باتوجه به تاریخ‌هایی که توی متن اومده، این رمان داستان زنی هست که در اواسط قرن بیستم زندگی کرده. راوی پا به سن گذاشته و شبیه آدمیه که داره تراژدی زندگیش رو مرور میکنه و مشغول درد و دله. 

تا اینجا خلاقیت تکان‌‌دهنده و جالبی در روایت نداشته و زورکی دارم میخونمش. گرچه ۹۹ درصد کتابا رو زورکی می‌خونم. ⁦(• ▽ •;)⁩

مالون می‌میرد، ۲۳ درصد

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 30 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

درمورد این کتاب، بدون پیش زمینه درمورد نویسنده‌اش به سراغش رفتم و نقد خاصی درموردش نخوندم. این حرفا ممکنه برخلاف نظر افرادی باشه که با ساموئل بکت، آشنایی دیرینه دارن. 


این کتاب از زبان فردی به‌ظاهر غرغرو که خواه ناخواه مجبور به تحمل انزوا هست نوشته شده و گویا درحال مرور آدم‌ها و اتفاقات گذشته است. نقطه عطفش در جمله‌بندی‌های خلاقانه و جذابشه. جمله‌ها لزوما ساختارهای رایج و قابل پیش‌بینی ندارن و نویسنده تونسته دایره لغات خوبش رو به کمک جمله‌هایی آهنگین به مخاطب ارائه بده که در بسیاری مواقع، یادآور گفت و گوی درونی و جریان سیال ذهن هست. 

گریز دلپذیر، ۳۵درصد

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 29 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

این رمان از زاویه‌ی دید یه دختر جوان از طبقه‌ی متوسط روایت میشه. فضای دهه‌ی ۶۰ رو داره و بیشتر در حال گلایه از ناتوانی خودش و خواهر برادراش در ارتباط گرفتن با جامعه است. ⁦(˘・_・˘)⁩


راستش وقتی داستانی با این همه گلایه می‌خونم انتظار دارم که روایت جذاب‌تری داشته باشه و به‌نظرم خیلی از توجیهات و قضاوت‌هاش هم جانبدارانه است. 

 

تا حالا ۳۷ صفحه از این کتابو خوندم. شخصیت اصلی یه تبعیدیه و در منطقه‌ای روستایی زندگی میکنه. فرهنگ بومی براش بیگانه و جدیده و عمدتا داره درمورد همین پدیده‌های فرهنگی عجیب صحبت میکنه. دیالوگ‌ها کم هستن و نوعی حالت مراقبه و گوش دادن به گفت و گوی آروم درونی داره. 


شخصیت اصلی تا اینجا اصلا حالت احساسی مشوشی نداشته، نه گلایه‌ی خاصی میکنه،نه عصبیه نه منتقده؛ فقط هر چیزی که میبینه رو مثل یک موسیقی بی کلام آروم و یکنواخت روایت میکنه. 

کتاب پادشاه زردپوش، ۱۳ درصد

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 28 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

این مطلب درمورد کتاب پادشاه زردپوشه و منظورم از کلمه‌ی ۱۳ درصد اینه که تا الان ۱۳ درصد کتاب رو مرور کردم. عنوان خلاقانه‌تری به ذهنم نرسید و با توجه به اینکه در ادامه‌ی مطالعه‌اش هم قصد دارم دوباره درموردش بنویسم، از این قالب عنوان استفاده میکنم تا عنوان‌هام تکراری نشه.

این کتابی هست که در فرهنگ عمومی، بیشتر از طریق فصل اول سریال کارآگاه حقیقی شناخته شده و وقتی کتاب رو مطالعه کنید متوجه میشید که ارجاع بسیار خوبی هم انجام دادن.

در سریال کارآگاه حقیقی، تقریبا به صورت سربسته درمورد اتمسفر این داستان صحبت میشه اما کتاب، بیش از پیش کمک میکنه تا دنیای یک فرد درگیر جنون و شرارت رو ببینیم.

توصیف‌ها خیلی جالب، خلاقانه و با قابلیت تجسم بالا هستن و جنون شخصیت اصلی رو به کرار و از زوایای مختلف میشه لمس کرد.

فارغ از نقدها و تحسین های رایج درمورد این داستان، فکر می‌کنم نقطه عطفش در اینه که به مخاطب اجازه میده تا ذهن درگیر توهم و جنون رو همزمان از درون و بیرون ببینه. برای شخصیت اصلی داستان، توهماتش کاملا باورپذیر هستن و بعضا لایه‌ای روی برخی سوژه‌های دنیای واقعی ایجاد میکنن. این زاویه‌ی دید متنوع، کمک میکنه تا مخاطب بفهمه که فرد درگیر جنون، چطور خودش رو توجیه میکنه و چرا میخواد به توهماتش قدرت ببخشه.

توهمات شخصیت اصلی، بهش کمک میکنه تا فقدان‌های زندگی واقعی و حقارتی که تحمل میکنه رو با نوعی حس قدرت، شکوه و با ارزش بودن پر کنه.