زندایا جزو بازیگرای ترند سالای اخیره و به‌رغم اینکه به‌لحاظ ظاهری با ستاره‌های زن هالیوود تفاوت زیادی داره اما به‌خاطر کاریزما و بازی‌های خوبش تونسته حسابی جلب توجه کنه. چلنجرز در‌ظاهر یه درام ورزشیه ولی میشه گفت اقبال خوبی از طرف منتقدین داشته؛ هرچند احتمالا به‌خاطر نوع محتواش، از طرف مخاطبای عمومی، چندان بازخورد جالبی نداشته. امتیاز 7.2 از 10 از طرف نزدیک 100 هزار نفر از کاربرای سایت IMDb اونم برای فیلمی که صرفا چند ماه از انتشارش میگذره یعنی یه دست‌آورد خوب.


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

درمورد خوش‌ساخت بودن اثر شکی نیست اما نقدای مختلفی رو میشه نسبت به محتوا و داستان کار مطرح کرد. شاید در‌ ابتدا اینطور به‌نظر بیاد که این قبیل انتقادات، نشات گرفته از یه فرهنگ سنتی هستن اما اتفاقا تراکنشی که بین شخصیتای این داستان هست، حالتی بدوی داره. زندایا در نقش تشی، با آرت و پاتریک وارد یه رابطه‌ی اروتیک میشه چون در کنار همدیگه هستن؟ وقتی رد انگیزه‌ها و احساسات شخصیتای این داستان رو بگیریم، لزوما به توصیفات جالبی نمی‌رسیم. تشی یه شخصیت کنترلگر داره و زیاد تو فضاهای رمانتیک سیر نمیکنه. دوست داره که زندگیش رو با رقابت و خشونت پنهان درون دنیای ورزش قهرمانی بگذرونه و انگیزه‌اش از ارتباط با آرت و پاتریک هم از این موضوع، فراتر نمیره.

زندایا یکی از بازیگرایی هست که تحسینش میکنم ولی نه به‌عنوان یه مادر و نه به‌عنوان یه ورزشکار و نه به‌عنوان فردی که خشونت درون ورزش رقابتی رو دوست داره، قادر به نشون دادن کاراکتر داستانی خودش نیست. اون تا پایان، بیشتر شبیه یه دختر‌بچه است که سعی داره ادای آدم‌بزرگا رو در بیاره. 


اما از این مسائل که بگذریم، داستان ابایی نداره از اینکه اعتراف کنه کیفیت رابطه‌ی این سه نفر، وابسته به انگیزه‌های بیمارگونه‌ای هست و اونا به‌نحوی با ورزش خودشون ازدواج کردن. تشی به شوهر خودش خیانت میکنه تا بتونه رقیب‌شو راضی کنه که عمدا شکست بخوره اما ظاهرا بدش هم نمیاد که با رقیب و دوست سابق شوهرش رابطه بگیره چون یک زمانی با هم در رابطه بودن و براش جذابیت جنسی داشته. 
بحث اینه که در پایان، این کیفیت دوستی، مورد تحسین قرار می‌گیره و رقبای جنسی و ورزشی، همدیگه رو مجددا به‌عنوان یک دوست، در آغوش می‌گیرن و نفر سوم رابطه هم هر‌دو رو تحسین میکنه. این سه، پتانسیل اینو دارن که یه رابطه‌ی سه نفره‌ی جدید رو شروع کنن و نقطه عطف داستان، میشه تحسین کردن این تجدید دوستی و رابطه‌ی اروتیک. 
شاید اینطور به‌نظر بیاد که این فیلم صرفا سعی کرده یه داستان ورزشی با مایه‌ی درام و رمانتیک رو عرضه کنه اما به‌طور غیر مستقیم، بیشتر از هر چیزی به موضوع چند همسری یا جفت‌گیری با چند نفر پرداخته.

داستان، نه‌تنها به وجه بیمارگونه‌ی ورزش قهرمانی و رقابت درونش انتقاد نمیکنه بلکه میگه ببینید چقدر جالب میشه که یه دختر هم به این نوع رقابتا اضافه بشه و شخصیتای اصلی، به‌خاطر به چنگ آوردن اون دختر، مثل موجودات بدوی بجنگن و به همدیگه آسیب بزنن. 
این تصویری از یه‌جور جفت‌گیری دوره‌ی غارنشینی یا به سبک حیوونای جنگی هست که صرفا در یک پوسته‌ی امروزی و مدرن ظاهر شده. چیزی از درون تغییر نکرده و صرفا دکوراسیون کار هست که شیک به‌نظر می‌رسه. 
مسابقات مختلف و مدال‌های رنگارنگ، نه‌تنها بخشی از تمایلات وطن‌پرستانه رو تقویت میکنن بلکه همیشه نوعی تحریک رقابتی شدید رو درون خودشون دارن. ما نتیجه‌ی سال‌ها تلاش و فشار جسمی و روانی یک ورزشکار رو درقالب یک روز هیجان مسابقه و قرار گرفتن احتمالیش بر روی سکوی قهرمانی می‌بینیم. همزاد‌پنداری کردن و دریافت هیجان درون پیروزی ممکنه خیلی ساده باشه اما وقتی درمورد فشار روانی فضای رقابتی ورزش با خودمون صادق باشیم، میشه حس کرد که اونقدرا که فکرشو می‌کنیم ارزشش رو نداره یا شاید اونقدر که فکر می‌کنیم، ورزش، قرار نیست کیفیت زندگی ما رو افزایش بده. 
رقابت و مدال کسب کردن، به‌خودی‌خود بخشی از ورزش نیست. تمام شخصیتای این داستان می‌تونستن تا آخر عمرشون و بدون هیچ محدودیتی ورزش کنن اما رقابت رو میشه وارد هر عرصه‌ای کرد؛ هر‌جا که نیازه از خودت نوعی مهارت رو نشون بدی. اما رقابت کردن، فقط کسب مهارت در زمینه‌ی ورزش نیست بلکه طیف زیادی از مهارت‌های ذهنی و روانی رو می‌طلبه. 
در اینجا تشی اون فردیه که به‌شکل خشونت‌آمیزی می‌تونه رقابت‌طلب باشه و به‌هیچ‌چیز غیر از این موضوع هم اهمیت چندانی نده. در پایان، ما این روحیه رو تحسین می‌کنیم و درگیر شادی این سه نفر می‌شیم در‌حالی که این روحیه، اونقدر فرسایشی و ناخوش‌آینده و تجربه‌ی بدی رو برای تمام شخصیتای اصلی این داستان ایجاد کرده که به‌سختی میشه تحسینش کرد. رنج بی‌فایده‌ای که حتی با دوستی و یه رابطه‌ی سه نفره‌ی خوشایند دیگه بعد از سال‌ها کینه و کدورت و جدایی هم قرار نیست جبران بشه.

جنس رفاقت شخصیتای این داستان، بیمارگونه و ناشی از انگیزه‌ها و اهداف رقت‌انگیزیه و اونچه که سازنده‌ها سعی کردن تحسین‌برانگیز جلوه‌اش بدن، رویه‌ی زیبا و شیرین، و درون کرم خورده‌ای داره. 
سازنده‌ها صرفا یه جمع‌بندی نیاز داشتن تا بتونه بیننده رو از این قضاوت دور کنه که شخصیتای این داستان، درگیر درامایی بودن که بچه‌گانه و بی‌ارزشه.

جمع‌بندی
موضوع رقابت بیمارگونه، توی جوامعی که آدماش فرصت کسب تجربه و رشد زیادی دارن و منحصر‌به‌فرد بودن می‌تونه روی ثروت و موقعیت اجتماعی افراد تاثیر بذاره، قدرت شیوع خیلی بیشتری هم داره. 
ما به این موضوع عادت کردیم که توی فیلم و سریالای آمریکایی، عده‌ای رو ببینیم که ظاهرا با هدف معاشرت صمیمانه، دور یک میز نشستن؛ ولی در‌واقع صرفا دارن پز مزیت‌هایی رو میدن که با رقابت درون حرفه و رشته‌ی خودشون به‌دست آوردن؛ رقابتی که نیازمند تلاش و از خود گذشتگی زیادیه و باعث میشه که افراد و تجربه‌های نرمال زندگی رو زیر پا بذارن. 
در داستان چلنجر هم در پایان، ما نمی‌بینیم که شخصیت‌های اصلی، دقیقا چه چیزهایی رو در‌جریان کینه و دشمنی و رقابت‌های بیمارگونه‌ی خودشون از‌دست دادن و صحنه، زوم میشه روی شور و نشاط و در آغوش کشیدنی که اعتباری به تداومش نیست.