نقد و بررسی انیمیشن Four Souls of Coyote 2023| چهار روح کایوت

چهار روح کایوت یه کار مجارستانیه که استاندارای یه کار دیدنی رو برآورده کرده اما شاید صرفا بابت اینکه کار مستقلی هست نتونسته امتیازای چندانی رو به‌دست بیاره. انتقاداتی که در ادامه مطرح میشه هم بیشتر، متوجه محتوای این انیمیشنه وگرنه به‌لحاظ ظاهری، کار خوش‌ساخت و جالبیه و می‌تونه زمینه‌ی مناسبی برای آشنا شدن با جهانبینی‌های سنتی باشه.


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

فرهنگ‌های سنتی معمولا بابت توجهی که به طبیعت و صلح نشون میدن مورد تمجید قرار می‌گیرن و کسی مشکلی نداره که بارها و بارها ازشون صحبت بشه و افرادی سعی کنن به بهانه‌ی انجام کار فرهنگی، از نمادهای رایج در این فرهنگ‌ها استفاده کنن. 
برای سال‌های طولانی و هنوزم که هنوزه، فرهنگ سرخپوستا به‌عنوان تصویری از شهودی زندگی کردن و دوستی با طبیعت و شخصیت‌هایی که قربانی خشونت مدرن شدن به‌تصویر کشیده میشه و این معصومیت ظاهری، نوعی مصونیت رو برای این فرهنگای باستانی در مقابل هر نوع انتقاد منفی ایجاد کرده. 
فکر میکنم تعداد سناریوهایی که در جریانش یه عده سفید‌پوست سعی میکنن تا زمینای سرخپوستا رو ازشون بگیرن و اونا رو احمق فرض میکنن و تا امروز موفق به دیدنشون شدید، بیشتر از اونی باشه که بتونید لیستشون کنید و نقطه‌ی مشترک این سناریو‌ها هم همیشه طرف فرهنگای سنتی و مردم اصیلشون رو میگیره که تمایل به صلح دارن.

اتفاقی که در جریان انیمیشن چهار روح کایوت میوفته هم به همین شکله و بعضا تراژدی‌هایی که به تصویر کشیده شده، خیلی تم بزرگسالانه دارن و میتونن تاثیر عمیقی روی ذهن بیننده ایجاد کنن. 
با این وجود، نقطه ضعفای زیادی توی جهانبینی یاد شده هست، حتی اگر با این دید به‌سراغش بریم که این جهانبینی، صرفا ساخته‌ی ذهنه و یه تصویر انتزاعی از میل به صلح‌طلبی و عشق ورزیدن یه قبیله رو نشون میده. 
توی این جهانبینی، خدای خالق یه شخصیت ضعیف داره که قادر نیست خیلی از مسائل رو مدیریت کنه و ممکنه اشتباهات زیادی از چشمش دور بمونه. اشتباهاتی که بعضا می‌تونن خیلی مرگبار باشن. این خدا، تصویری از بودنه و انگار که سازنده‌ی داستان سعی کرده تا نیروی بودن رو به‌شکلی انتزاعی، به‌تصویر بکشه. 
موجودات درون این تصویرسازی، افرادی هستن که هدف روشنی از زندگی کردن ندارن و سیر رشد بخصوصی رو طی نمیکنن و خدای خالق هم در جریان ارتباط‌های شفافی که باهاشون میگیره، چندان انگیزه‌ی خاصی دست و پا نمیکنه و یا بهتره بگیم که قادر به ایجاد چنین انگیزه‌ای نیست. بودن برای اون همونقدر بی‌معناست که برای مخلوقاتش و این خدای خالق، با دیدن خلاقیت مخلوقاتش در ایجاد انگیزه‌های شرورانه، شدیدا جا میخوره. 
با تعریف کردن داستان‌های تراژیک درمورد صلح و برابری، نمیشه یه بچه یا یه نوجوون رو نسبت به خوب بودن چنین افکاری خوشبین کرد. توی این داستان، شرارت به شکل‌های پیچیده و زیرکانه‌ای ظاهر میشه در حالی که آدم خوب‌ها به شکل سطحی نگرانه‌ای دنبال پیاده کردن جهان بینی خودشون هستن و بد‌تر از اون، خدای خالق، به شکل موجودی ظاهر میشه که نمی‌تونه کنترل خاصی روی اتفاقات داشته باشه حتی زمانی که شروع میکنه به دخالت مستقیم در امور مخلوقاتش.

بچه‌ها مثل ما افراد بالغ، ساده از کنار چنین داستان‌هایی نمی‌گذرن و دنبال منابع الهام خودشون برای تعریف خیر و شر هستن. طبیعتا در هنگام نقد، نمیشه به‌راحتی از کنار ضعف‌های چنین داستانی گذشت. 
توصیفی که این داستان سعی داره از مفهوم شرارت انجام بده، لزوما یه توصیف بی‌طرف نیست و بیشتر سعی داره تا طرف سنت‌های انسانی رو بگیره. یعنی لزوما معیار روشنی برای تفکیک خیر از شر وجود نداره. پدیده‌ها یا رفتارهایی رو مثبت ارزیابی میکنه چون جزوی از یه فرهنگ باستانی هستن یا از نیاکان‌شون به ارث رسیده یا داستان انتزاعی و سمبلیکی پشتشه که تونسته اون رفتار یا پدیده‌ی خاص رو به‌خوبی توجیه کنه. 
این در حالیه که چنین شیوه‌ی توجیه کردنی نمی تونه کمکی به بهبود نحوه‌ی اندیشیدن ما در مورد اخلاقیات کنه و حتی نسبت به تفکر منطقی امروزی که هنوزم دست پایینی در درک پیچیدگی اخلاقیات حاکم بر جامعه داره، روش ضعیف‌تری به حساب میاد. با نکیه‌ی صرف به داستان‌های نمادین نمیشه کسی رو راضی کرد که بتونه خوب و بد رو از هم تشخیص بده و مهم‌تر از اون، دست به عمل بزنه. 
اگر در زمان‌های گذشته، بومی‌ها از ایده‌های رئیس قبیله پیروی میکردن بابت این نبود که افراد صاف و صادقی بودن و ارتباط شهودی و شفافی با روح طبیعت میگرفتن. شاید ایده‌ها رو پیاده میکردن چون انتخاب‌های زیادی پیش روشون نبود و سعی داشتن بقای خودشون رو حفظ کنن؛ حتی اگر فکر میکردن که‌ ایده‌های رئیس قبیله، منطقی نیستن. 
حالا چرا باید از دنیای مدرن انتظار داشت که با شنیدن استدلال‌های باستانی، دست از تجاوز به طبیعت بکشن؟ اگر یه سفید‌پوست به خودش اجازه میده که زمین‌های سرخ پوستا رو ازشون بگیره یا به طبیعت آسیب بزنه به این دلیل نیست که قلبش نسبت به بومی‌ها و افراد سنتی تیره‌تر شده بلکه صرفا منفعت سفید‌پوست مدرن اینطور پیش میره و تمدنش بهش اجازه میده که بدون رو‌به‌رو شدن با عواقب خاصی، دست به همچین تجاوزایی بزنه.