نقد و بررسی بخش پایانی سریال گریزلدا
8 خرداد · · خواندن 3 دقیقه
مینی سریال گریزلدا، یه پایان بندی سریع و غیر منتظره داشت، هرچند که این سریال، بر اساس یه داستان واقعی ساخته شده که همهشو توی کمتر از ده دقیقه میشه پیدا کرد و خوند اما وقتی صحبت از یه سریال یا فیلم اقتباسی باشه، ما با بافت کاملا متفاوتی طرفیم و سازندهها میتونن اتمسفرهای بسیار متفاوتی رو برای روایت داستان، مورد استفاده قرار بدن.
داستان گریزلدا میتونست یه سریال خیلی طولانیتر با اتفاقات متنوع و سرگرم کننده باشه و به شخصیتهای مختلف درون این سریال، اجازهی خودنمایی و معرفی بده؛ اما سازندهها ظاهرا ریسک ساخت همچین سریالی رو نپذیرفتن و به گلچینی از صحنههای اکشن زندگی گریزلدا اکتفا کردن. در لحظات کوتاه و محدودی میتونیم به درونیات گریزلدا رجوع کنیم و حالات روانی بقیهی شخصیتها هم کاملا نادیده گرفته میشه.
هشدار: ادامهی این مطلب میتونه محتوای سریال رو لو بده.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
دو قسمت پایانی این مینی سریال به دوران سقوط گریزلدا اشاره داره. بزرگترین دلیل سقوط این زن رو میشه معتاد شدنش به مواد مخدر دونست. اون به خاطر اعتیاد زیاد، نمیتونه مشکلات جدیدی که سر راهش قرار میگیره رو مدیریت کنه و کنترل اوضاع، از دستش خارج میشه. رفته رفته همه چیز رو از دست میده و زندگیای که با زحمت زیاد و با ریختن خون انسانای زیادی درست کرده بود، کاملا از بین میره. البته نمیشه منکر شد که میراث گریزلدا یعنی رواج دادن مواد مخدر توی یه منطقهی جدید، هرگز از بین نرفته و اگر امثال اون نبودن، خیلیا حتی به عمرشون رنگ مواد مخدر رو نمیدیدن و بدون استفاده از این ماده، عمرشون تموم میشد.
گریزلدا سریال بیطرفانهای نیست و مشخصا قادره زندگی آدمایی که نابهنجار هستن رو بیش از حد جالب و سرگرم کننده جلوه بده. ما روزهای بد گریزلدا رو نمیبینیم و بیشتر صحنهها، روی روزای خوش و زندگی پر از تجملش زوم شده. بیننده، روزهای افسوس و رنج گریزلدا رو نمیبینه. نه خفتی که قبل از جفتگیری با اولین شوهرش، به عنوان یه فاحشه کشیده و نه سرخوردگی بعد از مرگ بچههاش رو. این چیزی هست که نگاه انتقادی ما رو میطلبه چون چنین سریالایی، عملا نوعی بزرگداشت برای چنین شخصیتهایی به حساب میان و اونا رو موجودات خوشبختی جلوه میدن.
یکی از ابتداییترین سوالاتی که لازمه در پایان یه داستان بهش جواب روشنی داده بشه اینه که انگیزهی سازندهها از ساخت همچین اثری چی بوده؟ راجب ناگفتهها صحبت نمیکنم بلکه بیننده باید بتونه توسط خوده نمایش و داستانی که به وضوح گفته شده، به یک جواب برسه که بتونه از طریق این جواب، شروع به نقد محتوا کنه.
کاری که داستانهایی مثل سریال گریزلدا انجام میدن، بیشتر از هر چیز، پر زرق و برق جلوه دادن یه روزمرهی پر از خشونت و نابهنجاره. اونا خودخواهانه زندگی کردن رو با گزینش جانبدارانهی روزمره و خاطرات یه فرد که وجود خارجی داشته انجام میدن.
شخصیتهایی که انگیزه های سالمی ندارن، توی قابهایی زیبا و با زندگیای با مشکلات نه چندان مهم ظاهر میشن. هیچ چیز برای گریزلدا سخت به نظر نمیرسید و ما صرفا روزهای خوش زندگیش رو دیدیم. جنون و خشمی که درون این شخصیت وجود داشت و به خاطرش دورهی طولانیای از قتل و خشونت رو شروع کرد، به هیچ عنوان به تصویر کشیده نمیشه.
جمعبندی
هدفگرایی در هنر مدرن، بیش از پیش در حال نقض شدنه. الان فقط اهمیت داره که یه کار پرفروش و زیبا رو درست کنید و بتونید بیننده رو سرگرم کنید. اهمیتی نداره که محتوای سریال، چه اندازه داره تاثیر روانی بدی رو درون بیننده ایجاد میکنه. این محتوا صرفا زمانی از رونق میوفته که برای بیننده تکراری بشه و نتونه سرگرمش کنه.
کارایی مثل گریزلدا، بعضا به بخشهایی از ظاهر زندگی یک شخصیت واقعی تعهد دارن. این یه هنر نمایشی متعهد به تصویرکردن تجربهی روانی انسانها نیست. نشون به اون نشون که به محض تموم شدن فیلم یا سریالهایی با این اتمسفر، احساس میکنید که از یه دنیای خیالی و رویایی و هیجان انگیز، به واقعیت زندگی پرت شدید. جایی که چنین رفتارهایی هرگز قرار نیست که به سرخوشی و لذت چندان پایداری ختم بشه.