قاتل فرقه هرچند که محصول آمریکا به‌حساب میاد اما بیش‌از‌پیش یادآور فضای کارای جنایی انگلیسی هست. داستان هدفش از ابتدا مشخص شده و در انتهای فیلم هم به جمع‌بندی قابل قبولی میرسه و این حس به آدم دست نمیده که ناگفته‌های زیادی باقی موند و لازمه ادامه‌ای هم داشته باشه. اکشن‌ها معقول و مناسب هستن و بازی‌های نسبتا خوبی رو شاهد هستیم و داستان هم برای یه فیلم سرگرم‌کننده‌ی اکشن، به اندازه‌ی کافی پر‌و‌بال گرفته.


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

این کار تا الان امتیاز 4.8 رو از سایت IMDb از مجموع مشارکت کننده‌های کمی به‌دست آورده و 63 درصد پسند مخاطبای گوگل رو داره. بابت صحنه‌های خشونت و شکنجه و موضوع دلهره‌آورش، ژانر ترسناک رو بهش نسبت دادن با این‌وجود، نمیشه درجه‌ی ترسناک بودنش رو چندان دندون‌گیر در‌نظر گرفت. 
رابطه‌ی بین کسی هولت و دوستش با بازی آنتونیو باندراس رو میشه نقطه‌عطف این کار در‌نظر گرفت اما این فیلم نتونسته این بخش رو به‌خوبی به‌تصویر بکشه و نوعی همدلی بین بیننده و شخصیتا ایجاد کنه. فیلمبرداری این کار در ایرلند انجام شده و در سراسر فیلم، شما نماهای احساس برانگیز زیادی از طبیعت و یه دنیای خیال‌انگیز می‌بینید ولی سازنده‌ها از این فضا، استفاده‌ی چندان خاصی به عمل نیاوردن و بازیگرا بیشتر صحنه‌های اکشن و سادیستی رو خوب اجرا کردن. با تراش دادن دیالوگ‌ها و دادن چند انگیزه‌ی دیگه به شخصیت‌های اصلی میشد ارتباط صمیمانه‌تری بین بیننده و شخصیت‌های کلیدی ایجاد کرد. یه درام قوی، می‌تونه یه فیلم با داستان معمولی رو تبدیل به یه الماس فراموش نشدنی کنه.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان فیلم رو لو بده.

آنتونیو باندراس در نقش مایکل تالینی، قراره نوعی حامی یا پدر باشه اما میزان گفت‌و‌گویی که بین اون و کسی هولت می‌بینیم، حتی در این حد نیست که بتونیم باهاشون آشنا بشیم و قبل از اینکه دقیقا کیفیت رابطه‌شون رو درک کنیم، می‌رسیم به پایان فیلم و مایکل یه پوشه رو میده دست کسی هولت و میگه تو مثل بچه‌ی خودمی و میراث منم برای تو هست. 
مسائل روانی و احساسی توی داستان‌هایی که شرارت‌های منفعل دارن، از اهمیت زیادی برخورداره از این بابت که از این طریق میشه راهی به درونیات فرد شرور پیدا کرد. محبوب‌ترین شرورای سینما اینطور خلق شدن که وضعیت روانی قهرمان و ضد‌قهرمان به‌خوبی شرح داده میشه و ما نبرد ذهنی بین این دو رو به‌شکلی انتزاعی ادراک می‌کنیم. در داستانی مثل قاتل فرقه، شرح درونیات شخصیت‌های شرور، حتی ضعیف‌تر از قهرمانای داستان اتفاق میوفته. یه پیرزن خوش‌پوش و پولدار میگه من می‌خوام بازی کنم و شوهرش رو سرخودانه به بیرون از خونه می‌کشونه و یه‌مقدار یه نفر رو شکنجه میده و تمام اینها داده‌هایی هستن که در اختیار ما قرار می‌گیرن تا رهبر فرقه رو بشناسیم. پولدارهایی که مشخصا یه‌جور سنت دور و دراز خونوادگی رو دنبال می‌کنن و پول و ایده‌ی زیادی صرف سرگرمی‌های رادیکال خودشون کردن، در‌حد افرادی که سعی دارن ادای آدمای شرور رو دربیارن تقلیل داده میشن و ما فرصت و رغبتی برای همزادپنداری باهاشون پیدا نمی‌کنیم.

درواقع اگر افراد این فرقه اینقدر سرخود بوده باشن خیلی سریع‌تر از این حرفا کاراشون لو میرفت و گیر میوفتادن. 
یه نکته‌ی دیگه‌ای که در جریان این فیلم زیاد بهش اشاره میشه، تفاوت زندگی کارآگاهای خصوصی با چیزایی هست که معمولا توی فیلما نشون داده میشه و این در‌حالیه که داستان اصلی، تفاوت خاصی با روشای هایپ کردن در فیلمای رایج مرتبط با این ژانر نداره. خیلی‌وقتا شانس هست که به‌کمک کارآگاه میاد و نمیشه اونو بابت زیرکی یا مهندسی ذهنی که انجام میده تحسین کرد. اون خیلی‌وقتا صرفا از روی خوش‌شانسیش هست که گیر نمی‌افته یا میتونه سرنخی پیدا کنه که مشخصا باعث میشه نتونیم اونو یه شخصیت کاریزماتیک و باهوش در‌نظر بگیریم.

هر اثر هنری مثل یه شخصیته که با داستانش، افکار و درونیات و سیر رشدش رو با ما در میون می‌ذاره. این شخصیت، می‌تونه در جریان شرح داستانش، انگیزه‌ها و اهداف خودشو به شکل مستقیم یا غیر‌مستقیم توصیف کنه و منشا الهام مخاطبش قرار بگیره. حتی پاپکورنی‌ترین کارای سینمایی هم می‌تونن به‌صورت غیر‌مستقیم، منشا الهام بیننده قرار بگیرن و به همین دلیل هم هست که منتقدای هنری به‌سراغ محتوای اثر میرن و از خودشون می‌پرسن: مواجهه با این اثر، تونست چه احساساتی رو در درونم زنده کنه؟ 


الگوی پرتکرار درون گفت‌و‌گوهای این اثر، بیشتر یادآور چالش انسان برای درک تفاوت بین خیر‌و‌شر و نحوه‌ی پیشبرد جدال بین این دو نیرو هست. در پایان این داستان، انتقام‌جویی و آسیب زدن به افراد ظالم با روش‌های بداهه، چندان هم بد جلوه نمی‌کنه و ما به شخصیت‌هایی که مورد ظلم قرار گرفتن، حق میدیم که به هر روشی که ازشون بر‌میاد انتقام بگیرن و سعی کنن که از دست قانون فرار کنن. این در‌حالیه که اگر چنین افراد ظالمی می‌تونن توی دل جامعه فعالیت کنن و تا این اندازه قدرت و ثروت داشته باشن، به این برمی‌گرده که جامعه بستر خوبی برای بقا و حیات‌شون هست. یعنی اینکه چنین جامعه‌ای مشکل داره و قوانین و نظارت چندان کارآمدی درونش نیست. این برعهده‌ی افرادیه که نابهنجاری رو از نزدیک دیدن تا با چنین نابهنجاری‌هایی مبارزه کنن و حداقل درمورد افشاگری چنین اتفاقاتی مسئولیت‌پذیری نشون بدن. کشتن چند رهبر فرقه نمی‌تونه کمک کنه تا جامعه حالت امن‌تری پیدا کنه. همچین گروه‌ها و سرگرمی‌هایی تا زمانی که بستر براشون فراهم باشه می‌تونن رشد کنن و افراد بیشتری قربانی‌شون بشن.

جمع‌بندی
خوب بودن همیشه به این نیست که از ظلم کردن به افراد بی‌گناه خودداری کنیم بلکه گاها به این برمیگرده که به کیفیت تجاربی که برای دیگران خلق میکنیم اهمیت بدیم. یعنی اینکه به‌سمت کاری بریم که با توانایی‌های ما همپوشانی داره و عملا مفیدترین کاریه که ازمون بر‌میاد. من نمی‌تونم تصور کنم که شخصیت‌های مظلوم این داستان، واقعا به همدلی کافی با انسان‌ها و میزان رنجی که می‌تونن تحمل کنن رسیده باشن.