نقد و بررسی فیلم Down the Rabbit Hole 2024
10 خرداد · · خواندن 6 دقیقه نقد و بررسی فیلم Down the Rabbit Hole 2024| وضعیت پیچیده
درون لونه ی خرگوشا میتونه یه شبکه ی پیچیده وجود داشته باشه و شاید بابت همینه که توی وب فارسی، این فیلم با اسم وضعیت پیچیده شناخته شده. وضعیت پیچیده هرچند که کار خوش ساختی هست اما به لحاظ داستانی، لزوما از اون کارایی نیست که بتونه مخاطب عمومی رو تحت تاثیر قرار بده و داره داستان رو از زاویه ی دید یه بچه تعریف میکنه. با این وجود به شخصه از دیدنش لذت بردم و به افرادی که به کارای مرموز جنایی و کمابیش کمدی علاقه دارن، توصیه میشه.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.
با وجود اینکه تقریبا یکسالی از انتظار این فیلم میگذره، صرفا 526 مشارکت کننده در سایت IMDb داشته و امتیازهایی که از مراجع مختلف به دست آورده هم اغلب در حد متوسط هستن.
پسربچه تصور روشنی از شغل پدرش و میزان شرارتی که درون کارش وجود داره نداره اما به لحاظ روانی هم لزوما شخصی نیست که نتونه خشونت و بیرحمی رو تحمل کنه. اون به یه زندگی خودخواهانه و اشرافی عادت کرده و تقریبا ارتباط با دنیای بیرون در حد صفره. هیچ دوست هم سن و سالی نداره و وقتی هم که رفته رفته با ماهیت تاریک کار پدرش آشنا میشه، میشه گفت که خیلی راحت با این موضوع کنار میاد.
اون بدون اینکه ادبیات لازم برای توصیف وضعیت پیچیده ی اطرافش رو داشته باشه، به شیوه ای انتزاعی، اتفاقاتی که میوفته رو توی ذهنش ثبت و درک میکنه و میشه گفت که همه چیز رو میتونه به یک طبیعت وحشی، تشبیه کنه.
توچلی توی تصویرسازی ذهنی و همزادپنداری کردن با شخصیت هایی که توی داستان های مختلف میبینه، مهارت پیدا کرده و از ابزارهای بیجانی که کنارش هستن، برای خلق این شخصیت های خیالی و زندگی کردن باهاشون استفاده میکنه. این داستان، بیشتر از اینکه درمورد جرم و جنایت دنیای بزرگسالا باشه، یه داستان درمورد بچه ها و دنیایی هست که می تونن تجربه کنن.
پدر سعی میکنه تا بهترین زندگی رو برای بچه ی خودش خلق کنه اما شاید بیشتر از حس خوب رفاه، بذر نوعی بدبینی رو درون ذهن بچه میکاره و باعث میشه که همیشه به دنیا، به چشم نوعی جنگل بدوی نگاه کنه که لازمه منتظر بدترین اتفاقات ممکن باشی. ثروتی که از راه غیر قانونی به دست بیاد، طبیعیه که همچین ذهنیتی رو خلق کنه اما آیا واقعا این نوع از بدبینی، چیزیه که همه ی ما باهاش زندگی میکنیم و یه رویکرد مفیده؟
بدبینی در مواقعی میتونه مفید واقع بشه و شانس بقای ما رو افزایش بده؛ میتونه باعث بشه که خطر رو حس کنیم و ازش اجتناب کنیم اما سبک زندگی این خونواده، به هیچ عنوان شبیه افرادی نیست که سعی دارن از خطر اجتناب کنن. میشه گفت که اونا شبیه انسان هایی هستن که برای کسب ثروت و افزایش هیجان زندگیشون، مدام با آتیش بازی میکنن و میدونن که هر لحظه هم ممکنه به خاطر کارایی که انجام دادن، به سرنوشت بدی دچار بشن.
در نظر بچه، تلاش برای کسب منفعت و رفاه، شبیه رقابت حیوونای جنگل میتونه باشه که نوعی رقابت اجتناب ناپذیر و ناشی از طبیعت موجوداته. این در حالیه که دنیای واقعی، لزوما بر این مبنا شکل نگرفته. توچلی میتونست توی یه خونواده ی نرمال و دوستای نرمال زندگی کنه و حس همدلی بیشتری رو دریافت کنه تا متوجه بشه که ما همیشه در حال رقابت نیستیم. نحوه ی جدا شدنش از پدرش و دور شدن از اون اتمسفر مافیایی، چندان پایان خوبی رو رقم نزد و سایه های گذشته، همچنان تعقیبش میکرد. اینو میشه از دیالوگ و صحنه ی پایانی فیلم درک کرد. جایی که با سر بریده ی حیوونای مورد علاقه اش رو به رو میشه و برخلاف بقیه، تقریبا مطمئنه که اینا سر بریده ی حیوونای واقعی هستن و نه لزوما یه ماکت پلاستیکی.
سایه های گذشته، به این شکل میتونن حتی وقتی که سعی داریم با یه جامعه ی معمولی ترکیب بشیم، ما رو تعقیب کنن. در اینجا، توچلی هنوز نمیتونه انتخاب کنه که از گذشته اش جدا بشه و سبک زندگی خودش رو بسازه و میشه تجسم کرد که قراره مدام هدایا و پیغام هایی رو از خونواده دریافت کنه اما تجسم کنید چی میشه وقتی که ما سعی داریم از گذشته ای که میدونیم میتونه روی ذهنمون تاثیر بدی بذاره دور بشیم اما گذشته قرار نیست که به راحتی ما رو رها کنه. منظور اینه که ما فقط درگیر یک سبک ظاهری از زندگی یا میراثای خوب و بد ملموس نیستیم بلکه یه ذهن شرطی شده رو حمل میکنیم که به خاطر زندگی با افرادی که جهانبینی نابهنجاری داشتن، نوعی آلودگی رو تجربه میکنه و ما رو آزار میده.
نمونه ای از این وضعیت، افرادی هستن که بعد از پشت سر گذاشتن دوره ای از بحران اقتصادی و فقر شدید، نمیتونن دست از پس انداز بیمارگونه و افراطی و سختی دادن به خودشون بکشن و همیشه ترس اینکه قراره دوباره هم دوره ی شدیدی از فقر رو تجربه کنن، باعث میشه که زندگی به کامشون زهر بشه.
شاید بشه گفت که اهمیتی نداره گذشته ای که ازش عبور کردیم تا چه اندازه سعی داره از ما آدم نابهنجاری بسازه، زمانی که به بلوغ میرسیم و قدرت فکر کردن پیدا میکنیم، مسئول سبک زندگی خودمون میشیم و حتی اگر این کار مدت زیادی طول بکشه، شانس اینو داریم که تغییر کنیم و ذهنیت خودمون رو تغییر بدیم.
تجسم اینکه دنیا مثل جنگله و باید به رقابت های بیمارگونه تن داد تا بتونیم منافع خودمون رو افزایش بدیم، یه ذهنیت خیلی رایج و محبوبه که بر خلاف ظاهر پرقدرتی که داره، میتونه روی پنهان اما تاریکی داشته باشه که تن دادن بهش، عملا باعث میشه که تجربه ی بدی از زندگی به دست بیاریم. فردی مثل توچلی، واقعا توی یه جنگل زندگی نمیکنه و ارتباط کوتاهی که بین اون و یه پسر بچه ایجاد میشه و اسباب بازی ای که به رایگان دریافت میکنه، تصویری از همدلی رو به نمایش میذاره. این دو دوست داشتن که بتونن با همدیگه بازی کنن و دنیا لزوما چیزی نبود که پدر توچلی سعی داشت براش مجسم کنه. افراد زیادی سعی کردن که با توچلی خوب برخورد کنن و بهش به عنوان یه پسر بچه، فرصت زندگی بدن. نویسنده اسمی از اون توی کتابش نمیاره و امید داره که وقتی توچلی بزرگ شه، راه متفاوتی نسبت به پدرش طی کنه. اون به تجربه ی پیش روی توچلی اهمیت میده و این خودش تصویری از همدلیه.
جمع بندی
در واقع این دیگران هستن که از دیدن اتمسفر زندگی خونواده ی توچلی و طبیعت وحشیانه ای که سعی دارن خلق کنن، تعجب میکنن و این وضعیت رو مغایر با اتمسفر غالب بر جامعه میدونن. این نمونه ای افراطی از ذهنیتی هست که میگه دنیا مثل جنگله و باید دیگران رو بخوری تا خورده نشی و این سناریو، خیلی خوب نشون میده که سرانجام داشتن چنین ذهنیتی چیه. حتی اگر پدر توچلی گیر نمی افتاد، اما میشد حس کرد که چقدر این سبک زندگی، همیشه اونا رو در وضعیت پر خطری قرار میده و زندگیشون میتونه در ترکیبی از با ریسک های بیمارگونه و اتفاقات غیر منتظره و منزجر کننده باشه.