سقوط، یه کار درام نسبتا غم انگیزه که شانس زیادی در تحریک بیننده برای قضاوت شخصیت های کلیدی داره. هرچند که شاید بشه گفت چندان نتونسته پیام خودشو بیان کنه و در پایان، ممکنه حس کنید هنوز چیزای ناشناخته ی زیادی درمورد انگیزه ها و اتفاقاتی که شخصیت های کلیدی پشت سر گذاشتن، وجود داره.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

ویگو مورتنسن به بازیگر قدیمی، علاوه بر اینکه خودش هم توی این کار بازی کرده، اولین تجربه ی کارگردانیش رو داشته که میشه گفت تبدیل به یه کار استاندارد و خوش ساخت شده. چنانچه دوست دارید یه کار درام خونوادگی ببینید، سقوط میتونه انتخاب خوبی باشه. 
بعد از گذشت چند سال، صرفا 7 هزار مشارکت کننده در سایت IMDb داشته که بهش امتیاز 6.5 دادن و 62 درصد مخاطبای گوگل هم پسندیدنش که فکر میکنم امتیازهای قابل انتظار و نسبتا عادلانه ای به حساب میان. 
ویلیس به عنوان شخصیت کلیدی، مشخصا با آسیب روانی ناشی از فروپاشیدن خونواده اش دست و پنجه نرم میکنه اما شخصیت غرغرو و بداخلاقی که به خودش گرفته و آزار و اذیتی که به اطرافیانش میرسونه، باعث میشه که بیننده چندان رغبت نکنه که قضاوت بی طرفانه ای درموردش انجام بده. هیچ چیز توجیه نمیکنه که یه نفر اینقدر بچه های خودش رو اذیت کنه اما نباید فراموش کنیم که ویلیس علاقه ای هم نداره که بقیه بیان سراغش و بهش خوش خدمتی کنن و ترجیح میده توی تنهایی خودش بمونه. اون مدام متهم میشه به بی مسئولیتی و بدی کردن به مادر خونواده و صرفا میشه گفت یکی از نوه هاش هست که ترجیح میده بیشتر بشناسش و ببینه که چه داستانی رو پشت سر گذاشته. 
ویلیس پیش از اینکه توسط همسرش ترک بشه، شخصیت نسبتا نرمالی داره. اون وقتی به پسر تازه متولد شده اش نگاه میکنه، مشخصا نوعی حس مسئولیت داره و مطمئن نیست که به دنیا آوردن یه بچه، کار اخلاقی ای باشه و علاقه ای نداره که بچه اش توی همچین دنیایی زجر بکشه.

ویلیس تا همیشه متهم میشه به اینکه نتونسته زنشو نگه داره و با رفتار زننده اش، خونواده رو نابود کرده اما جالبه که بیش از پیش، توسط پسرش مورد انتقاد قرار میگیره که بعد از جفت گیری و تولید مثل، به بهانه ی اینکه یه فرد همجنس گراست، زن خودشو ول کرده. خب چرا همچین فردی از خودش نمیپرسه که دقیقا چه مشکلی بین پدر و مادرش پیش اومده؟ آیا واقعا ادعاهای ویلیس درمورد خیانت مادرشون درسته یا نه؟ 
درک این موضوع، لزوما بداخلاقی ویلیس رو توجیه نمیکنه اما میتونه دلیلی به بچه هاش بده که برخلاف میل باطنی پیرمرد، بهش نزدیک نشن و اونو مجبور نکنن که با بقایای خونواده ای که دیگه بهش علاقه ی چندانی نداره رو به رو بشه. 
همینطور که خونواده از هم میپاشه، میشه حس کرد که تحمل بچه ها، برای ویلیس سخت تر میشه. انگار که بچه ها و حتی نوه ها، یادآور همسری هستن که ترکش کرده. 
ویلیس اقتداری نداره حتی وقتی که شروع میکنه به پرخاشگر شدن و با کلمات زننده، به بقیه میفهمونه که چه نقشی توی زندگیشون داشته باشه. میشه حس کرد که فرم خونواده، لزوما با سلیقه ی ویلیس، همخوانی خاصی نداشته. حین گفت و گوهایی که پیش از تولد دختر خونواده ثبت شده، میشه حس کرد که مشکلات خونوادگی، از همون موقع خودنمایی کردن اما خونواده دوباره رو به گسترش رفته و میشه حدس زد که بچه ی دوم هم به سلیقه و اراده ی مادر خونواده متولد شدن و اون اهمیتی به وضع متشنج خونواده نداده. 
طعنه زدن ویلیس درمورد اینکه اینجا خونه ی منه و من دارن خرجتونو میدم، هرچند که زشت و زننده است، اما یه تلاش ناامید کننده برای یادآوری اقتداری هست که هیچ وقت نداشته. همه انتظار دارن که وقتی تبدیل به پدر یا مادر میشی، نقش خودتو بی نقص اجرا کنی ولی کسی نمیپرسه که آیا واقعا دوست داشتی تبدیل به پدر یا مادر بشی یا بقیه مجبورت کردن که چنین نقش هایی رو بپذیری؟ از فردی که ناخواسته توی یک نقش قرار گرفته و علاقه ای هم به پذیرفتنش نداشته، نمیشه انتظار داشت که توقعات دیگران رو برآورده کنه. 
چیزی که باعث میشه قضاوت بیننده درمورد این سناریو دچار انحراف بشه، تلاش ویگو مورتنسن برای حمایت از زنان و اقلیت ها در این فیلمه که تاثیر پذیرفته از جهت گیریش در سینما هست. این بازیگر، عمدتا توی فیلم هایی که بخشی از سینمای دموکرات به حساب میان بازی کرده و در اینجا هم بیشتر از اینکه روایت بی طرفانه ای داشته باشه، سعی میکنه با نشون دادن تضادی که بین ویلیس و عرف جدید وجود داره، اونو منفورتر جلوه بده. 
اینکه یه نفر، ناخوش آیند و بدخلقه، هرچند قابل توجیه نیست و با کارش، باعث آزار و اذیت بقیه میشه اما اینکه ما با وجود بدخلق بودن یک فرد، سعی میکنیم کاسه ی داغ تر از آش بشیم و هرجور شده کمک هایی رو بهش برسونیم که حتی خواستارشون نیست و بعد در ادامه، دراماهایی رو به وجود بیاریم که باعث بشه تا دوباره همه ی کاسه کوزه های گذشته رو سر اون فرد غیر داوطلب و بدخلق خالی کنیم، بیشتر ناشی از نوعی خودآزاری و رفتار متجاوزانه است. 
پسر این پیرمرد بدخلق، به اندازه ی کافی در دوره ی نوجوانی و کودکی از دست پدرش کشیده و تلاشش برای کمک کردن به پدرش که در نهایت به درگیری ختم میشه، بیشتر به نظر میرسه که از روی نوعی ناچاریه. یعنی طرف با خودش فکر میکنه اگر چنانچه عرف جامعه میگه، از پدر پیر خودش مراقبت نکنه، پس آدم خوبی نیست. 
همچنانکه پدر بداخلاق، پسرش و افکار لیبرالش رو زیر سوال میبره، پسر، خیلی بیشتر و بیشتر حس قربانی بودن و در عین حال، حق به جانب بودن بهش دست میده و مثل خیلی از سناریوهای متصل به سینمای دموکرات، لیبرالا سعی میکنن حقانیت خودشون رو با شرور دادن مخالفینشون ثابت کنن. 
تجربه ی ما از زندگی، تا حد زیادی در گرو انتخاب هایی هست که در پیش میگیریم و بعید میدونم که پیرمرد بدخلق این داستان، واقعا فردی باشه که نوعی سقوط رو تجربه کرده. اون به زنش و زندگی خونوادگیش علاقه داشت و حتی اصراری نداشت که خونواده ی خودش رو به کمک تولید مثل گسترش بده. وابستگی اون به همسرش، کاملا قابل لمسه و تحول شخصیتش بعد از اینکه توسط همسرش ترک میشه، یه کنتراست بسیار واضح داره.

جمع بندی
شما در قبال خونواده ای که ایجاد میکنید مسئول هستید و چنانچه به دوره ی کودکی و نوجوانی بچه های این خونواده دقت کنید، به راحتی میشه حس کرد که اونا توسط کی ترک شدن و چرا مجبور شدن یه مرد بدخلق که با افسردگی بعد از ترک شدن توسط همسرش دست و پنجه نرم میکنه، زندگی کنن. 
طلاق در یک جامعه ی کاتولیک، میتونه فشار روانی خیلی زیادی رو به افراد درگیر، تحمیل کنه و چندان قابل مقایسه با جوامعی نیست که مشکلی با خیانت و چندهمسری ندارن. در کنار این عرف، مردی رو در نظر بگیرید که احتمالا، حدسیاتش درمورد همسرش غلط نیست و واقعا توسط زنی که دوست داشته، ترک شده.