نقد و بررسی فیلم Mothers' Instinct 2024| غریزه‌ی مادران

فیلم غریزه‌ی مادران کاری از بنوا دلوم هست که بازسازی یه کار فرانسوی به همین اسمه. رمانش برای اولین بار در سال 2012 منتشر شده و ایده‌ی اثر اینقدری خوب بوده که دوباره یه فرد خوش ذوق پیدا بشه و بخواد که از نو بسازش.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

شگفت‌زده شدن، بدون ایجاد فضاهای اکشن و سادیستی، کمابیش در حال کمیاب شدنه؛ مگه اینکه یه فیلمساز مستقل پیدا شه که بتونه خلاقیت جدیدی در این زمینه ایجاد کنه. 
فیلم غریزه‌ی مادری، به‌رغم اینکه عموما امتیازای خوبی از طرف منتقدا نگرفته اما اقبال اجتماعی خوبی داشته و در حال حاضر، 81 درصد پسند مخاطبای گوگل رو داره. 
سایت IMDb نتونسته سخاوت چندانی به خرج بده و تا الان، امتیاز 6.3 رو بهش داده که البته هنوز هم برای رسیدن به یه میزان ثابتی زوده. کار، همین امسال منتشر شده و در‌مجموع حدود 8 هزار نفر توی این سایت نقد، بهش واکنش نشون دادن و حالا حالا‌ها جا داره که بیننده‌های جدیدی پیدا کنه.


نقش اولای این فیلم، ان هتوی و جسیکا چستین هستن که ان هتوی فکر میکنم که به‌خوبی توی وب فارسی شناخته شده باشه. اتفاقات فیلم در اواسط قرن بیستم در حال اتفاق افتادنه و لباس پوشیدن و ماشینا و خونه و زندگی‌ای که توی این فیلم به‌تصویر کشیده میشه، به‌خوبی تونسته افرادی از طبقه‌ی خوشبخت جامعه رو زنده کنه. 
فیلم، سه تا ژانر رو سعی کرده پوشش بده: دلهره، درام و تعلیق
در مورد دلهره، فکر میکنم که صرفا 20 درصد کار هست که تونسته چنین حسی رو القا کنه و بیشتر از اون با یه کار درام طرف هستیم. در مورد تعلیق هم با یه کار متوسط طرفیم. 
سوالاتی که بعد از دیدن این فیلم برام ایجاد شده اینه که چه چیزی نویسنده رو تحریک کرده که سراغ همچین ایده‌ای بره؟ دیدن چنین فیلمی چه احساسی رو می‌تونه توی ذهن بیننده‌اش زنده کنه؟ این از اون فیلمایی هست که برای تحلیلش باید سراغ پایان کار و نحوه‌ی تموم شدن داستان رفت.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

غریزه‌ی مادری با ایده‌آل‌های آقای فروید، همپوشانی خوبی داره. مادرایی که صرفا بر اساس غرایز اولیه‌شون به بچه عشق میورزن و لذت تولید مثل می‌تونه اونا رو تبدیل به بی‌رحم‌ترین شخصیتا در مقابل دیگران کنه. 
سلین یه شخصیت بسیار معمولی و حتی دوست داشتنی به‌نظر میرسه. اون با بچه‌ها خیلی خوب برخورد میکنه و علاقه‌اش به موسیقی هم به ویژگی‌های ظریف و زنانه‌اش دامن میزنه. صمیمت و محبتی که بین این دو خانواده برقراره، اونقدری عمیق و ریشه‌دار هست که کلید خونه‌های همدیگه رو دارن و برای خوشحال کردن همدیگه تلاش میکنن. 
فقط فیلمایی مثل سلتبورن نیستن که اخیرا سراغ شرح زندگی و دسیسه‌های افراد سایکوپات و شکارچی رفتن. همچین افرادی خیلی وقته که تبدیل به شخصیت‌های محبوب ادبیات داستانی شدن و غریزه‌ی مادری، صرفا یه داستان جدید از این جنسه. جذابیت شخصیتای شکارچی از اونجایی نشات میگیره که اغلب ما آدما نمی‌تونیم به‌راحتی، هوش و درایت همچین شخصیتایی رو از خودمون نشون بدیم؛ حتی اگر تمام عمرمون، با داستان‌های جنایی، سرگرم شده باشیم. 
سینما و هنر، همیشه مدعی این موضوعه که نشون دادن جرم و جنایت و افکار شریرانه در قالب یه اثر هنری، می‌تونه برای کاهش جرم و جنایت و شناخت شخصیت‌های نابهنجار، الهام‌بخش واقع بشه؛ با این وجود، از حرف تا عمل، فاصله‌ی زیادیه. آیا واقعا هنرمندا تلاش خودشون رو میکنن که اثری سازنده درمورد شرارت خلق کنن؟
خیلیا با این موضوع مخالف هستن و عقیده دارن که خشونت و شرارت، داره به شکل نابهنجار و سودجویانه‌ای در سینما افزایش پیدا میکنه و سازنده‌ها لزوما در مورد تاثیری که مشغول خلقش هستن، مسئولیت‌پذیری خاصی ندارن.

فیلمی مثل غریزه‌ی مادری، در به‌تصویر کشیدن دلهره و عجیب بودن شرارت و شخصیت‌های سایکوپات، خیلی خوب عمل کرده ولی شما نمی‌بینید که لزوما بخش تحلیلی خاصی داشته باشه یا به سوالاتی که ممکنه بعدا توی ذهن بیننده ایجاد بشه، حتی جواب غیر مستقیم خوبی ارائه کرده باشه. 
بیننده در‌نهایت می‌تونه با سلین همدردی کنه و حتی بهش حق بده. اون پسرشو از دست داده و عزاداره. همسایه‌اش درصدی شانس نجات دادن پسرشو داشته و کمترین کاری که می‌تونست انجام بده این بود که پایین محل سقوط احتمالی پسر‌بچه وایسه و در حین سقوط، تا جای ممکن، مانع از آسیب دیدنش بشه. 
اگه به واکنش الیس نسبت به زمانی که پسر خودشو توی بالکن میبینه توجه کنید متوجه میشید که توانش برای دور کردن یه بچه از بالکن، خیلی بیشتر از این حرفا بوده و احتیاطی که برای دور کردن بچه‌اش از خوراکی‌هایی که براش مضر هستن انجام میده هم گویای حساسیت خوبش نسبت به خطر هست. 
اون این مایه رو برای بچه‌ی سلین به کار نگرفت و بعد‌ها هم همدردی چندان جالبی از خودش نشون نداد. شخصیت‌های درون این فیلم، مشخصا از همدلی کمی برخوردارن و دیدن این قساوت قلبی که در مقابل همدیگه نشون میدن، دلیل دیگه‌ای هست که باعث میشه بیننده بتونه با سلین همدردی کنه و در‌مورد جنایتی که مرتکب میشه بهش حق بده. 
شوهر سلین فردیه که اونو به‌خاطر مرگ بچه‌اش سرزنش میکنه در‌حالی‌که همسرش کاملا در این مورد بی‌تقصیر بوده و بعد از مرگ بچه‌اش هم بسیار غمگین و نیازمند حمایته. در‌صورتی که خوده سلین هم یه انسانه و آسیب روحی دیده. همسر آلیس هم زنشو به چشم یه فرد حساس و بدبین که دچار مشکلات روانی هست می‌بینه و قادر به درک همسایه‌اش و کارایی که توی این دوره‌ی بحرانی ازش بر میاد نیست. میشه حس کرد که شخصیت الیس و سلین در نظر همسرشون چقدر پایینه و اونا بیشتر شبیه یه سر‌جهازی هستن که به‌خاطر ظاهر زیباشون، به اون خونه و زندگی میان. 


الیس پیش از این هم سرخوردگی رو تجربه کرده و به‌خاطر خونواده‌اش مجبور شده از شغلش دست بکشه. این تنها بخشی از پس‌زمینه‌ی زن‌های داستانه که دلیل اتفاقات تاریک آینده رو تا‌حدی روشن میکنه. 
سلین، خودخواهانه عمل میکنه اما مشخصا فردیه که باور داره دیگران هم مثل خودش خودخواه هستن و صرفا سعی میکنن ظاهر خوب و موجهی به خودشون بگیرن. اون خودشو لزوما بهتر از بقیه نمیدونه اما حق خودش هم نمیدونه که چیزی کمتر از بقیه داشته باشه. اگر سلین این جنایتا رو انجام نمیداد چه چیزی در انتظارش بود؟ زندگی خونوادگیش و ارتباطش با همسرش کاملا دچار رکود شده و گاه و بیگاه با رفتارهایی مثل اونچه که مادربزرگ تئو از خودش نشون میده رو به رو میشه. 
کی هست که خودشو لایق تجربه‌ی همچین اتمسفری بدونه؟ اونم درست زمانی که داغدار پسر بچه‌اش هست و شانسی هم برای تولید مثل دوباره نداره. 
میشه حدس زد که سلین با به قتل رسوندن پدر و مادر تئو، حتی خوده تئو رو هم به‌خاطر بودن درون همچین جامعه‌ای و داشتن نوعی از سعادت، مجازات میکنه. تئو قطعا متحمل آسیب شده چرا که پدر و مادرش رو درست مدتی بعد از بهترین دوستش از دست داده و الان قراره با یه مادر مجرد زندگی کنه. سلین عملا اونو شکار کرده و تا زمانی که این بچه تبدیل به یه مرد بالغ بشه، اونو تحت سیطره‌ی خودش داره. 
کار سلین، کنایه‌ای به عرف به‌ظاهر زیبای جامعه است که مشخصا بر پایه‌ی غرایز ابتدایی و خودخواهی ساخته شده. آدما خودخواهانه برخورد میکنن و در‌مقابل کسی غیر از اطرافیان یا خودشون مسئولیت‌پذیر نیستن. مسئولیت‌پذیریشون براساس یه‌سری منفعت خودخواهانه است. 
شوهر سلین همینکه می‌بینه بچه از دست رفته و دیگه شانسی برای داشتن یه بچه‌ی دیگه از سلین نداره، درست مثل حیوونی که تنها هدفش تولید مثل باشه، سلین رو کنار میذاره و رابطه رو خراب میکنه. به‌سختی میشه حس کرد که ذره‌ای عذاب وجدان قراره بعد از به قتل رسوندن همچین مردی، به‌سراغ سلین بیاد. چطور میشه برای انسان‌هایی که احساس و همدلی خاصی ندارن ارزش قائل شد و بهشون رحم کرد؟ 
اما چه چیزایی هست که شاید بهتر بود سازنده‌های این فیلم بهش اشاره میکردن؟ 
چیزایی که تا اینجا گفته شد، صرفا حسی هست که دیدن این فیلم، درون یه بیننده می‌تونه ایجاد کنه و همونطور که می‌بینید، تاثیر خوبی هم نمیشه ارزیابیش کرد. صرفا با یه نمایش جالب و قانع‌کننده در مورد انگیزه‌های شرارت آمیز طرفیم. سلینی که حتی اگر مورد نفرت بیننده قرار بگیره، بعیده که به دام بیوفته و کارایی که انجام داده هم جبران‌ناپذیره. 
ما چطور می‌تونیم چنین محتوای تاریکی رو به‌نفع رشد خودمون تحلیل کنیم؟ 
سلین سال‌ها بود که توی چنین جامعه‌ی خودخواهی زندگی میکرد و عرف و قضاوت‌های سطحی دیگران رو به‌چشم میدید ولی هیچ‌کدوم از این‌ها دلیل نمیشه که توی چنین موقعیتی، دست به همچین جنایت‌هایی بزنه. اون در‌صورتی می‌تونه خودشو توجیه کنه که توی دهه‌های پیشین زندگیش، برای اصلاح عرف بد جامعه تلاش کرده باشه. سلین مشخصا همچین آدمی نیست. اون یه فرد ثروتمنده و اگه عمل اجتماعی خاصی انجام داده باشه برای افزایش همین ثروت بوده. در مورد داروها اطلاعات خوبی داره و با موسیقی آشنا هست و اینقدر زندگیش خوب میگذره که نیاز به سرگرمی بیشتری نداشته باشه. سلین شبیه به یه منتقد اجتماعی نیست و نمی‌تونه بگه قربانی جامعه‌ای شده که همیشه در مقابلش منفعل بوده و حتی به عرف فرمالیته‌اش دامن میزده. 
سلین یک زمانی توی همچین جامعه‌ای درس خونده، کار کرده، ازدواج کرده و بچه آورده. چرا توی این همه مدت به این فکر نکرده که آدما خودخواه و بدجنس هستن و حقشونه که بمیرن؟ چون مشکلی با همچین جامعه‌ای نداشته و تا الان داشته به نفعش کار میکرده. 
یه چیزی که توی داستانای مرتبط با شخصیت‌های سایکوپات و شرور زیاد اتفاق میوفته اینه که راوی سعی میکنه تا بیننده رو قانع کنه که شخصیت شرور داستان هم به نوبه‌ی خودش آسیب روانی دیده و بی‌تقصیره. 
مشکل چنین رویکرد‌هایی اینه که چنانچه شما بیاید و به هر کسی که آسیب روانی دیده حق بدید که تبدیل به یه شخصیت ضد اجتماع بشه، تلاش افرادی که تونستن آسیب‌های روانی خودشون رو مدیریت کنن و نه‌تنها ازش بگذرن بلکه از تجربه‌ی آسیب، برای درک بیشتر جامعه و همدردی بیشتر با آدما استفاده کنن رو بی‌ارزش کردید.

جمع‌بندی
آدما پتانسیل اینو دارن که آسیب‌های خودشون رو مدیریت کنن، بخصوص وقتی با یه فرد ثروتمندی مثل سلین طرفیم که قطعا می‌تونسته از بهترین دکترا و داروها بهره ببره و تجربه‌ی بد زندگیش رو متحول کنه. 
چنین تراژدی‌هایی اگر به‌شکل مسئولانه‌تری به‌تصویر کشیده بشن می‌تونه از بیننده‌اش شخصیتی بسازه که نسبت به نابهنجاری‌ها و عرف‌های بی‌ارزش درون جامعه مسئولانه‌تر برخورد کنه و قبل از اینکه چنین جامعه‌ای بر علیهش کار کنه و ازش یه قربانی بسازه، تحولات خوبی رو ایجاد کنه که حتی اگر روی زندگی بقیه تاثیر نذاره، خودشو از قرار گرفتن در موقعیت‌های بحران آفرین، تاحد زیادی نجات بده. 
مشکل سلین لزوما این نبود که بچه‌شو به‌خاطر یه حادثه از دست داد. مشکل اینه که اطرافیانش اصطلاحا مرد روزهای سخت نبودن.