فیلم هیئت منصفه‌ی شماره‌ی 2، از اون دسته فیلمایی هست که بهشون میشه گفت رمان تصویری، از این بابت که نحوه‌ی به تصویر کشیدن داستانش خیلی ساده است و صرفا خوده روابط علت و معلولی و چیزی که در ابتدا روی کاغذ نوشته شده، وجه جالبش به حساب میاد. تقریبا هر فیلمی که با اسم زوئی دویچ منتشر میشه همچین کیفیتی داره که به خودی خود چیز بدی نیست.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

داستان هایی که درمورد افراد حاضر در هیئت منصفه ی دادگاه ساخته میشن یه مزیت دارن و اونم اینه که میتونن به راحتی، بیننده رو درمورد قضاوت شخصیت های داستان، به چالش بکشن. کاری که این افراد انجام میدن میتونه درگیر پیچیدگی بشه و بسته به پرونده ای که درگیرش هستن و افرادی که لازمه قضاوت کنن، ما با اتمسفرهای پر از دیالوگ و کشمکش طرف میشیم.

این فیلم میشه گفت که بازخوردایی فراتر از اونچه که ازش انتظار میرفت به دست آورده و این موضوع رو تا حد زیادی مدیون تبلیغات خوبی هست که براش صورت گرفته. فضای کار و اهدافی که دنبال میکنه هم کاملا در همپوشانی با چالش های اخلاقی ای هست که جوامع کاتولیکی باهاش طرف هستن. یه مرد خونواده که درگیر خیر و شر میشه و شروع میکنه به مقایسه کردن خودش با بقیه. از مجموع 83 هزار مشارکت کننده در سایت IMDb این فیلم تونسته امتیاز 7 رو به دست بیاره و 86 درصد پسند مخاطبای گوگل رو داره که هر دو امتیاز های بسیار خوبی برای یه کار درام هستن که نه اکشن خاصی داره و نه هزینه ی سنگینی براش صورت گرفته.
هشدار: ادامه‌ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

یه مرد در شرف پدر شدن، با مظلومیت میگه که اگه لو برم، خونواده ام دچار مشکل میشه و عملا خودشو شرافت مند تر از مردی میدونه که اولا با دوست دخترش با خشونت برخورد کرده و دوما از زیر بار ازدواج کردن باهاش فرار کرده.
خیلی بعید بود که این مرد لو بره اگر که توی همون جلسه ی اول قضاوت، رای به گناهکار بودن دوست پسر میداد و بذر شک و گمان رو توی دل بقیه نمیکاشت اما میشه حس کرد که عذاب وجدان، اونو دنبال میکنه و همواره در حال تجربه ی نوعی دو دلی هست.
بیشتر از همه زمانی به فرار از قانون مطمئن میشه که میبینه همسرش هم با دروغ گویی و لاپوشونی این قضیه موافقه و دوست داره که خونواده شون در کنار همدیگه باقی بمونن. مشخصا این تصمیم خودخواهانه ای به حساب میاد چون هرچند که جیمز دوست پسر چندان خوبی نبود اما به طور مستقیم، باعث مرگ کندال نشده و مجازاتی که براش درنظر گرفته میشه، تنبیه بسیار سنگینی نسبت به سهل انگاریش به حساب میاد و میتونه فرصت زندگی و کسب تجربه های زیادی رو ازش بگیره.
این در حالیه که جاستین کمپ، لزوما مرتکب قتل عمد نشده و چیزی که ازش بیشتر رنج میکشه هم اینه که درگیر شدن با این پرونده باعث بشه که چوب بی مسئولیتی و اعتیادی که در گذشته داشته رو بخوره.


خانواده ی کمپ و بخصوص همسر جاستین، با حرفایی که درمورد اهمیت خونواده میزنه، باعث میشه تا جاستین بیش از پیش نسبت به وظیفه ی اجتماعیش، بی تفاوت بشه. در نظر الیسن، اونا اگر بچه ای نداشته باشن، زندگی شون ناقصه و نمیشه یه خونواده به حسابشون آورد و اینقدر برای خودش و بخصوص بچه اش اهمیت قائله که جاستین رو تحریک میکنه تا قتل رو گردن نگیره و این در حالیه که این فرار از قانون، عملا داره باعث میشه که به زندگی یه فرد زنده ی دیگه لطمه بزنن. شما اینجا به وضوح میتونید ببینید که حتی در نظر الیسن که به قولا داره یه نقش ظاهرا مقدس رو بازی میکنه و به عنوان یه مادر آسیب دیده، دوست داشتنی جلوه میکنه، درگیر نوعی رفتار و رویکرد ضد انسانی هست و اجازه میده که احساسات رمانتیک، عذاب وجدانش رو ساکت نگه داره.

جمع بندی
هرچند که تعلیق، به عنوان یکی از ژانرهای این فیلم معرفی شده اما ما از همون اوایل فیلم، متوجه میشیم که جاستین باعث مرگ کندال شده و جیمز بی گناهه و عملا چیز زیادی برای پنهان کردن نیست. شاید تنها چیزی که میشه درمورد نحوه ی روایت این داستان تحسین کرد، زاویه ی دیدش هست که کمابیش اجازه میده تا بتونیم افکار افرادی مثل الیسن و رفتارهای به ظاهر معصومانه اما ضد انسانی شون رو درک کنیم.