نقاشی دیجیتال با برنامه‌ی اتودسک و art rage

نقاشی می‌تونه مثل خواب دیدن در بیداری باشه چون می‌تونی سوژه‌هایی رو انتخاب کنی که صرفا میدونی ذهنت رو تحریک کردن یا جذابیت و گیرایی خاصی دارن و در حین خلق نقاشی بفهمی که اونا دقیقا دارن به چی اشاره میکنن؟ 

پرتره کشیدن برام خیلی ناخوش‌آینده. ۱۰ الی ۱۵ سال پیش، صرفا چهره‌های تو خالی میکشیدم و بعدش صرفا برای اینکه ثابت کنم این کارم از ضعف و ناشی گری نیست، پرتره‌هایی کشیدم که الان توی وبلاگم قابل مشاهده هستن. حالا دیگه خودمو مجبور نمیکنم چیزی رو ثابت کنم و صرفا چیزایی رو میکشم که مایل به کشیدن‌شون هستم. در این وضعیت راحت تر میفهمم که چرا از یه سوژه‌هایی بدم میاد و چرا بعضی سوژه‌ها برام جذابن. 

من عاشق این مجسمه‌های کله شکسته‌ام و فکر کنم این سومین باری باشه که ازش نقاشی می‌کشم. چهره‌ها و جزئیات‌شون خیلی شخصی هستن و آدمی که پشت هر چهره‌ی منحصر به فرد زندگی کرده، شبیه نوعی جادو، وارد نقاشی میکشه و نقاشی رو به نفع خودش مصادره میکنه. 

دوست دارم توی نقاشی ها به انسان‌ها اشاره کنم بدون اینکه منظورم یک فرد یا گروه خاصی از انسان‌ها باشه، و حذف کردن چهره، بهترین ایده‌ای هست که به ذهنم میاد. خوبی این مجسمه اینه که حذف شدن کله‌اش چیز عجیبی نیست و دستکاری عمدی جلوه نمیکنه. مجسمه‌های شکسته، پدیده‌های آشنایی در واقعیت هستن. 

اتمسفر سنگی و فسیل مانند این نقاشی، بهم حس آرامش و ثبات میده. سرما و منظره‌ای نقره‌ای که مرگ و بی ثباتی رو خیلی جزئی جلوه میده. رنگی‌ترین بخش‌های نقاشی، ارگان‌های زنده‌تری دارن. در این اتمسفر، مرگ ماهی قرمز، چندان موضوعیت و اهمیت نداره، حتی با وجود اینکه خیلی توی چشمه. و انگار با مردنش، اون محیط باز هم مکان خوبی برای زندگی و حتی مراقبت از جسد و فسیلش میشه. 

توی این نقاشی همچنین از یه گیاه گرمسیری سرسخت به اسم خارشتر استفاده کردم. گیاه‌های گرمسیری، قدرت بقای زیادی دارن و این نمونه حتی از دل آسفالت هم رشد میکنه. ممکنه از بین آجرهای خونه یا کاشی و کنج دیوارهای سیمانی بیرون بیان و فقط علف هرز نیستن بلکه میتونن گل و میوه‌ی خوراکی داشته باشن. چی یه موجود زنده رو اینقدر مشتاق زندگی می‌کنه؟ رشد کردن گیاه از دل آجر و آسفالت فقط تصویری از اشتیاق نیست بلکه انگار خیلی بی پروا و مایل به دهن کجی و بی ادبی نسبت به اتمسفری هست که امکانات زیادی برای بقا نداره.