این نقاشی رو حدودا ۱۰ سال پیش کشیدم و ایده‌شو از یه خواب گرفتم. توی این خواب، یه مدرسه پر از تابلوهایی با الگوی مشابه میدیدم. متفکرهای علوم انسانی در کنار یک حیوان که تجسمی از الگوهای اندیشیدن خودشون بود. خیلی هاشون رو نمیشناختم و صرفا میدونستم توی چه صنفی هستن. وجه مشترک دیگه‌ی این نقاشی‌ها، پالت رنگشون بود که طیفی بسیار خنثی و بی طرف از قهوه‌ای و خاکستری رو شامل میشد. یعنی یک روایت بی طرف، فارغ از خوب یا بد بودن اون متفکر که صرفا سعی داره نبوغش رو به یک حیوان تشبیه کنه. 

اون زمان صرفا دست و دلم رفت که طرحی از این داداشمون با یک گاو طلایی رو بکشم ولی گاهی بهش فکر کردم که ادامه‌اش بدم. مخصوصا الان که نقاشی دیجیتال میکشم و نقاشی کشیدن هم برام راحت‌تر شده. ولی در ذهنم یک روح به‌ظاهر ملایم اما قلبا بدجنس وجود داره که ایده‌هامو میشنوه اما درنهایت هر چیزی که دلش بخواد رو با دست‌های من نقاشی میکنه و من کی باشم که بخوام به ایشون امر و نهی کنم؟