بررسی سبک بازیگری اپیک
9 تیر · · خواندن 7 دقیقه
سبک اپیک یا Epic Theatre یا تئاتر حماسی، سبکی از نمایش نامه نویسی و اجراست که بیشتر از هر چیزی با اسم برولت برشت شناخته شده. این سبک برخلاف تئاتر کلاسیک که سعی داره تماشاگر رو در داستان غرق کنه، تلاش میکنه تا تماشاگر رو هوشیار نگه داره و وادارش کنه تا به جای همزادپنداری، به فکر فرو بره.
از جمله ویژگی های اصلی تئاتر اپیک، فاصله گذاری هست. یعنی بازیگر به جای اینکه کاملا در نقش فرو بره، گاهی با تماشاگر حرف میزنه یا از نقش بیرون میاد تا یادآوری کنه که این فقط یک نمایشه. روایتگری به جای بازنمایی اتفاق میوفته یعنی به جای اینکه صحنه ها اتفاق بیوفتن، بیشتر تعریف میشن. بعضا این وضعیت رو میشه در مواقعی دید که راوی، داستان رو بازگو میکنه.
نمایش ها میتونن از نظر زمانی و مکانی پراکنده باشن چون هدف این سبک، منطق دراماتیک نیست بلکه سراغ تحلیل سیاسی و اجتماعی میره.
استفاده از موسیقی، تابلوهای نوشتاری و نورپردازی های پرکنتراست از جمله ویژگی های این سبکه که با هدف هوشیار نگه داشتن مخاطب انجام میشه یعنی قصد اینه که تماشاگر یادش نره که داره نمایش میبینه.
برشت قصد داشت تماشاگر منفعل نباشه و درگیر احساسات صرف هم نشه بلکه منتقد، تحلیلگر و آگاه باشه. ایشون میگفت: ما نمیخوایم تماشاگر بگه: آه، چه رنجی کشید. بلکه بگه: چرا اینطور شد؟ و چطور میشه تغییرش داد؟
سبک اپیک در سینمای امروز هم دیده میشه اما نه به صورت مستقیم و وفادار به آموزه های برشت. این سبک تغییر کرده و بعضا به صورت ترکیبی به کار میره.
فیلم هایی مثل The Big Short یا کار تلویزیونی Fleabag به صورت مستقیم با مخاطب حرف میزنن. برشت این کار رو برای فاصله گذاری انجام میداد تا تماشاگر درگیر احساسات نشه و فکر کنه.
فیلم هایی مثل I'm Not There که درباره ی باب دیلن ساخته شده یا فیلم Cloud Atlas با روایت های چندگانه و پراکنده، به جای همذات پنداری، ذهن مخاطب رو درگیر تحلیل ساختار و مضمون میکنن.
تئاتر اپیک برشت یک سبک ضدهمذات پنداریه که میخواد تماشاگر رو از تماشاگر منفعل به تحلیلگر فعال تبدیل کنه. در سینما و تلویزیون امروز، این سبک به شکل های تازه و ترکیبی بازتاب پیدا کرده و میشه اون رو در شکستن دیوار چهارم یا روایت های چندلایه دید. فیلمی مثل کلود اطلس در نگاه اول بیشتر یک فیلم روایی چند لایه است تا چیزی شبیه به تئاتر نمایشی و ارتباطش با اپیک یا تئاتر حماسی، دقیقا در شیوه ی روایت و ساختارشه و نمیشه این پدیده رو در سبک بازیگری مستقیم دید.
در این فیلم، مثل نمایش اپیک، خط روایی واحد وجود نداره؛ داستان ها در دوره های تاریخی مختلف و مکان های پراکنده روایت میشن. این پراکندگی باعث میشه مخاطب به جای غرق شدن در یک داستان، مداوم در حال مقایسه و تحلیل باشه.
فیلم به جای تمرکز روی یک درام شخصی، ساختار قدرت، بردگی، سرمایه داری و مقاومت انسانی رو در دوره های مختلف نشون میده. این چیزی هست که برشت میخواست یعنی تماشاگر به جای همذات پنداری صرف، به فکر تغییر اجتماعی بیوفته.
بازیگران اصلی در نقش های مختلف و حتی جنسیت ها و نژادهای متفاوت ظاهر میشن. این انتخاب آگاهانه باعث میشه مخاطب مدام یادش بیفته که این فقط یک نمایش یا فیلمه و به جای غرق شدن در شخصیت، به ارتباط بین نقش ها و مضمون فکر کنه.
درست مثل اپیک، این فیلم از روایت خطی کلاسیک فاصله میگیره و با اپیزودهای جداگانه، ذهن مخاطب رو به سمت تحلیل ساختار و مضمون میبره. کلود اطلس به معنای دقیق، بازیگری اپیک نداره اما از تکنیک های اپیک در سطح ساختار روایی و انتخاب بازیگران استفاده میکنه.
اوج سبک اپیک یا تئاتر حماسی در دهه ی 1920 تا 1950 میلادی بود، زمانی که برتولت برشت در آلمان، همراه با اروین پیسکاتور این شیوه رو توسعه داد و بعد از جنگ جهانی دوم در برلینر انسامبل به اوج شهرت و تاثیرگذاری رسید. در دهه ی 1920 اروین پیسکاتور اولین بار اصطلاح تئاتر اپیک رو در برلین مطرح کرد. اون نمایش هایی با موضوعات سیاسی و اجتماعی روز اجرا کرد و از ابزارهایی مثل مستندات تصویری، پروژکتور و تابلوهای نوشتاری استفاده کرد. این دوره بیشتر مرحله ی آزمایشی و نظری به حساب میاد.
دهه ی 1930 رو میشه مرحله ی تثبیت و اوج نظری اپیک دونست. برتولت برشت با همکاری پیسکاتور و در ادامه به طور مستقل، نظریه ی اپیک رو بسط داد. در این دوره برشت نمایش هایی مثل مادر 1932 و زندگی گالیله 1938 رو نوشت که نمونه های کلاسیک اپیک محسوب میشن. این شخص مفهوم فاصله گذاری رو به عنوان ابزار اصلی معرفی کرد.
بعد از جنگ جهانی دوم یعنی دهه ی 1940 تا 1950، فصل جدیدی در اپیک بود. برشت بعد از تبعید، در سال 1949 به آلمان شرقی برگشت و گروه برلینر انسامبل رو تاسیس کرد. این گروه نمایش هایی مثل مادر شجاع و فرزندانش و دایره ی گچی قفقازی رو اجرا کرد که به اوج شهرت جهانی رسیدن. در این دوره تئاتر اپیک به عنوان یک سبک تثبیت شده در اروپا شناخته شد و تاثیرش روی تئاتر سیاسی و آموزشی بسیار گسترده بود.
از دهه ی 1960 به بعد، اپیک به صورت مستقیم کمتر اجرا شد اما تکنیک های اون مثل فاصله گذاری، روایت اپیزودیک و شکستن دیوار چهارم، وارد سینما و تلویزیون شدن. دهه ی 1920 تا 1950 با تثبیت نظریه به دست برشت و اجراهای برلینر انسامبل، اوج تاریخی این شاخه به حساب میاد. تکنیک های اپیک هنوز در هنر معاصر حضور دارن اما به صورت ترکیبی مورد استفاده قرار میگیرن و چیزی نیست که کسی بخواد به صورت خالص استفاده اش کنه.
بزرگترین انتقادها به سبک اپیک برشتی اینه که بیش از حد آموزشی و سیاسی هست و احساسات تماشاگر رو سرکوب میکنه و گاهی به جای هنر، شبیه تبلیغ یا خطابه ی خشک جلوه میکنه. خیلیا عقیده دارن فاصله گذاری باعث میشه مخاطب نتونه با شخصیت ها ارتباط عاطفی برقرار کنه و نمایش ها سرد و غیرجذاب بشن.
منتقدها میگن فاصله گذاری باعث میشه تماشاگر نتونه با شخصیت ها همذات پنداری کنه و نتیجه اش نمایش های خشک، عقلانی و فاقد جذابیت عاطفی هست.
برشت میخواست تئاتر ابزار آموزش و تغییر اجتماعی باشه و منتقدها این رویکرد رو قبول نداشتن چون نمایش ها رو بیشتر شبیه کلاس درس یا سخنرانی سیاسی میکرد.
ساختار اپیزودیک و پراکنده ی اپیک ممکنه برای مخاطب گیج کننده باشه و بعضی تماشاگرها ترجیح میدن روایت خطی و داستانی داشته باشن تا بتونن راحت تر دنبال کنن.
چون اپیک به شدت سیاسی هست، گاهی به جای هنر، شبیه ابزار تبلیغاتی دیده میشه و این انتقاد بخصوص در دوره ی جنگ سرد مطرح بود، وقتی نمایش های برشت در آلمان شرقی اجرا میشدن.
بعضی از بازیگرها عقیده دارن اپیک آزادی خلاقیت رو محدود میکنه چون باید مدام از نقش بیرون بیان و به تماشاگر یادآوری کنن که این فقط نمایشه. این کار میتونه مانع از تجربه ی کامل روانی و عاطفی نقش بشه.
امروز ویدئوهای آموزشی یا انتقادی در یوتیوب و شبکه های اجتماعی که با مخاطب مستقیم حرف میزنن، درواقع ادامه ی همون سنت فاصله گذاری برشتی هستن. حتی بعضی بازی های ویدئویی با روایت های چندلایه و شکستن قواعد داستانی، ردپای اپیک رو نشون میدن.
تئاتر اپیک، دقیقا برای ایجاد یک تاثیر روانی متفاوت طراحی شده بود. برشت میخواست مخاطب به جای غرق شدن در احساسات، هوشیار بمونه و ذهنش فعال بشه. تماشاگر مدام یادش میمونه که در حال دیدن یک نمایشه و این باعث میشه به جای همذات پنداری، به تحلیل و نقد اجتماعی فکر کنه.
چون بازیگر گاهی از نقش بیرون میاد یا مستقیم با مخاطب حرف میزنه، احساسات شدید مثل گریه یا هیجان، کمتر اتفاق می افتن. این می تونه حس سردی یا فاصله رو ایجاد کنه اما هدفش جلوگیری از انفعال هست.
مخاطب به جای اینکه بگه "چه تراژدی غم انگیزی" میپرسه: "چرا این اتفاق افتاد؟ کی مسئوله؟ چطور میشه تغییرش داد؟"
تکنیک فاصله گذاری میتونه حس ناهماهنگی یا بی قراری درست کنه چون مخاطب نمی تونه به طور کامل در داستان غرق بشه. این ناآرامی خودش محرک تفکر انتقادی هست. به جای تمرکز روی تجربه ی فردی، مخاطب احساس میکنه بخشی از یک بحث اجتماعی و سیاسی بزرگتره و این میتونه حس مسئولیت یا انگیزه ی تغییر اجتماعی درست کنه.
جمع بندی
تاثیر روانی اپیک بیشتر در هوشیارسازی، پرسشگری و نقد اجتماعی ظاهر میشه و لزوما شاهد تخلیه ی عاطفی نیستیم. به همین دلیل هم بعضی ها اون رو سرد یا خشک میدونن اما برشت دقیقا همین فاصله رو میخواست تا ذهن مخاطب فعال بمونه.