فیلم ساختن، همیشه با تکیه به یک فیلمنامه ی از پیش تعیین شده صورت نمیگیره. برای باز کردن این بحث، بیاید از بررسی کلمه ای شروع کنیم که در ادبیات و بعضا در فرهنگ عمومی، زیاد مورد استفاده قرار میگیره و در عین پرکاربرد بودن، هنوز هم ممکنه برای خیلیا، کمابیش مرموز باشه.

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

جریان سیال ذهن. این اصطلاح، مثل این هست که ذهن شخصیت، بدون فیتلر، بدون سانسور، بی وقفه و بی منطق زمانی، شروع کنه به ابراز کردن خودش. درمواجهه با این پدیده، ممکنه این حس به مخاطب دست بده که داره توی ذهن کسی شنا میکنه یا حس کنه همه ی پرش ها، خاطره ها، تردید هایی که توی ذهنش هستن، به شکل مرتب و واضح بیان نمیشن و صرفا یک تاثیری از اونچه که واقعا تجربه کرده، داره خودنمایی میکنه.
این پدیده، به رغم ابهام زیاد، میتونه باورپذیر جلوه کنه چون خیلی شبیه به حالت عادی فکر و صحبت های روزانه است.
به عنوان یک تعریف کلی و رایج، جریان سیال ذهن، یک شیوه ی روایت داستانه که تمرکز داره روی افکار، احساسات و تداعی های ذهنی شخصیت ها؛ با تکیه به همون الگویی که در اون لحظه، توی ذهن خودآگاهاشون جریان پیدا کرده.
این نوع ادبیات، پرش های زمانی و مکانی متعددی داره و میتونه حاوی جملات ناقص یا بی نظم زیادی باشه. بعضا زبان، حالت شاعرانه پیدا میکنه و از ساختار استاندارد، خارج میشه. روایت، از زاویه ی ذهنی روایت میشه و گوینده، خودش رو ملزم نمیدونه که منطق رایج رو به کار بگیره و مثل یک معلم که دوست داره همه حرفاش رو درک کنن، تشریح افکار داشته باشه.
این ایده رو میشه در سینما هم پیاده سازی کرد و این کار معمولا به کمک مونولوگ گویی های درونی یا صدای ذهن شخصیت ها اتفاق میوفته. بعضا ممکنه فلش بک های غیرخطی ای رو ببینید که با حس یا خاطره فعال میشن. گاهی ممکنه فیلمساز، از تصاویر سوررئال که ذهنیت رو نشون میدن استفاده کنه یا از تدوین های پرش دار که زمان رو مثل ذهن، تکه تکه میکنن استفاده کنه.

جریان سیال ذهن، تصویری از روایت ذهنی درونی هست و لزوما گفتنی یا اجرایی نیست و بیشتر درخدمت بازنمایی تجربه ی ذهنی شخصیته. این پدیده ممکنه کاملا بی منطق یا بی ساختار باشه چون ذهن هم به همین شکل، کار میکنه و مورد استفاده اش در نوشتار یا اجرا به این صورته که معمولا از قبل طراحی میشه تا حس بی واسطه بودن بده و هدفش، بازسازی بافت ذهنی و احساسی لحظه ای هست.
فرقی که این کار با بداهه گویی داره اینه که بداهه گویی، یک فرآیند عملی و اجراییه و در لحظه خلق میشه. بداهه گویی، لزوما معادل جریان سیال ذهن نیست و معمولا در پاسخ به موقعیت، مخاطب یا حس لحظه شکل میگیره و میتونه با توجه به یک ژانر خاص طراحی بشه. برای این کار، الزامات زیادی مطرحه منجمله اینکه بازیگر باید نسبت به فضا، بدن و مخاطب، به آگاهی خوبی برسه و ارتباط گرفتن در بداهه گویی، اهمیت زیادی داره و میشه نوع سیالی از بازیگری دونستش.
چیزی که همیشه برام کنجکاوکننده است اینه که بازیگرا تا چه حد شانس اینو دارن که از خودشون مایه بذارن و مثلا چیزی به اسم اجرای بداهه، چقدر اتفاق افتاده؟ این سبک نه فقط در تمرین، بلکه در اجراهای زنده، سینما و حتی ساخت فیلم هم استفاده شده و ممکنه بارها درموردشون چیزایی شنیده باشید.
جذابیت اجرای بداهه در اینه که بازیگر از تجربه ی زیسته ی خودش استفاده میکنه و به لایه های عمیقتر شخصیتش میرسیم. شاید معروف ترین اجرای بداهه، مربوط به فیلم پدرخوانده است و یکی از این صحنه ها، صحنه ی معروف گربه ی روز میز و بازی مارلون براندو باشه.
رابین ویلیامز گاها با اسم استاد بداهه گویی ازش یاد میشه و یکی از معروف ترین سکانس هاش، کار Aladdin هست که بیشتر دیالوگهاش رو به صورت بداهه گفته.
بداهه پردازی در فضای حرفه ای بازیگری، کار پرریسکی هست و ممکنه یه کارگردان سختگیر، اصلا ازش استقبال نکنه و عموما بعد از هماهنگ کردن با کارگردان اتفاق میوفته.
بعضی از کارگردان ها عاشق این لحظه های زنده هستن ولی نمونه های زیادی هم هستن که صرفا به فیلمنامه وفادارن و ترجیح میدن که بازیگر، فضای فیلم رو کنترل نکنه.
کارگردان هایی مثل مایک لی یا جان کاساوتیس، کل فیلم رو با بداهه میسازن ولی کارگردان های سختگیر مثل هیچکاک یا کوبریک، حتی پلک زدن بازیگر رو کنترل میکردن.
بداهه پردازی یه جور اعتماد به نفس خاص میخواد و باید آماده باشی که یهو کارگردان بزنه توی ذوقت و تلاشتو نادیده بگیره و چیز دیگه ای بخواد و در عین حال، درونیات بازیگر رو خیلی لو میده.
هیچکاک یک زمانی حرفی زد که کاملا خلاقیت و ایده پردازی بازیگرا رو زیر سوال برد ولی بعدها این حرف رو انکار کرد و گفت که: من هیچ وقت نگفتم هنرپیشه ها گاو هستن، همه ی چیزی که گفتم این بود که هنرپیشه ها باید مثل گاو رفتار کنن.
گرچه معنی حرفش تغییر خاصی نکرد و واقعا کارگردانی نبود که بخواد خلاقیت بازیگر رو ببینه.
از نظر امثال هیچکاک، بازیگر نباید زیادی سوال بپرسه، تحلیل کنه یا در کارگردانی دخالت کنه. باید ساده، مطیع و قابل هدایت باشه. مثل گاوی که فقط راه میره، نه اینکه نقشه ی چراگاه رو بخواد بررسی کنه.
این حرفش خیلی ها رو ناراحت کرد چون بازیگرها هنرمندن، ولی هیچکاک، اونا رو صرفا نوعی ابزار میدید.

هیچکاک یه کارگردان کنترلگر بود، عاشق طراحی دقیق، و از بداهه پردازی یا دخالت بازیگرها خوشش نمی اومد.
خیلی ها بعدها گفتن که هیچکاک صرفا سختگیر نبود و سادیستی هم رفتار میکرد و اگه از بازیگری خوشش نمی اومد ممکن بود جلوی راه پیشرفتش سنگ بندازه.
ولی چیزی که در اینجا به موضوع مطلب ارتباط داره، دنیایی هست که کارگردان های علاقه مند به بداهه پردازی خلق میکنن.
یعنی از کارگردان ها به بداهه گویی علاقه دارن که در عین ریسک زیاد، میتونه باعث بشه که کارشون طبیعی و خلاقانه تر جلوه کنه.
بعضی از کارگردان ها نه فقط به بازیگر اجازه ی بداهه پردازی میدن بلکه کل روند ساخت فیلم رو براساس بداهه بنا میکنن و شاید معروف ترینشون مایک لی باشه.
این کارگردان بریتانیایی فیلم هایی داره که با بداهه ساخته شدن و اول با بازیگرها، ماه ها تمرین میکنه و شخصیت ها رو خلق میکنن و در ادامه، تازه فیلمنامه شون نوشته میشه. نتیجه اش اینه که فیلم های این کارگردان، زنده، انسانی و بی نهایت واقعی جلوه میکنن.
جان کاساوتیس به عنوان پدر سینمای مستقل آمریکا شناخته میشه و بعضی از فیلمهاش پر از بداهه پردازی های احساسی و بی واسطه هستن و بازیگرها در عین بازیگری، نوعی نویسنده و خالق نقش به حساب میان.
لارس فون تریه که در وب فارسی، بیشتر به خاطر فیلم نیمفومانیا معروف شده، در پروژه ی Dogme 95 قواعدی گذاشت که فیلم سازی رو به حداقل ابزار و حداکثر واقعیت برسونه و بداهه پردازی در دیالوگ، نورطبیعی و حذف موسیقی از جمله اصولش بود.
این مدل کارگردانها واقعا خفن هستن چون جرات میکنن خلاف جریان اصلی حرکت کنن ولی همین جسارت باعث میشه فیلم هاشون معمولا فروش بالایی نداشته باشه.
فیلم هایی که با بداهه ساخته میشن، معمولا روایت خطی یا داستان پرکشش ندارن و موضوعاتشون هم انسانی و دردناک میشه مثلا درمورد طبقه ی کارگر، انزوا، روانپریشی و چیزاهایی ساخته میشن که گیشه ها دوست ندارن.

جمع بندی
این مدل فیلم ها چون اغلب مستقل هستن و بودجه ی تبلیغاتی ندارن، نمیتونن توجه چندانی هم جلب کنن و دارای مخاطب خاص هستن یعنی بیشتر برای مخاطب هایی ساخته میشن که دنبال تجربه ی انسانی و هنری میگردن و صرفا نمیخوان سرگرم شن.
فیلم Naked از مایک لی با وجود تحسین شدید منتقدها، فروش محدودی داشت یا بعضی از کارهای کاساوتیس، بیشتر در جشنواره ها و محافل هنری دیده شدن تا سینماهای تجاری.
اما نکته ی جالب اینه که بعضی از این فیلم ها با گذر زمان، تبدیل به کارهای مرجع شدن و سرنوشتشون خیلی شبیه نقاشا و نقاشی هایی هست که در ابتدا اصلا مورد توجه قرار نمیگیرن ولی بعدا میشن یک کار کلاسیک کلکسیونی.