یعنی چندتا از کارگردان ها یا فیلمنامه نویس های نابغه، همین الان مشغول کار هستن و کل مردم این سیاره رو مخاطب بالقوه ی خودشون میدونن؟ شاید چندصد هزار نابغه در گوشه و کنار دنیا دارن با ایده ها کلنجار میرن و همه ی اینها بدون اینکه همدیگه رو بشناسن، دارن برای مخاطبی مینویسن که ممکنه هرکسی باشه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

فارغ از خود خلق کردن، نگاهی که فرد به مخاطب داره هم خاصه. خیلیا کم کم طیف مخاطب های خودشون رو محدود میکنن. مثلا یه فیلمساز یا بازیگر خاورمیانه ای، کم کم مخاطب خودشو محدود به فارسی زبون ها میدونه و انتظار نداره که بتونه در سطح بین المللی، چندان جلب توجه کنه.
جهان وطنی حرف زدن و خلق کردن، خصلتیه که گاهی باید خود فرد بخواد تا حفظ بشه و شدیدا هم روی ادبیات و نحوه ی انجام کار خلاقانه تاثیر داره.
خیلی ها فکر میکنن خلاقیت فقط در خود اثر هست ولی خلاقیت میتونه در نوع نگاه کردن به مخاطب هم باشه. در اینکه آیا مخاطب رو یه جمع محدود میبینی یا یه جهان بالقوه.
این جهان وطنی، یه جور تعهد هست به اینکه اثر، حتی اگر در یک فرهنگ محدود ساخته شده، بتونه با دل های دورتر هم حرف بزنه و این انتخاب، روی همه چیز تاثیر میذاره.
خیلی از هنرمندها، مخصوصا در فضاهای محدودتر، کم کم خودشون رو با مخاطب داخلی تنظیم میکنن. اینکه داشتن مخاطب جهانی یه جور خوشبختیه، میتونه درست باشه ولی این خوشبختی، برای آمریکایی ها و بریتانیایی ها صرفا نتیجه ی استعداد نیست و ترکیبی از زبان، زیرساخت، تاریخ و سیاست فرهنگی میتونه باشه چون زبان انگلیسی، زبان رسانه ی جهانی هست.

انگلیسی زبان غالب در صنعت سرگرمیه و همین باعث میشه آثارشون بدون ترجمه هم قابل فهم باشه حتی و حتی وقتی ترجمه میشن، زیرنویس ها و دوبله ها به راحتی در دسترس هستن.


خیلی از فیلم های آمریکایی و بریتانیایی، از تم هایی استفاده میکنن که در فرهنگ های مختلف قابل درک و همذات پنداری هستن ولی این به هیچ وجه به این معنی نیست که فقط آمریکایی ها و بریتانیایی ها میتونن جهان وطنی خلق کنن.
زبان گاها میتونه تبدیل به نوعی زندان فرهنگی بشه بخصوص وقتی یک جامعه واقعا این فضای بسته رو لازم داشته باشه.
زبان نه فقط راه ارتباطی به حساب میاد بلکه حامل جهان بینی هست. وقتی زبانی مثل انگلیسی، هم رسانه ی جهانیه و هم زبان قدرت های اقتصادی و نظامی، طبیعتا آثار هنری ای که به اون زبان خلق میشن، راحت تر در جهان شنیده میشه.
اما حبس بودن در زبان، فقط زمانی اتفاق میوفته که اون زبان نتونه خودش رو ترجمه پذیر کنه و این صرفا به معنای لغوی محدود نیست و میتونه به معنی ترجمه پذیری احساس، زیبایی شناختی و مفاهیم روایی هم باشه.
نمونه ای از یه زبان محدود کننده که مورد استفاده ی اهداف سیاسی هم قرار گرفته زبان چینی هست. چین با وجود سرمایه گذاری های زیاد و تولید زیاد فیلم، نتونسته سینمای خودش رو جهانی کنه و این موضوع، چند دلیل جزئی داره.
چین بازار داخلی عظیمی داره و خیلی از فیلم هاش برای مخاطب چینی ساخته میشن، نه برای ترجمه ی جهانی و فیلم های چینی ای که فروش عظیمی داشتن، بیشتر در داخل همون کشور دیده شدن.
سانسور دولتی و کنترل روایت ها باعث میشه خیلی از فیلم ها نتونن به راحتی در بازارهای آزاد جهانی منتشر بشن و روایت های ملی گرایانه یا تبلیغاتی ممکنه برای مخاطب جهانی جذاب نباشن.
زبان چینی با تمام زیبایی هایی که داره، برای خیلی از مخاطبان جهانی رمزگشایی نشده و برخلاف زبان های اروپایی که قرن هاست در تعامل با هم بودن، چینی هنوز برای خیلی ها غریبه باقی مونده.
کشورهایی مثل آمریکا و بریتانیا، به خاطر مهاجرپذیری تاریخی شون همیشه در حال تعامل با فرهنگ های مختلف بودن و این تعامل باعث شده روایت هاشون جهانی ر و قابل همذات پنداری تر باشه. هرچند مهمان نوازی فرهنگی، شرط جهانی شدن هنر نیست اما میتونه یه فرم از زیبایی باشه. فرهنگی که بتونه دیگری رو نه فقط تحمل کنه بلکه در خودش جا بده، روایت هایی میسازه که مرزها رو میشکنن.
به نظر میرسه که آمریکا بخشی از این مسیر رو به صورت ناخودآگاه طی کرده و این انعطاف در مقابل میزبان فرهنگی بودنش، تاثیر پذیرفته از نحوه ی شکل گیری جامعه ی آمریکاست که در واقع شامل یه عده مستعمره نشین بودن.
در قرن های 17 و 18، مستعمره نشین ها از اروپا به آمریکا اومدن اما نه به عنوان یک ملت واحد بلکه به عنوان گروه هایی با زبان ها، مذاهب و منافع متفاوت و این تنوع اولیه، به جای یکدستی، باعث شد جامعه ی آمریکایی از همون ابتدا با تعدد روایت ها و ضرورت هم زیستی شکل بگیره.
انگلیسی ها، آلمانی ها، هلندی ها، فرانسوی ها و اسکاتلندی ها هرکدوم با سنت های خودشون وارد شدن و مجبور شدن در کنار هم زندگی کنن و خیلی از مهاجرهای اولیه، خودشون قربانی ساختارهای قدرت بودن و همین باعث شد نگاهشون به دیگری، پیچیده تر و گاهی همدلانه تر باشه.
گروه هایی مثل پیوریتن ها و کوئیکرها دنبال آزادی مذهبی بودن و این موضوع، نیاز به تحمل تفاوت ها رو تقویت کرد.
همچنین در تاریخ آمریکا و اروپا شاهد جنبش های فکری مثل روشنفکری و بیداری بزرگ هستیم که باعث شدن مردم به فردیت، آزادی و تنوع فکری اهمیت بیشتری بدن.
در نتیجه ی همه ی این موضوعات، آمریکا به جای یک فرهنگ واحد، تبدیل شد به یک بافت چند فرهنگی که ناخودآگاه، جهان وطنی بود؛ هرچند که این جهان وطنی، همیشه همدلانه نیست و گاهی با خشونت و استعمار ترکیب شده.
فکر میکنم رسانه ی جمعی با نادیده گرفتن فرهنگ های بسته، اونا رو خاطر میزبان نبودن، مجازات میکنه. خیلی از ملت ها با وجود مشکلات زیادی که دارن یا حتی دست آوردهای علمی و هنری، صرفا بابت زبان و فرهنگ بسته شون شناخته نمیشن. درواقع رسانه ی جمعی جهانی، فقط بازتاب دهنده ی قدرت فرهنگی نیست بلکه نوعی ابزار انتخاب و حذف هم هست.
وقتی یک فرهنگ میزبان نیست، یعنی زبانش ترجمه پذیر نیست و روایت هاش برای دیگری باز نمیشن یا ساختارهای سیاسیش اجازه ی تعامل نمیدن و رسانه ی جهانی اون رو به حاشیه میبره.
این حاشیه نشینی، نوعی مجازات نمادین به حساب میاد و صرفا با سکوت و بی تفاوتی یا نادیده گرفتن اتفاق میوفته. به طور مثال، چین با وجود قدرت اقتصادی و هنری، هنوز نتونسته روایتی جهانی از خودش بسازه که خارج از چارچوب های دولتی شنیده بشه یا کشورهای آفریقایی با میراث های عظیم فرهنگی، اغلب فقط در قالب مستندهای انسان شناسی دیده میشن نه به عنوان خالقان روایت های جهانی.
درواقع بسته باقی موندن یک فرهنگ، تصویری از سطح همدلی پایین هم میتونه باشه و درنظرم یک جامعه ی بسته، کاملا لیاقت اینو داره که ببینه در سطح بین المللی، صداش شنیده نمیشه. درواقع همچین انتخابی، پیامدهایی داره که نمیشه ازش فرار کرد.

جمع بندی
وقتی یک جامعه، خودش رو دربرابر دیگری میبنده، نه فقط از نظر مرزهای سیاسی بلکه از نظر زبان، روایت و تجربه ی مشترک، درواقع داره از همدلی عقب نشینی میکنه و رسانه ی جهانی، که ذاتا دنبال روایت های قابل ترجمه و قابل لمس برای مخاطب جهانیه، طبیعتا همچین جامعه ای رو نادیده میگیره.
این نادیده گیری نه از روی ظلم بلکه از روی بازتاب انتخاب های فرهنگیه.