ظاهر ترحم آمیز و محتوای سادیستی در فیلم ویران شده
11 تیر · · خواندن 7 دقیقه
فیلم Incendies 2010 یه فیلم جنگی خیلی دردناک هست که در نگاه اول، میتونه باعث انزجار خیلی از بیننده هاش بشه ولی بعضیا هم صادقانه باهاش درد کشیدن و نوعی جبر و تراژدی وحشتناک درونشه که باعث میشه درمورد انگیزه و اونچه که توی ذهن سازنده اش گذشته کنجکاو بشم.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
ویران شده براساس نمایش نامه ای از وجدی معواد ساخته شده و داستانش درباره ی دوقلوهایی هست که بعد از مرگ مادرشون، برای انجام وصیتش به خاورمیانه سفر میکنن تا گذشته رو کشف کنن. توی این مسیر، با رازهایی رو به رو میشن که نه فقط تاریخ خانوادگی، بلکه هویت خودشونو هم زیر و رو میکنه.
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.
در صحنه ی نهایی، مادر میفهمه سربازی که بهش تجاوز کرده و در ادامه، باعث تولد دوقلوها میشه، درواقع پسر خودش بوده و یکی از دردناک ترین پیچش های داستانی هست که حداقل در فیلم های جریان اصلی، نمیشه پیداش کرد.
مسائلی مثل جنگ، مهاجرت و شکنجه در این داستان، به عنوان عامل اصلی تغییر آدمها و تبدیل شدنشون به ابزار تراژدی، توصیف میشه و یادآور تراژدی یونانی سوفوکل و اوریپید هست که در محیط خاورمیانه ی معاصر، درحال بازآفرینی هست.

تقابل شدید بین خشونت جنسی و عشق مادرانه، توی این فیلم خیلی رمانتیزه شده و در ترکیب با موضوع مسئولیت تاریخی، سعی میکنه پیام هایی رو منتقل کنه که لزوما چندان قابل اعتماد نیستن.
این خیلی بعیده که بین اون همه آدم، زن از طرف بچه ی خودش مورد تجاوز قرار بگیره و دست گذاشتن روی همچین موضوعی، مثل تلاشی برای افزایش همدلی زورکیه. مثل افرادی که سعی میکنن با حرفایی درمورد برابری و برادری، احساسات دیگران رو تحریک کنن.
خیلی از کارهای هنری، مثل همین فیلم، به کمک روایت هایی شدیدا تراژیک، سعی میکنن مخاطب رو شوکه کنن اما این تکون دادن، همیشه باعث بیداری نمیشه بلکه میتونه شبیه تلاش برای همدلی اجباری جلوه کنه.
داستان هایی مثل ویران شده، اگر با ظرافت و عمق ساخته بشن میتونن تبدیل بشن به کارهایی که میتونه حس مسئولیت جمعی رو تقویت کنه اما اگر صرفا برای شوک یا تحریک ساخته بشن، ممکنه این حسو ایجاد کنه که سازنده ها دارن از درد، سوءاستفاده میکنن.

درمورد لازم یا نالازم بودن چنین داستان هایی حرفی ندارم. داستان خودشونه و هرچیزی که دوست دارن رو روایت میکنن. من صرفا کنجکاوم نبوغی که در این سناریو به کار رفته و تاثیرات روانیش رو بررسی کنم.
نوال به عنوان کاراکتر مادر، در جایی میگه: مرگ آسونه، زندگیه که تحمل کردنش سخته.
این جمله مثل یه استخوان، توی گلوی روایت میمونه و در عین حال، میل زیاد نوال برای ادامه دادن و زندگی کردن رو افشا میکنه.
ژان، به عنوان پسر میگه: ما فقط میخواستیم بدونیم کی بودی ولی حالا نمیدونیم کی هستیم.
که این دیالوگ بیشتر شبیه نوعی گلایه ی کاتولیکی هست و بحران هویتی نداشتن خانواده ی کامل رو رمانتیزه میکنه.
در فیلم ویران شده، لحظه ی تراژیکی که نوال میفهمه شکنجه گرش در واقع پسر گمشده اش بوده، انگیزه، اینطور بیان میشه که این تجاوز، لزوما انگیزه ی آگاهانه ای نداشته و تاثیرپذیرفته از جبر تاریخی و گم گشتگی هویتی هست که این هم به نوبه ی خودش باعث میشه که توسط مخاطب، توجیه بشه و همه چیز بیوفته گردن همرنگ جماعت بودن پسر و ذات زندگی و زنده بودن، تحقیر و بی ارزش بشه.

تجاوز در این فیلم، نه با انگیزه ی شخصی بلکه در بستر جنگ و بی هویتی اتفاق میوفته یا حداقل این چیزی هست که سازنده ها سعی دارن تداعی کنن اما بیشتر شبیه اینه که سعی کردن مسئولیت رو از روی دوش شخصیت های کلیدی بردارن و بیننده رو نسبت به مسائل بنیادی تر فلسفی بدبین کنن.
پسر، از بچگی از مادر جدا شده و در یتیم خونه بزرگ شده و بعدها تبدیل به سربازی میشه که در زندان، بدون شناخت، به نوال تجاوز میکنه. هیچ کجای فیلم، اشاره ای به انگیزه ی آگاهانه یا شخصی نمیشه چون انگار سازنده سعی داره این تجاوز رو نمادی از فروپاشی هویت انسانی در جنگ توصیف کنه و نشون بده که صرف قطع رابطه ی مادر و فرزند در بستر خشونت و فراموشی میتونه انسان رو به ابزار شکنجه تبدیل کنه که لزوما توجیهات قانع کننده ای نیستن.
تجاوزهایی که نوال در زندان تجربه میکنه، عمدتا به دست یک شکنجه گر خاص یا همون پسرش انجام میشه و فیلم به طور مستقیم اشاره نمیکنه که آیا بقیه ی همکارا یا نگهبانای زندان هم از این تجاوزها اطلاع دارن یا نه. ولی فضای زندان و رفتار سیستماتیک شکنجه نشون میده که این خشونت ها احتمالا در سکوت و با چشم پوشی اتفاق میوفتن.
نوال در زندان، به زنی که آواز میخوند معروف میشه و این آوازها مثل آیینی برای مقاومت دربرابر شکنجه هستن. تجاوزها هم به صورت مکرر و در طول چندین سال اتفاق میوفتن و تمرکز، روی رابطه ی شکنجه گر و نوال هست و ساختار کلی زندان یا بقیه ی سربازا و همکارای پسر، مشخص نیست.

اسم پسر متجاوز نوال، نهاد هست و به نوبه ی خودش، بار معنایی سنگینی داره و بیشتر به تفکرات شدیدا خانواده محور مسیحی اشاره داره. نهاد مثل نشونه ای از هویت گمشده و انسانی که نهادش ازش گرفته شده جلوه میکنه.
توی این فیلم حتی درمورد ملیت و کشور طرفین درگیر جنگ هم صحبت خاصی نمیشه. نوال مروان در این فیلم، زنی مسیحی از خاورمیانه است و احتمالا اهل لبنانه چون فیلم به جنگ داخلی لبنان و درگیری های مذهبی اشاره میکنه. با این وجود، کشور دقیق، هرگز اسم برده نمیشه چون فیلم عمدا از اسم گذاری جغرافیایی اجتناب میکنه تا روایتش جهانی تر و نمادین تر بشه.
بچه های دوقلو، ژان و سیمون در کانادا بزرگ میشن و ملیت کانادایی دارن و بعد از مرگ مادر و برای انجام وصیتش به خاورمیانه سفر میکنن تا گذشته اش رو کشف کنن که همین خواسته ی مادر هم غیرمعقول و در خدمت روایت نه چندان منطقی فیلم هست.
نهاد از بچگی از مادرش جدا میشه و در یتیم خانه ای در خاورمیانه بزرگ میشه و ملیتش به طور رسمی مشخص نیست اما میشه گفت که به لحاظ زیستی، اهل همون کشور مادرشه و احتمالا اهل لبنان یا مناطق مشابه هست.
کشور محل تولد نوال هرگز اسم برده نمیشه ولی نشونه ها مثل زبان عربی، درگیری های مذهبی و جنگ داخلی، به شدت یادآور جنگ های داخلیه. نوال مسیحی هست و در مسیر سفرش با مسلمون ها و گروه های تندرو رو به رو میشه و اتوبوس حامل مسلمانان، توسط شبه نظامی های مسیحی مورد حمله قرار میگیره که باز هم اشاره ای به درگیری های واقعی لبنان، ولی بدون اسم گذاری مستقیمه.
لباس ها و نمادهای نظامی در فیلم، به شکلی طراحی شدن که آشنا ولی بی نام باشن. یونیفرم ها شبیه لباس های شبه نظامی های خاورمیانه هستن ولی هیچ آرم یا پرچمی دیده نمیشه. گروهی که ناوال بهشون ملحق میشه، مجاهدین نامیده میشن ولی نه به سبک القاعده یا طالبان بلکه بیشتر به عنوان نماد مقاومت و خشونت جلوه داده میشن.
شکنجه گر نوال، یعنی نهاد هم یونیفرم نظامی داره ولی هیچ وابستگی رسمی یا ایدئولوژیک مشخصی نداره.
این بی نامی ها باعث میشن که درد از سطح محلی به سطح جهانی بره و مخاطب رو مجبور میکنه که به جای قضاوت سیاسی، وارد فاز همدلی انسانی بشه.
صحنه ی تجاوز در این فیلم، به شکلی هست که از نشون دادن مستقیم خشونت جنسی خودداری میکنه اما با فلاش بک ها و روایت های غیرخطی، فضای روانی اون لحظه رو منتقل میکنه.
نوال در لحظه ی تجاوز، ساکت، منجمد و درون گراست و نهاد هم خشن، سرد و بی احساس رفتار میکنه و بیشتر شبیه یک ابزار نظامی جلوه داده میشه تا اینکه انسانی با انگیزه های مشخص باشه. عملا هیچ دیالوگ خاصی بینشون رد و بدل نمیشه.
جمع بندی
نویسنده ی اصلی فیلم ویران شده، درواقع داستانش رو در قالب نمایشنامه ای به اسم آتش سوزی ارائه داد. وجدی معواد، نمایشنامه نویس، کارگردان و نویسنده ی لبنانی تبار هست که در نوجوانی به کانادا مهاجرت کرد. زبان کارهاش عمدتا فرانسوی با رگه هایی از عربی و انگلیسیه و در زمینه ی تئاتر، رمان، کارگردانی و نقد اجتماعی فعالیت داره.
این نویسنده، خودش تجربه ی مهاجرت، جنگ و حس گمگشتگی هویتی رو تجربه کرده و در کارهاش هم زیاد بهشون میپردازه.
کارگردان فیلم هم ملیت کانادایی داره و به زبان فرانسوی فیلم میسازه و شما ممکنه اونو با کارهایی مثل Dune, Arrival, Blade Runner 2049 بشناسید.
دنی ویلنوو، این فیلم رو به عنوان یکی از کارهای اولیه اش در کارنامه داره و در سال 2011 نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی شد.
گاهی فکر میکنم که هنرمندای کانادایی، نوعی غم و پوچی رو درون کارهاشون دارن ولی چون آگاهی خاصی درمورد تاریخ و فرهنگشون ندارم، نمیتونم جنس این ناراحتی رو توصیف کنم.