ما الان در سال 2025 هستیم و تا اینجا، چندین فیلم منتشر شدن که به رغم هزینه ی زیاد و استفاده از ستاره و همچنین تبلیغ زیاد، نه تنها به سود خاصی نرسیدن بلکه ضرر کردن. بعضیا عقیده دارن که سینما داره پوست میندازه و ضرر فیلم های پرهزینه، صرفا یک اتفاق نیست و تصویری از یک تغییر ساختاری به حساب میاد.

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

تماشاگر امروز فقط دنبال جلوه های ویژه یا چهره های مشهور نیست بلکه دنبال تجربه ی انسانی، معنا و روایت های تازه است. وقتی همه چیز شبیه به هم میشه، مخاطب دیگه جذب نمیشه و حتی حضور ستاره ها هم نمیتونه ترغیبش کنه. سریال های عمیق، مستندهای تجربی و روایت های مستقل در فضای آنلاین، بعضا جذابتر و در دسترس تر شدن.
این روند رو میشه به عنوان پدیده ای نوظهور در اقتصاد و روانشناسی سینما درنظر گرفت. در این دوره، ستاره ها دیگه تضمین فروش نیستن بلکه کیفیت روایت و اصالت تجربه مهم تر شده. بعضا حتی فیلم هایی با تامل فلسفی و روایت های غیرمتعارف، بیشتر مورد توجه قرار گرفتن.
سال 2025 به عقیده ی بعضی از منتقدها سالی هست که سینما بین گذشته و آینده معلق مونده و این تعلیق، باعث شکست بعضی از پروژه های پرزرق و برق شده.
احتمالا بشه گفت که علت ها و تغییرات بسیار متنوع، پیچیده و جالب رو شاهد هستیم که هرچقدر هم انکار بشن، اونها درحال تاثیر گذاشتن هستن.
خیلی بعید میدونم که دیگه صرف فروش یک فیلم بتونه اهمیت داشته باشه چون ستاره ای که امروز به واسطه ی تبلیغات گسترده ی یک فیلم دیده میشه، به مراتب میتونه بیشتر از گذشته، از شهرت و دیده شدن خودش کسب درآمد کنه. ما الان بازیگر نقش اصلی های شکست خورده ی امسال رو بیشتر از خود فیلم ها میشناسیم و اونها دوباره سر زبون ها افتادن.

سینما دیگه نمی تونه روی فروش مستقیم و پرتعداد بلیط حساب کنه، نه لزوما بابت اینکه آدما دیگه راغب به فیلم دیدن نیستن بلکه چون آدما نمیخوان بلیط بخرن و به محیط سینما برن.


بازیگری که در فیلم شکست خورده ای ظاهر شده، ممکنه از طریق شبکه های اجتماعی، برندهای شخصی یا همکاری های دیجیتال، بیشتر از کل فروش فیلم درآمد کسب کنه. یعنی فیلم دیگه سکوی پرتاب نیست بلکه فقط یک بخشی از مسیر شهرت به حساب میاد.
مهم نیست چند نفر بلیط خریدن، مهم اینه که چند نفر درباره ی فیلم حرف زدن، چند نفر بازیگرش رو دنبال کردن یا چند نفر از صحنه هاش میم ساختن. فیلمی که ضرر کرده، ممکنه تبدیل به نماد یک دوره بشه و برای گفت و گوهای فرهنگی مختلفی مورد الهام قرار بگیره.
تماشای فیلم از طریق پلتفرم های آنلاین معمولا کم هزینه تر از خرید بلیط سینماست و خیلی ها ترجیح میدن فیلم رو در فضای شخصی ببینن و روی زمان، نور و حتی نحوه ی همراهی، کنترل داشته باشن.
فیلمی که دیده میشه، حتی اگر رایگان باشه، میتونه ستاره بسازه، روایت جدیدی خلق کنه و آیین فرهنگی جدیدی رو شکل بده و از این بابت، نوعی سود غیر مستقیم رو برای گروه خاصی ایجاد میکنه.
برخلاف منتقدهایی که فکر میکنن مخاطب امروز، دنبال داستان عمیقتر و معنادارتر هست، فکر میکنم اتفاقا از این بابت، هیچ تغییر ملموسی ایجاد نشده. ما وقتی میتونیم این حرفو بزنیم که ژانرهای متنوع تری به محبوبیت رسیده باشن یا فروش فیلم های مستقل، بهتر شده باشه. مخاطب عمومی سینما، همیشه خواسته اش این بوده که سرگرم بشه و اگه حس کنه سینما کسل کننده است، طبیعیه که ازش فاصله بگیره. سینما مجبوره با سرگرمی های جدید، رقابت کنه. خیلیا کافیه یه گوشی و اینترنت داشته باشن تا بتونن خودشون رو بهتر از زمان دیدن یک فیلم، سرگرم کنن.
پرفروش ترین فیلم های 2025، هنوز هم بلاک باسترهای سرگرم کننده هستن و فیلم های مستقل و معناگرا هم هرچند تحسین شدن ولی در گیشه، موفقیت چشمگیری نداشتن. یعنی معنا هنوز در اقلیت فروشه. ژانرهای محبوب هنوز هم اکشن، فانتزی، انیمیشن و دنباله های نوستالژیک هستن و روایت های عمیق و تجربی، تبدیل به محصولات عامه پسند نشدن.
مخاطب امروز میتونه با یه کلیپ کوتاه، یه بازی موبایلی یا یه لایو اینستاگرامی، همون هیجانی رو تجربه کنه که قبلا فقط در سینما ممکن بود و سینما دیگه تنها نیست و باید برای حفظ جایگاهش، تجربه ی منحصر به فردتری ارائه بده.
نه اینکه مخاطب معنا نمیخواد اما معنا باید سرگرم کننده باشه. سینما به جای صنعتی تر شدن، نیاز داره که آیینی تر بشه یعنی تجربه ی دیدن فیلم باید حس خاصی بده و صرفا مخاطب حس نکنه که سازنده ها هرچی روش جذابیت تجاری هست رو تقلید کردن تا اونو وادار به خریدن بلیط کنن.
شاید فیلم هایی بتونن مخاطب رو به سینما بکشونن که واقعا نوعی تفاهم فرهنگی رو درون خودشون داشته باشن. ازونجایی که سینما رفتن دیگه یک الزام برای دیدن فیلم نیست، این تجربه لازمه تبدیل به یک تجربه ی آیینی بشه که هنوز برای مخاطب، اهمیت و جذابیت داشته باشه. احتمالا سینما هنوز الگوی ساخت داستانی شبیه داستان لبوبو رو به طور واضح درک نکرده.
لبوبو با مخاطب حرف میزنه و به جای نمایش، دعوت به مشارکت داره و مخاطب خودش رو در روایت میبینه. شاید سینما هم نیاز داره روایت هایی بسازه که از دل فرهنگ بیرون میان نه از اتاق های نویسندگی فرمول زده و تماشا رو تبدیل کنه به نوعی آیین با طراحی فضا، زمان و حس خاص برای هر فیلم. همچنین نیاز داره به مخاطب اجازه بده که خودش رو د دل داستان ببینه و صرفا شخصیت ها رو دنبال نکنه.
شاید این مثال لبوبو باعث بشه که بعضی ها فکر کنن سینما صرفا چند تا ایده ی نابهنجار و بازاری دیگه نیاز داره که ناخوش آیندتر بشه اما فکر میکنم ایده های جالب توجه و به ذوق آوردن مخاطب، به خودی خود شرورانه نیستن بلکه صحبت از اینه که چجور و چرا به کار گرفته میشن. ایده ای مثل لبوبو، هرچقدر هم نابهنجار ارزیابی بشه، باز هم چیزی از نبوغ آمیز بودنش کم نمیکنه.
جلب توجه لزوما شرارت آمیز نیست اگر نیتش ساختن تجربه ی مشترک باشه نه صرفا مصرف سریع و چه اشکالی داره اگر مخاطب رو تحقیر نکنه و دعوتی باشه برای مشارکت در فرهنگ عمومی؟
تغییرات گفتمان عمومی درمورد مسائلی مثل گلوبالیسم و رویکردهای راست و چپ، شاید مهم ترین چالش سینما برای ایجاد اون داستانی باشه که دیدنش باید تبدیل به یک گفتمان مشترک بشه. اما اتفاقا این سیاست و مباحث اقتصادی نیست که موضوع اصلی هنر عامه پسند بودن. هنر عامه پسند، عمدتا درمورد عشق حرف زده، هرچند که لزوما این حرف ها بهنجار نبودن اما به حدی تجربه ی انسان ها در این زمینه مشترک و در همپوشانی هست که به راحتی اون رو در یک اثر لمس میکنن.
خب شاید با خوندن این حرفا، کار شکست خورده ی عاشقانه ای مثل یک سفر جسورانه و زیبا به ذهنتون بیاد. این فیلم هرچند عاشقانه است اما چالش شخصیت ها اتفاقا اصلی هم عشق نیست. اونها به واسطه ی یک فرهنگ مدرن که هنوز برای خیلیا غیر قابل لمسه، خیلی از داستان های عاشقانه گرفتن و در جریان این فیلم، اتفاقا زیاد هم به یک عشق عمیق و شورانگیز و قابل ادراک، نزدیک نمیشن.

جمع بندی
این فیلم با اینکه درظاهر عاشقانه است ولی درواقع درباره ی ناتوانی در تجربه ی عشق در جهان مدرنه. سارا و دیوید، در سفری جادویی به گذشته میرن اما چیزی که باهاش رو به رو میشن نه لزوما خاطرات عاشقانه، بلکه فاصله ای فرهنگی و روانیه که مانع از شکل گیری عشق واقعی میشه.
در دنیایی که دغدغه ای اصلی بقا، هویت و رقابته، عشق دیگه موضوع اصلی نیست. هنر عامه پسند، هنوز عشق رو میخواد اما نه هر عشقی. فقط عشقی که قابل لمس باشه و زبان مشترکی داشته باشه و آدما بتونن باهاش همزادپنداری کنن.