نقد و بررسی انیمیشن Cloudy with the Chance of Meatballs 2009
14 تیر · · خواندن 4 دقیقه ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی
انیمیشن کوفته قلقلی به رغم جذابیت زیادی که داره، امتیازای نسبتا کمی رو از منتقدین گرفت اما مخاطب عمومی، به خوبی ازش استقبال کرده و هنوزم جزو کارایی هست که ازش به عنوان میم استفاده میشه.
نقطه عطف این داستان رو میشه استفاده ی فان و سرگرم کننده اش از خوراکی ها دونست که در ترکیب با تکنولوژی، جامعه رو دچار بحران میکنه.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
مطلب مربوط به نقد قسمت دوم این انیمیشن رو به دلیل نداشتن برنامه و نظم خاصی جهت تموم کردن مطالب نقد، زودتر از بررسی قسمت یکش تمام کردم و تقریبا تمام انتقاداتی که در مطلب دوم نوشته شده، نسبت به قسمت اول این انیمیشن هم مطرحه ولی در اینجا از تکرار کردنشون خودداری میشه. یه سناریو حتی اگر به ناشیانه ترین و کلیشه ای ترین شکل ممکن نوشته شده باشه، باز هم چشمه ای از درونیات و جهانبینی یک موجود هوشمند و زنده میتونه باشه و تشریح اینکه واقعا چه ماهیتی داره، چیزی نیست که در قالب یکی دو تا مطلب بگنجه.
هیچکس به شخصیت اصلی این انیمیشن نمیگه که تو داری ایده تو به جامعه ای عرضه میکنی که لزوما برای مواجهه با همچین ایده ای آمادگی نداره و لازمه در مقابل عوارض کاری که می خوای انجام بدی، مسئولیت پذیر باشی. این حالت منزوی و فردگرایانه ی شخصیت اصلی، کمابیش در تضاد با اهداف و انگیزه هایی هست که مطرح میکنه و شباهت زیادی به فردی نداره که میخواد به نفع جامعه کار کنه و کیفیت زندگیشون رو بهبود ببخشه. اون بیشتر شبیه فردی خودسر هست که سعی داره فانتزی های خودش رو در دنیای واقعی عملی کنه.

ایده آل ها لزوما جنبه های شخصی زندگی ما رو شامل نمیشن و حتی ساده ترین تصمیمات و آرزوهایی که دنبال میکنیم میتونن نوعی تاثیر اجتماعی داشته باشن و به همین دلیل هم نمی تونیم با احساس امنیت کامل، دنبال خواسته ای بریم که صرفا در مورد رویایی بودنش برای خودمون مطمئن هستیم. ما به طور نرمال میدونیم که تصمیماتمون میتونن عوارضی داشته باشن اما گاهی پیش میاد که برخی عوامل سعی میکنن این بدبینی نرمال رو از بین ببرن و ما رو به سمت کار ها یا سرمایه گذاری هایی بکشونن که میتونه به ضرر ما یا دیگران تموم بشه.
وضعیت ذهنی شخصیت اصلی این داستان هم همپوشانی زیادی داره با افرادی که به دست روانشناسی زرد، شست و شو داده شدن و تحریک شدن که برای تجربه ی حس موفقیت و خوشحالی، کاری رو انجام بدن که میدونن قطعا رضایت قلبی خودشون رو می تونه حتی در کوتاه مدت، به دنبال داشته باشه.

در بسیاری از این شیوه های مهندسی ذهن، حس خوشبینی بیمارگونه از طریق محدود کردن درک فرد نسبت به جامعه و موجودیتش ایجاد میشه. شاید شنیدن این حرف ها در نقد یه انیمیشن که برای بچه ها ساخته شده براتون کمی غیر معمول به نظر برسه اما حتی ساده ترین داستان ها هم تصویری از یک انسان هستن که تصمیم به اشتراک گذاشتن الگوهای ذهنی و روانیش کرده. الگوهایی که در غربال یک داستان به کار میگیرن، به طور ناخودآگاه میتونن از الگوهای روانی غالب بر شخصیت نویسنده و خالقین اثر، تاثیر پذیرفته باشه. الگوهایی که در ساخت داستان این انیمیشن به کار رفته هم چیز چندان منحصر به فرد و عجیبی نیست و میشه گفت که به کرار میشه کارهای مشابهی رو نه تنها در آثار کارتونی بلکه در فیلم های سینمایی مخصوص بزرگسال هم مشاهده کرد.

اتفاقا بسیاری از مواقع، چنین الگوهایی با تکیه بر ایدئولوژی هایی مثل لیبرالیسم، وجهه ی نرمال تری پیدا میکنن و نه تنها انتقاد منفی بخصوصی رو جلب نمیکنن بلکه مورد تحسین هم قرار نمیگیرن.
جمع بندی
هرچند که این موضوع، در جریان نقد بسیاری از انیمیشن های این سایت مطرح شده اما تکرار دوباره اش بی فایده نیست: این حرفا به معنی این نیست که نذارید بچه ها همچین انیمیشن هایی رو ببینن یا چنین انیمیشنایی شانس سرگرم کردن شما رو ندارن. چنانچه یه رویکرد انتقادی رو به کار بگیرید، می تونید سراغ هر نوع فیلم و انیمیشنی برید و بدون اینکه تاثیر روانی بدی بگیرید، از دیدنش هم لذت ببرید.
در مورد بچه ها، هرچند اونا همچین مطالبی رو نمی خونن اما شما می تونید به عنوان همصحبت و منبع الهاماتشون، بهشون کمک کنید که الگوهای ویروسی درون چنین داستان هایی رو ببینن و نذارن که صرفا تحت تاثیر شعارهای روانشناختی زرد و بیمارگونه، الگوهای رفتاری شخصیت های هر داستانی رو مورد تقلید قرار بدن.