نقد و بررسی فصل اول سریال A Gentleman in Moscow
15 تیر · · خواندن 6 دقیقه نقد و بررسی فصل اول سریال A Gentleman in Moscow| جنتلمنی در مسکو
جنتلمنی در مسکو یه مینی سریال تاریخی هست که بهنظر نمیاد بخواد به فصل دوم هم کشیده بشه و پایانبندی کاملی رو در فصل اول، شاهد هستیم. همپوشانی این داستان با تراژدیهایی که از روسیهی کمونیستی ثبت شده رو میشه نقطهقوت کار درنظر گرفت و برگرفته از یه دورهی تاریخی عجیبه که منابع الهام زیادی برای خلقش درقالب یه اثر هنری وجود داره.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
سریال درابتدا حالتی اسرارآمیز داره و شخصیت اول داستان، این انتظارو ایجاد میکنه که وارد یه دنیای عجیبوغریب و فانتزی بشیم و ببینیم که قراره چجوری توی یه هتل، دست به جادو بزنه و تجربهاش از زندگی رو برای همیشه متحول کنه اما حقیقت اینه که هیچ جادویی در کار نیست و هنر شخصیت قهرمان داستان، درقالبی بسیار انسانگونه ظاهر میشه و سعی میکنه با تمام وجودش، از نعمتهای زندگیش بهره ببره.
با وجود اینکه شخصیت اصلی، عادت نداره توی یه محیط بسته بمونه و چندان با دنیای بیرون ارتباط نداشته باشه اما نمیشه منکر شد که روزمرهاش بهمراتب خیلی بهتر از مردمیه که با گرسنگی و فقر، دستوپنجه نرم میکنن.
این مطلب جهت نقد و بررسی این مینی سریال تحریر شده و چنانچه هنوز شروع به دیدن این کار نکردید، بهتره به مطلب معرفی سریال جنتلمنی در مسکو مراجعه کنید.
هشدار: ادامهی این مطلب میتونه داستان سریال رو لو بده.

در ابتدا صرفا فکر میکردم که با یکی دیگه از کارای آبکی و سرگرمکننده طرفم و حتی اگر بهلحاظ ظاهری کار خوشساختی باشه، قرار نیست نبوغ چندان دندونگیری در هدایت داستان مشاهده بشه اما پایانبندی سریال، خیلی جالبتر از اون چیزی شد که فکرشو میکردم.
جنتلمنی در مسکو، سریالی در ستایش زندگیه و مخاطب خودشو متوجه تبوتابی میکنه که جهان سعی داره پیشروی ما قرار بده. جوامع ما همیشه آشفتگیهای خاص خودشون رو دارن و غیر قابل انکاره که ما خواسته یا ناخواسته شدیدا درگیر چنین آشفتگیهایی بشیم. میتونیم به ارادهی خودمون در دل آشفتگیها بریم و تلاش کنیم که نقش تاریخی خودمون رو ایفا کنیم اما چیزی که مهمه اینه که قدر داشتههامونو هم بدونیم.
چه دنیا درگیر جنگ باشه و چه در صلح و آرامش، ما نیاز داریم که مورد عشق و محبت قرار بگیریم و بهترین چیزی که میشه درعوضش مورد مبادله قرار داد، خوده عشقه. شخصیت اصلی این داستان، در ابتدا سرخوردگیهای خاص خودشو تجربه میکنه و زندگی درون هتل، براش قطعا خوشآیند نیست. هربار که توسط یه عامل بیرونی متوجه حبس خودش میشه، سطح نارضایتیش هم افزایش پیدا میکنه اما وقتی دوباره اقتدار خودشو بهدست میاره، تبدیل میشه به قدرشناسترین موجودی که میشه توی هتل پیدا کرد.

اون اهمیت چندانی به مبارزات مدنی نمیده و بیشتر، طالب آزادی خودشه. هرچند زندگی درون محدوده ی هتل، ایدهآل نیست اما هنوز امکانات رفاهی خوبی در اختیارشه و هربار که درمورد وضعیت دنیای بیرون میشنوه، یه نگاه به روزمرهی خودش میندازه و کمی قدرشناستر میشه. از یه منظر، میتونه سرزنشهای زیادی رو از جانب افرادی دریافت کنه که رفاه درون هتل رو ندارن و مجبورن زندگی سختی رو در مسکو بگذرونن اما از جهتی، وقتی که با خوده الکساندر همزادپنداری میکنیم، میشه حس کرد که چیزی که تجربه میکنه گاها میتونه تبدیل به یک وضعیت خفقانآور و غیرقابل تحمل بشه. برای مردی که داره دوران بازنشستگی خودشو سپری میکنه شاید قابل تحملتر باشه اما درمورد صوفیا، قطعا حرکت الکساندر، منطقی و توجیهشده است و ترجیح میده که نهایت تلاش خودش جهت آزادی صوفیا رو بهکار بگیره.
میشه حدس زد که در پایان، الکساندر و آنا، جون خودشون رو از دست میدن و نمیتونن از عواقب کارایی که انجام دادن فرار کنن اما اینو هم باید درنظر گرفت که ایندو مدت زیادی رو برای روزگار گذروندن با همدیگه وقت داشتن و ازش استفاده هم کردن و چهبسا میتونستن بیشتر از اینها هم استفاده کنن.

این موضوع نکتهی دیگهایو هم یادآور میشه. همیشه جوونها هستن که برای ایجاد تغییر و جبران اشتباهاتی که پدرانشون مرتکب شدن تحریک به فداکاری میشن اما چشماندازی که این سریال ایجاد میکنه یادآور اینه که چرا بیشتر از اینها افرادی که مسئول انتخابهای ریز و درشتی هستن که جامعه رو به زوال رسونده، مورد مواخذه قرار نمیگیرن و نسل جوان، این افرادو وادار نمیکنن که درمقابل حماقتهای خودشون پاسخگو باشن؟ ما همیشه عادت داریم که از افراد سالخورده، شخصیتهای قابل احترام و مظلومی بسازیم که نیازمند حمایت هستن اما نباید فراموش کنیم که همین افراد، نسل جوان سابق بهحساب میان و بسیاری از اتفاقاتی که درون جامعه میوفته، بهطور مستقیم یا غیر مستقیم، از انتخابها و سبک زندگی همین افراد سابقا جوان نشات میگیره.

چرا اغلب، این افراد جوان هستن که قربانی تحولات اجتماعی میشن و افراد میانسال و پیر، جزء بیتفاوتترین یا بعضا مخالفترین افراد با مسالهی تغییر عرف و قوانین بد جامعه هستن؟ آیا غیر از اینه که چنین افرادی هم توی شکل دادن به جامعه، بعضا بیشتر از نسل جوان فعلی نقش داشتن و لازمه درمقابل انتخابهای بدی که انجام دادن جواب پس بدن؟
ابهام در پایانبندی
این ابهامی که درمورد سرنوشت آنا و الکساندر ایجاد میشه، به مخاطب این امکانو میده تا تمرکز خودشو روی کیفیت زندگی شخصیتای اصلی بذاره و به این درک برسه که غایت، چیزی نیست که در این داستان اهمیت داشته باشه بلکه کیفیت گذران زندگی هست که قراره موجب تکمیل این پرترهی دراماتیک بشه.
ما شخصیتی مثل نینا و میشکا رو داریم که میتونستن مثل الکساندر باشن و حتی آزادی بیشتری داشتن که از فرصت زندگیشون بهره ببرن اما هردو شدیدا درگیر قهرمانبازی شدن و اونقدر برای دیگران فداکاری کردن که عمر و فرصت خودشون رو از دست دادن.
از بیرون، جامعه از چنین شخصیتهایی قهرمانهای جاویدی رو میسازه که فداکاری بهخرج دادن و خودشون رو وقف مبارزه کردن اما چیزی که نینا رو به کام مرگ کشوند، لزوما فداکاریش برای جامعه نبود بلکه ریشه در علاقهاش به همسرش داشت و همسرشو به فرزندش ترجیح داد که قطعا کار جالبی بهحساب نمیاد و قضاوت فردی که زندگی خصوصی این مبارزو دیده با فردی که صرفا نحوهی مرگش رو میدونه خیلی فرق داره.

این مهمه که ما برای کیفیت تجربهی زندگی خودمون ارزش قائل باشیم چون بهخودیخود، همیشه کمبودها و تراژدیهایی ممکنه بهمون تحمیل بشه. با قربانی کردن خودمون برای دیگران، لزوما قرار نیست که خودخواهی و ظلم درون دنیا کمتر بشه بلکه دنیا نیاز به آدمایی داره که بتونن عاقلانهتر عشق بورزن و صلح رو از راههای خردمندانهای که ریسک ختم شدنشون به خشونت و خشم کمتره طی کنن.
فردی مثل میشکا شدیدا یک فرد خودقربانیپنداره و مثل خیلی از افراد انقلابی، صرفا با خشمی که نسبت به گذشتهاش داره حرکت میکنه. اون دنبال انتقام گرفتن از افرادیه که توی زندگیشون داراییهای بیشتری نسبت به خودش داشتن. چیزی کارهای بد و ظلمی که امثال الکساندر در حق میشکا انجام دادن رو توجیه نمیکنه اما این کینهای که میشکا با خودش حمل کرد و تعصبی که درمورد تداوم مسیر انتقام جویانهاش سپری کرد، موجب شکست و سرخوردگی شدیدش شد و بهترین سالهای عمرش رو هدر داد.

جمعبندی
چیزی بااصالتتر از فرصت زنده بودن، در اختیار ما نیست و بسیاری از داراییهای دیگه، ماهیت شدیدا سست و دستساختهای دارن. نهکه لزومی نداره درمورد بقیهی موهبتهای زندگی سرمایهگذاری انجام داد اما ارزش چیزهای بهظاهر پیشپا افتاده رو نباید دستکم گرفت. وقتی شما برای خودتون بهعنوان یه موجود زنده که یهسری نیازای اولیه و حیاتی داره ارزش قائل بشید، میشه کمابیش انتظار داشت که قادر به درک نیازهای اولیهی دیگران هم هستید و پتانسیل اینو دارید که دنبال مسالمتآمیزترین و بهینهترین راهحلها جهت رفع مشکلات و سوءتفاهمهایی باشید که توی زندگی خصوصی یا در سطح جامعه ایجاد میشن.