نقد و بررسی فیلم Asphalt City 2023| آسفالت سیتی
وقتی که دیدن فیلم آسفالت سیتی رو شروع کردم، حدس زدم که قراره یه کار تراژیک خیلی کسل کننده باشه که صرفا آشفتگی درون یه شهر رو به تصویر میکشه اما به لحاظ داستانی، با کاری رو‌به‌رو شدم که حقیقتا تحسین برانگیز و الهام‌بخشه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

این  کار اواخر سال 2023 منتشر شده و اولین اکرانش در مارس 2024 اتفاق افتاده. تا الان تونسته 80 درصد پسند مخاطبای گوگل و امتیاز 6.1 رو از سایت IMDb به دست بیاره. میشه گفت از اون کارایی هست که هنوز چندان دیده نشده. منتقدا خیلی سختگیرانه باهاش برخورد کردن اما اگه دوست دارید کاری با مضمون درک خیر و شر و دلایل امیدواری و ناامیدی نسبت به ذات بشر رو ببینید، آسفالت سیتی پرداخت خیلی خوبی داره و به‌شکل مسئولانه‌ای هم داستان خودش رو جمع کرده.
چه اکشن کار و چه مسائل اروتیک، بی‌دلیل و صرفا جهت سرگرم کردن بیننده اضافه نشدن و همگی تونستن در به چالش کشیدن ذهن بیننده در‌مورد مفهوم خیر و شر، موثر واقع بشن.
بهترین بازیگر این فیلم رو شان پن میدونم که به‌عنوان یه بازیگر و کارگردان آمریکایی، پختگی قابل توجهی رو از خودش نشون داده. تعلیق، به معنی واقعی کلمه، درون این فیلم موج میزنه و حتی بعد از تموم شدنش هم ممکنه تا مدتی با خودتون فکر کنید که انگیزه و هدف کدوم شخصیت‌ها درست و کدوم یکی غلط بوده.

آسفالت سیتی، درمورد افرادی هست که توی اورژانس کار میکنن و مرتبا به نقاط مختلف شهر میرن تا به‌اصطلاح خودشون، جون آدما رو نجات بدن. برای مرد جوان، به اسم آلی کراس با بازی تای شرایدن، این موقعیت، فقط یه شغل موقته تا زمانی که بتونه توی رشته‌ی پزشکی قبول بشه؛ اما رفته‌رفته متوجه میشه که مسئولیت‌ها و حساسیت‌های شغلیش خیلی بیشتر از این حرفاست و قرار نیست که همه‌چیز طبق پیش بینی‌های خودش پیش بره.
بخش دشوارتر ماجرا که کراس براش آمادگی نداره، فشار روانی‌ای هست که قراره از سمت جامعه متحمل بشه. بیمارا و افراد آسیب دیده از طیف‌های مختلف جامعه هستن و در ‌جریان ماموریت‌ها، این تیم نجات مجبوره که انواعی از توهین و تحقیر رو تجربه کنه.
حس غم، اندوه، فقر و جنونی که توی گوشه و کنار شهر وجود داره، شدیدا توی ذوق کراس میزنه و اونو با چالشی رو‌به‌رو میکنه که بقیه‌ی همکاراش هم باهاش رو‌به‌رو هستن. اینکه آیا واقعا بشریت ارزشش رو داره؟
به ‌قول یکی از همکاراش، ما داریم توی تاریکی کار میکنیم پس مراقب باش که این تاریکی، به درونت نفوذ نکنه.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

ما در حالت عادی ممکنه اینقدری از موادفروشا، معتادا، قاتلا یا افراد خشونت‌طلب دور باشیم که مطلقا از بشر ناامید نشیم. نه‌که هرگز گذرمون به همچین آدمایی نخوره اما هر‌روز ممکنه آدمای نرمال زیادیو هم ببینیم که شاید بهترین شخصیتو نداشته باشن اما مدام هم توی ذوق آدم نمیزنن و باعث نمیشن که از زندگی ناامید بشی؛ اما شغل شخصیتای اصلی این داستان، ایجاب میکنه که بعضا با نابهنجار‌ترین آدمای درون جامعه رو‌به‌رو بشن که وحشتی از خون و درگیری و خشونت ندارن.
تای شرایدن با زمینه‌ی خوبی وارد این شغل میشه و در‌ابتدا واقعا امید داره که بتونه به آدما کمک کنه و مفید واقع بشه اما در‌ادامه، با دیدن جنونی که به بعضی از همکاراش عارض شده و رفتارای عجیبشون، قطعا دچار درگیری فکری میشه.
شان پن در نقش جین روتکوفسکی، چند زنگ خطر رو نشون میده. در جریان کمک به پیرمرد درون آسایشگاه، پرده رو میکشه و مخفیانه به اولی کراس میگه که به‌نظرت ارزشش رو داره؟ چون اگه الان ببریمش بیمارستان، اونجا قراره به دستگاه ببندنش و با این وضعیتی که داره، تا آخر عمرش به دستگاه وابسته میشه. در حالی که می‌تونیم همینجا ولش کنیم تا بمیره.
جای دیگه‌ای که روتکوفسکی شک و تردید رو ایجاد میکنه زمانی هست که به‌اتفاق کراس، به دیدن زن و بچه‌ی روتکوفسکی میرن. اینجا هست که مشخص میشه روتکوفسکی بارها ازدواج کرده اما کلا یه بچه داره و از مادر این بچه هم جدا شده. رفتار روتکوفسکی با بچه‌اش خیلی خوبه اما میشه حدس زد که علاقه‌ای به تولید مثل نداشته و احتمالا از همسرای قبلیش هم بابت همین موضوع جدا شده. گرچه این عدم تمایل به تولید مثل، به‌خودی خود چیز بدی نیست و هر آدمی ممکنه دوست نداشته باشه تولید مثل انجام بده اما میشه این حدسو زد که لزوما انگیزه‌ی پشت این تصمیم روتکوفسکی، ریشه در انگیزه‌های چندان روشنی نداره.
روتکوفسکی مثل خیلی از افرادی که علاقه به بهبود وضعیت جامعه دارن، به مرحله‌ای رسیده که فکر میکنه بشریت از ریشه اشتباهه و زندگی ما شانسی برای بهبود نداره. بودن، با رنج آمیخته شده و تلاش ما برای ادامه دادن مسیر بقا، خودخواهانه و بی‌فایده است.
در برخورد با نوزاد یک زن مبتلا به ایدز، اصلا از روتکوفسکی بعید نیست که از‌عمد، سعی داشته بچه رو بکشه تا بچه مجبور نباشه به زندگی خودش ادامه بده. روتکوفسکی، نوعی سرخوردگی شدید رو تجربه میکنه و دیگه نمی‌تونه ارزشی در ادامه دادن زندگی پیدا کنه.
سوالی که پیش میاد اینه که آیا واقعا همچین جهان بینی‌ای درسته؟ چرا باید به کسایی کمک کرد که مواد فروشن یا اهل خشونت ورزیدنن یا زندگیشون تا خرخره درگیر رنجه و بعد از بهبود وضعیت سلامتی‌شون هم لزوما قرار نیست که زندگی‌شون بهتر بشه؟
جواب این سوال در ارزش‌هایی که درون زندگی کردن میشه پیدا کرد نهفته. اگر هدف از زندگی کردن رو صرفا شاد بودن و بهره بردن از رفاهش در نظر بگیریم، میشه گفت که بله بهتره اینطور آدما بمیرن یا خودکشی کنن، اما چیزی که اولی کراس رو نجات میده، علاقه‌اش به رشد هست.
برای اون، زندگی یه حالت ایستا نداره و علاوه‌بر شادی و رفاه، اینکه بتونی رشد کنی هم مهمه. شاید همین هم هست که راضیش کرده موقتا توی محله‌ی چینی‌ها و یه خونه‌ی اشتراکی نه‌چندان جالب زندگی کنه. اولی کراس علاقه‌ی خاصی به فرهنگ اسرارآمیز چینی داره و شکل بال‌هایی که روی کاپشنش هست هم تصویری از جهانبینی جالبشه. فشار روانی شغلش نمی‌تونه اونو مطلقا از پا بندازه و در پایان، اون نوعی بلوغ رو تجربه میکنه که بهش اجازه میده همدلی بیشتری رو در شغلش نشون بده و دچار همون جنونی نشه که همکاراش رو از پا میندازه.

جمع‌بندی
مفهومی که در جریان این فیلم منتقل میشه، شاید بشه گفت، دست گذاشته روی موضوعی که در فرهنگ عمومی، تا حد زیادی فراموش شده و کسی براش ارزشی قائل نیست. ما لزوما در مورد جنبه‌های روانی و ذهنی کیفیت زندگی‌مون سرمایه‌گذاری خاصی انجام نمیدیم و هر کسی هم که به این مسائل توجه میکنه، ممکنه به‌راحتی مورد تحقیر و سرزنش قرار بگیره و احمق جلوه کنه. اما شاید همین نوع از سرمایه‌گذاریه که باعث میشه آدما به‌راحتی در مقابل بحرانای طبیعی و غیر طبیعی زندگی‌شون وا ندن.
همیشه اینطور نیست که مشکلات‌مون از شرارت آدما آب بخوره. سختی ممکنه بدون دخالت انسانی هم به ما عارض بشه. میل به رشد کردن، میلی هست که در صورت مردنش، زندگی، هر چقدر هم به‌لحاظ مادی بهمون ببخشه، در‌نظرمون بی‌ارزش میشه. علاوه‌بر سیستم‌های پولی و مالی که ما رو با یک جامعه در‌ارتباط نگه میداره، حس مسئولیت‌پذیری و همدلی هم هست که می‌تونه باعث بشه تا کارهای سخت اما سرنوشت‌ساز رو به‌خوبی به سرانجام برسونیم و برای زندگی خودمون و دیگران، ارزش قائل بشیم.