نقد و بررسی فیلم Origin 2023| خاستگاه
18 تیر · · خواندن 4 دقیقه
خاستگاه یا اصل و نصب، شبیه یه مستند سینمایی هست که براساس زندگی ایزابل ویلکرسون ساخته شده و تجربهاش در حین نوشتن کتابش درمورد برابری رو بهتصویر کشیده.
ایدهی این فیلم رو میشه خوب ارزیابی کرد با این وجود، با توجه به مستندگونه بودنش و نحوهی بیان ایدهاش، نمیشه انتظار داشت که اقبال چندانی بهدست بیاره و بیشتر مناسب افرادیه که دنبال کار فکری هستن. بهنحوی میتونه کمک کنه که در زمان کوتاهی، با ایدهی کتاب ایزابل ویلکرسون آشنا بشید و لزوما جنبهی سرگرمکننده و بازارپسندی نداره. شاید بابت همین محتواش هم هست که تونسته امتیازای خوبی رو از سایتای نقد بگیره، هرچند که مشارکت کنندههای خیلی کمی داشته. خاستگاه، تا الان تونسته امتیاز 7.2 رو با حدود 6 هزار مشارکت کننده در سایت IMDb به دست بیاره و 87 درصد مخاطبای گوگل هم پسندیدنش.
بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
چنین ایدههایی برای ارتباط گرفتن با مخاطب، نیاز دارن که شما برای بخش درام داستان، حسابی مایه بذارید و از بازیگرای کاربلدی بهره بگیرید که بتونن درونیترین احساسات رو به کمک ایدههای ظریف و خلاق و حداکثر تواناییهای فیزیکی، بهنمایش بذارن. یه کارگردان خوب میتونه چهارچوبهایی رو خلق کنه که بهترین زحمات بازیگرا رو به مخاطب منتقل کنه و یه فیلمنامهی خوب، میتونه اونقدر به احساسات و افکار شخصیتای داستان بپردازه که حق مطلب ادا بشه و جرقهای رو در ذهن سطحینگرترین بیننده هم ایجاد کنه. متاسفانه فیلم خاستگاه، بیشتر شبیه یه کار از یه تیم بسیار مبتدیه و مشکلاتی که ایزابل در حال تجربهاش هست رو نتونسته چندان تاثیرگذار، بهتصویر بکشه.
هشدار: ادامهی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.
مبارزه با نژادپرستی، برای دنیای امروز و حتی افرادی که شناخت چندانی به چالشهای مبارزهی مدنی ندارن، کلمهی آشناییه و اونقدر توی تولیدات سینمایی و سریالا بهش پرداختن که گاها نخنما شده و به نوعی افراطیگری منجر میشه.
بخش زیادی از این مبارزات، جوری انجام میشه که انگار آدما ذاتا درکی نسبت به برابری ندارن و نمیتونن مثلا سیاهپوستا رو بهعنوان یه انسان در نظر بگیرن اما ایدهی خواستگاه اینه که اغلب ما آدما کاملا هم آگاه هستیم که برابریم و داریم توی کالبدهای انسانگونهی مشابهی زندگی میکنیم ولی انواع نژادپرستی، عمدتا برای این درست شدن تا بتونن یه عده رو خوشبختتر از بقیه کنن و رفاه یه عده رو بهنفع رفاه یه گروه خاص، غارت کنن که اتفاقا تحلیل جالب و الهامبخشی بهنظر میرسه.
نفرت از یه گروه انسانی خاص، معمولا با بهانههای خیلی مادی و پیشپا افتادهای شروع میشه اما رفتهرفته، بالوپر میگیره و با داستانهایی درمورد ذات خبیث و شرارتهای جادویی درون گروهی ترکیب میشه.
این موضوع، بیشازپیش، مهارتهای روانی ما آدما درمورد نحوهی تفکیک خیر از شر رو به چالش میکشه و زمانی که شروع به تحلیل و نقد میکنیم، متوجه میشیم که این گیاه هرز و سمی، ریشههایی بهمراتب پیچیدهتر و قویتر از اتفاقاتی داره که روی سطح زمین، قابل مشاهده است.
توی ذهن خیلی از ما آدما، ثروت و دارایی و رفاه، صرفا درکنار تصویری از فقر، قابل توصیف و درکه. یعنی شما ثروتمندید، نه بابت اینکه از زندگیتون راضی هستید یا میتونید از داشتههاتون لذت ببرید بلکه بابت اینکه چیزایی رو دارید که خیلی از آدما از داشتنش محرومن و جزو اقلیت ثروتمند بهحساب میاید.
ما ثروتمند بودن رو لزوما با خوشگذرونی و لذت بردن از داشتههامون جشن نمیگیریم بلکه شاید بخش زیادی از انرژی خودمون رو صرف نشون دادن این ثروت، به افراد فقیر جامعه کنیم. این رویکرد، بین خوده افراد سیاهپوست یا گروههایی که مورد تبعیضهای نژادی شدیدی قرار گرفتن هم میتونه اتفاق بیوفته. پررنگترین تصویری که با کنتراست زیادی این حس فخرفروشی رو تداعی میکنه، علاقهی افراطی برخی از سیاهپوستای ثروتمند، در استفاده از جواهرات و استفاده از یه ظاهر فاخر، توی محلههای فقیر نشینه که بعضا سوژهی طراحی میم هم میشه.
این یه چالش روانیه که یه شخص نمیتونه از ثروتش، بدون غارت کردن بقیه یا فخرفروشی یا رنج دادن افرادی که تمکن کمتری دارن لذت ببره و تجربهی مفیدی بهدست بیاره. لذت بردن، گاها نیاز به خلاقیت داره و بسیاری از ما، میتونیم بهراحتی بگیم که در این زمینه داریم نوعی ناتوانی رو تجربه میکنیم.
نویسندهای که زندگینامهاش رو در جریان این فیلم میبینیم، میتونه تحلیلش درمورد امپریالیستی بودن ریشههای نژادپرستی، بهخوبی توصیف کنه اما بهسختی میشه گفت که از این تراژدی عبور میکنه و با نوعی امید به تغییر، به زندگی اجتماعیش برمیگرده.
جمعبندی
چیزی که مرگ همسر نویسنده رو بیشازپیش، دردناک جلوه میده، عدم پذیرفته شدن از طرف دنیاست. اون میدونه که لزوما همهی سفیدپوستا قرار نیست که مثل شوهرش اونو بپسندن و خشونت، نسبت به افراد سیاهپوست، همچنان قراره ادامه پیدا کنه. شوهرش مثل یه جزیرهی امن، توی دریای بزرگی بود که محو شد و نویسنده موند و دریایی که همچنان طوفانی هست. اون تنهاییای رو تجربه میکنه که انسانی هست اما لزوما همه قادر به درکش نیستن چون همه توی گروههای نژادی تحقیر شده یا جزو اقلیتهایی که چندان محبوب نیستن، زندگی نمیکنن.