نقد و بررسی فیلم Requiem for a Dream 2000| مرثیه‌ای بر یک رویا

رزومه‌ی دارن آرنوفسکی بدون شک تحسین برانگیزه و کارایی که با آهنگسازی کلینت منسل ساخته، بیش‌از‌پیش تبدیل به کارای ماندگار سینما شدن. آرنوفسکی علاوه‌بر استفاده‌ی حداکثری از هنر موسیقی، چهارچوب‌های هنری بسیار زیبایی رو توی کارای خودش خلق می‌کنه. تفاوتی نداره که داستان داره توی کدوم شهر و کدوم دوره‌ی تاریخی اتفاق میوفته؛ ما همیشه می‌تونیم مطمئن باشیم که قراره با درامی بسیار انسانی طرف شیم و در‌مورد قضاوت رویه‌های زندگی و جهانبینی‌های گوناگون، شدیدا به‌چالش کشیده بشیم.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

مرثیه‌ای بر یک رویا هم به‌راحتی پتانسیل اینو داره که جزو کارای مورد علاقه‌ی افرادی قرار بگیره که به فیلمای روانشناختی علاقه دارن.
اولین فیلمی که از دارن آرنوفسکی دیدم کار چشمه بود که توی همون چند روز اول، 9 بار تماشا کردم و هر بار هم از دیدن اتمسفری که خلق شده نهایت لذت رو بردم. این در‌مورد تلفیق جذاب موسیقی، بازیگری، داستان و جنون درون فیلم مرثیه هم صدق میکنه و نقدای منفی‌ای که در ادامه مطالعه می‌کنید، به‌هیچ‌عنوان به این معنی نیست که شما با یه کارگردان ناشی طرفید یا این فیلم، ارزش دیدن نداره.
چیزی که قصد داریم زیر سوال ببریم، داستان و پیغام درون فیلمه که ممکنه نقاط ابهام زیادی داشته باشه یا برخی از قاب‌هایی که نشون داده میشه، نوعی جانبداری یا تنگ‌نظری رو درون خودشون داشته باشن.

شما ممکنه توی عناوین ژانر این فیلم به کلمه‌ی ترسناک بربخورید اما بهتره بدونید که مرثیه لزوما یه کار ترسناک به‌صورتی که دیدنش نیاز به دل و جرات خاصی داشته باشه نیست. به‌عنوان یه فرد بسیار ترسو که از دیدن فیلمای ژانر وحشت فراریه باید بگم که دیدن این فیلم، حس ترس خاصی ایجاد نکرد. یه جاهایی هست که شخصیتای اصلی ممکنه دچار توهم بشن و یه فضای سوررئالی در اطرافشون ایجاد بشه اما خبری از روح و جن و کشتار بی‌رحمانه نیست.


میشه حس کرد که دارن آرنوفسکی روی پایان‌بندی خوب داستاناش حساسه و اینجا توی یه ساعت و 42 دقیقه، داستانی رو به اوج رسونده که پتانسیلشو داشت که خیلی بیشتر از اینا کش بیاد و ممکنه خیلیا از همچین ایده‌ای برای ساخت یه سریال بهره ببرن.
به‌هر ترتیب، فضای داستان به‌سختی ممکنه دچار کسالت بشه و ما مدام در تب‌و‌تاب سرنوشت شخصیتا قرار می‌گیریم و براشون دعا می‌کنیم که بتونن از جهنمی که درونش گیر افتادن، نجات پیدا کنن.
این فیلم تونسته امتیاز 8.3 رو از سایت IMDb و 89 درصد پسند مخاطبای گوگل رو به‌دست بیاره که هرچند اونو تبدیل به فیلمای برتر آی‌ام‌دی‌بی هم کرده اما به‌شخصه فکر می‌کنم لیاقت بیشتر از اینا رو داشته و میزان مشارکت کننده‌هاش در سایتی مثل IMDb کمتر از حد انتظاره.
هشدار: ادامه‌ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

داستان با نشون دادن سرخوردگی چهار شخصیت اصلی یعنی سارا، هری، ماریون و تیرون تموم میشه و عملا با یه پایان بد رو‌به‌رو هستیم که سقوط هماهنگ شخصیتای اصلی رو پوشش میده. البته این نگاه فیلم به موضوع سقوط و شکسته و با اتمسفری که خلق کرده، به‌راحتی تونسته این حسو به ما بده که با یه پایان بسیار تاریک رو‌به‌رو هستیم. سارا کارش به بیمارستان روانی میکشه، هری دستش به‌خاطر مواد‌مخدر قطع میشه و قراره توی زندان بگذرونه؛ ماریون تبدیل به یه تن‌فروش شده و تیرون زندانی شده و روزاشو با کار سخت می‌گذرونه و مدام به این فکر میکنه که چجوری مادرشو ناامید کرده.
بحث اینه که آیا این واقعا یه پایان بده و مثلا نقاط قبلی‌ای که این شخصیتا درونش قرار گرفتن، نسبت به این پایان، نقاط بهتری بوده؟ اجازه بدید که مخالفت کنم چون شاید داستان توی یه لحظه‌ی خاص به پایان رسیده اما میشه تجسم کرد که همواره جلوی این شخصیتا، مسیر‌های دیگه‌ای وجود داره و میشه حتی این اتفاقاتی که براشون افتاده رو یه نقطه‌عطف برای ایجاد یه تغییر مثبت در‌نظر گرفت.
ماریون با‌توجه به خفت و حقارتی که بابت تن‌فروشی تجربه کرده ممکنه ترغیب بشه که مواد رو ول کنه و سراغ کارش بره و از خونواده‌اش کمک بگیره. دلیل کشیده شدنش سمت تن‌فروشی هم اینه که توی اون فصل خاص، مواد گیر نمی‌اومده و لزوما قرار نیست که بازار همیشه اینطوری بمونه.


درمورد هری هم قطع شدن دستش و تجربه‌ی زندان و حتی دیدن اتفاقاتی که برای مادرش و ماریون افتاده ممکنه ترغیبش کنه که کمی تغییر رویه بده و مواد مخدر رو کنار بذاره. سرخوردگی‌ای که به تیرون دست داده و دیدن وضعیت دوستش هری ممکنه به‌راحتی ترغیبش کنه که دوباره پسر خوب مادرش بشه و سعی کنه جای بهتری رو توی جامعه پیدا کنه.
نیویورک برای همچین آدمایی هنوز جا داره و مشخصا این آدما بومی اون منطقه هستن و می‌تونن سبکای دیگه‌ی زندگی رو تجربه کنن.

درمورد سارا، اون خیلی‌وقت بود که نوعی رکود و سرخوردگی رو تجربه میکرد و شدیدا در‌مقابل اعمال نابهنجار فرزندش بی‌تفاوت بود. یه معتاد به برنامه‌های زرد تلویزیونی و خوراکی که انگیزه‌ی خاصی برای زندگی نداشت. یه گروه‌زده که صرفا ترجیح میده خودشو صرف خونواده‌اش کنه و با همه‌ی مشکلاتی که با بچه‌اش داره، هنوز دوست داره همچین پسری ازدواج کنه و براش نوه بیاره.
همچین زنی حتی اگر درمان نشه هم این فصل جدید زندگیش ممکنه به‌مراتب خیلی بهتر از چیزی باشه که پشت‌سر گذاشته.
میشه حس کرد که آرنوفسکی سعی کرده یه تراژدی از زندگی افرادی رو نشون بده که درگیر مواد مخدر هستن و وابستگی‌شون به مواد و عادت‌های بیمارگونه رو با حرفای مختلفی توجیه میکنن و به بیننده این حسو میده که اگر تو هم همچین وابستگی‌ها و افکار بیمارگونه‌ای داری و نمی‌تونی با خوشحالی زندگی کنی پس لب مرزی و ممکنه به سرنوشت همچین شخصیتایی دچار بشی. یه تراژدی که عملا اتفاق هم نیوفتاده و صرفا چون با چهارچوب و موسیقی خاصی تلفیق شده، به بیننده این حسو میده که شخصیتای اصلی این داستان، به خاک سیاه نشستن و دیگه چیزی نمی‌تونه نجاتشون بده.

به همین دلیله که عقیده دارم چنین فیلمایی لازمه یه بخش تحلیلی داشته باشن و بیننده رو با کابوسایی که ممکنه براش ایجاد بشه تنها نذارن. کارایی با ته‌مایه‌ی روانشناختی، اغلب ممکنه یه‌عالمه سوال رو توی ذهن بیننده ایجاد کنن و خیلی مهمه که مطمئن بشیم پیام درون فیلم، قرار نیست تاثیر بدی روی وضعیت روانی بیننده بذاره.
اینکه شما بیاید صرفا بیننده رو از مصرف مواد مخدر بترسونید دلیل نمیشه که آدما از رفتن سمت مخدرها دست بکشن. آدما خودشون می‌دونن که مواد مخدر، یه انتخاب پر‌ریسکه اما این کارو می‌کنن چون نمی‌تونن به چیز بهتری دست پیدا کنن. اونا احساس می‌کنن که درای دیگه به روشون بسته است. همه‌ی شخصیتای اصلی این داستان با رویکردها و اهداف بیمارگونه‌ای طرفن که لزوما چندان زیر ذره‌بین قرار نمی‌گیره و نمی‌تونیم منتقدشون بشیم. دلیل سرخوردگی و انفعال سارا، تا قبل از درگیر شدنش با مواد‌مخدر، نادیده گرفته شده و عملا همصحبتی نداره که بتونه این جهان‌بینی بیمارگونه‌اش رو زیر سوال ببره و همین انفعال هم در‌نهایت مستعدش میکنه تا شدیدا در‌مقابل داروهایی که در اختیارش قرار می‌گیره، تبدیل به یه موجود آسیب‌پذیر بشه و به‌هوای شرکت توی یه برنامه‌ی تلویزیونی که بهش فرصت میده تا به‌عنوان یه زن خانه‌دار که عمرش رو صرف همسر و فرزندش کرده، از طرف جامعه‌ی آمریکایی مورد تجلیل قرار بگیره.
به وضعیت روانی سارا و زمینه‌های دچار شدنش به مواد مخدر، خیلی بیشتر از بقیه‌ی شخصیت‌های اصلی پرداخته میشه و ما در پایان، درک روشنی نداریم که چیا محرک بقیه شده تا اینطوری توی مصرف مواد‌مخدر دچار افراط بشن و حتی برای تامین نیازای خودشون سمت فروش مواد برن.

جمع‌بندی
نقد کردن جامعه‌ای که پوسته‌ی زیبایی داره و از مردمش شخصیت‌های منفعل با ظاهر ستم‌دیده و قربانی می‌سازه، به‌مراتب کار دشوارتریه چون کسی حاضر نیست مسئولیت انفعالی که در‌پیش گرفته و پیامد‌هاشو بر‌عهده بگیره. هر فردی به‌نحوی خودشو قربانی فقر، تنهایی و مشکلات عاطفی زندگیش معرفی میکنه و به‌خاطر وابستگی‌های بیمارگونه، دست به کارهای خودخواهانه و مخرب میزنه که سود کوتاه مدتی به خودش می‌رسونه و ضرر قابل توجهی به دیگران.
نکته اینه که فیلم مرثیه‌ای بر یک رویا لزوما نتونسته اون‌چه که لازمه بهش نقد بشه رو پیدا کنه و با یه بیان سانتی‌مانتال، صرفا سعی میکنه تا درون بیننده‌ی خودش نوعی حس ترس رو نسبت به مصرف مواد‌مخدر ایجاد کنه که بنا به دلایل گفته شده، چنین سناریویی لزوما قرار نیست که روی ذهن بیننده و انگیزه‌هایی که اونو به‌سمت مصرف مواد میکشونه تاثیر بذاره.