نقد و بررسی فیلم Shape of Water 2017| شکل آب
21 تیر · · خواندن 5 دقیقه
بااینکه حدود 7 سال از انتشار این فیلم میگذره، خیلی خوب میتونم به یاد بیارم که 2017 با فیلم شکل آب شناخته شد و این عاشقانهی فانتزی تونست حسابی توجه دیگران رو به خودش جلب کنه. نویسنده و کارگردان شکل آب، ملیت مکزیکی داره اما شکل آب، در یه اتمسفر آمریکایی درحال اتفاق افتادنه و رقابت قدیمی بین آمریکا و روسیه رو در پسزمینهاش روایت میکنه.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
بهعنوان یه فانتزی تاریک، ما با داستانی طرفیم که تراژدیهای زندگی افراد بالغ رو نشون میده و چیزی نیست که برای نوجوونا و بچهها درست شده باشه. داگ جونز در نقش مرد دوزیست، تماما توی پوستهی یه موجود بیگانه ظاهر میشه و دیالوگ بخصوصی نداره اما با حرکات و رفتارهای خودش، قادره تاثیر رمانتیک عمیقی ایجاد کنه. بهعنوان یه کار عاشقانه، نه زن و نه مرد داستان، جذابیتهای رایج در هالیوود رو ندارن و درعین حال، میشه حس کرد که رابطهی بینشون چقدر ظریف و غبطه برانگیزه.
این کار تقریبا بازخورد همترازی از طرف بینندهها و منتقدین داشته. امتیازش توی سایت IMDb 7.3 از 10 هست و مخاطبای گوگل هم 76 درصد پسندیدنش. راتن تومیتو هم بهشکل سخاوتمندانهای، عدد 92 درصد رو نشون میده و غیرقابل انکاره که ظرافت بصری، داستان و محتوای فیلم، چیز لوس و منزجر کنندهای برای ارائه نداره و بهسختی میشه یه نقد منفی رو بهش نسبت داد. نقدای منفیای که در ادامه میخونید هم لزوما بهمعنی بد بودن این اثر نیست بلکه اتفاقا جزء کارای توصیه شده است.
هشدار: ادامهی این مطلب میتونه داستان فیلم شکل آب رو لو بده.

شکل آب بار دیگه ثابت کرد که عشق، زبان مشترکی داره و میبینیم که شخصیتای اصلی، چطور بدون اینکه از تواناییهای کلامی چندانی برخوردار باشن، رابطهی عاشقانهی عمیقی رو ایجاد میکنن. مرد دوزیست، ویژگیهای رمانتیک همون سوار سفیدپوشی رو داره که از دنیایی ناشناخته پیدا میشه و معشوقشو با خودش میبره.
این فیلم درقالب یه داستان عاشقانه سعی میکنه تا مسالهی نژادپرستیو هم نقد کنه و در این زمینه، به این گزاره دامن میزنه که تفاوتهای ما موجودات هوشمند، لزوما دلیلی بر این نمیشه که برای یهعده، بیشتر از یه گروه دیگه ارزش قائل بشیم.
آمریکا در اینجا صرفا نگاه نهچندان جالبی به سیاهپوستا نداره و در جنگ و رقابت با کشورهایی بهسر میبره که آدماشون سفیدپوست هستن. اما داستان، بیشتر به جنبهی ظاهری قضیه نگاه میکنه. یعنی میگه که ما بین همدیگه فرق میذاریم چون فکر میکنیم بعضی از آدما بهدردنخورتر هستن یا کثیفترن و تمدن پستتری دارن.

مرد دوزیست در خطره چون بهخاطر ظاهر بسیار متفاوتش با آدما و عدم تواناییش برای حرف زدن، قرار نیست که مورد شفقت قرار بگیره. اون قراره مورد استفادهی سیاسی آمریکا قرار بگیره و بهعنوان موفقیتش برای پیدا کردن یه موجود ناشناخته از دل سفری که هرگز اتفاق نیوفتاده معرفی بشه.
استفادهی فرمالیته از مسالهی نژاد و جنسیت برای منحصر بهفرد نشون دادن یه حاکمیت یا تقویت سیستم پروپاگاندایی، در اینجا بهنوبهی خودش تاحدی مطرح میشه. همیشه یهعده هستن که بزک میشن و جلوی صحنه میرقصن تا به غریبهها ثابت بشه که یه جامعه، قدرت تامین سعادت شهرونداشو داره اما پشتصحنه، حتی خوده رقصندهها هم زندگی چندان جالبی ندارن.

الیسا بهعنوان یه فرد لال، کار مستخدمی رو انجام میده و بهرغم تلاشایی که درپیش گرفته هم همچنان زندگی فقیرانهای داره. اون گاها اینطور حس میکنه که بابت لال بودنش هست که جامعه اونو نادیده میگیره و نمیتونه به خیلی از آرزوهاش برسه. این درمورد زلدا هم صدق میکنه و میشه حس کرد که امثال اون، فکر میکنن بیشتر بابت نژاد خاصشون هست که مجبورن تبعیض رو تجربه کنن یا دارن مورد سوءاستفادهی سیستم سرمایهداری قرار میگیرن و همواره بهشون به چشم بردههای ارزون قیمت نگاه میشه.
درواقع هیچ کدوم از این سناریوهای ضد نژادپرستی، هرگز به این موضوع نمیرسن که چرا آدما زمانی تصمیم گرفتن که به یه گروه یا نژاد خاص، نفرت بورزن و حقوق انسانیشون رو نادیده بگیرن و دعوا برسر چیه؟
نیاز به نیروی کار ارزون، پیامد یک مشکل بزرگتره که ما آدما توی حل کردنش موندیم و شروع کرده به تکامل پیدا کردن و تکثیر شدن به انواع مشکلات اجتماعی. قضیه اینه که ما نمیتونیم طبیعتی که زندگیمون بهش وابسته است رو بهشکل مساوی بین اینهمه آدم تقسیم کنیم و مسئولیتی هم در قبال جمعیتی که اختیار آهنگ و سرعت تکثیرشو داریم، برعهده نمیگیریم.

از تصویری که درمورد خانوادهی آمریکایی توی این فیلم نشون داده میشه، میتونیم حس کنیم که حتی خوده فرزندآوری هم یه مسالهی فرمالیته و رقابتی برای نشون دادن سعادت یه خونواده است. همسر استریکلند، دقیقا کپی همون زنهای خونهدار و شادیه که توی نقاشیهای تبلیغاتی ظاهر میشن و تابع وظایف زنانهی خاصی هستن. چنین خونوادههایی به خودشون اجازه میدن که برای حفظ سعادتشون، وارد رقابتهای بهشدت خودخواهانه و بیمارگونهای بشن وگرنه بهسختی میشه گفت که عشق و همدلی خاصی بینشون هست. استریکلند صرفا منتظر فرصته تا بتونه خیانت کنه و به مظلومیت و عدم توانایی الیسا برای حرف زدن، بهعنوان یه فرصت برای تخلیهی فانتزیهای جنسی خودش نگاه میکنه.

جمعبندی
عاشقانهی الیسا و مرد دوزیست، زمانی تموم میشه که اونا میتونن خودشون رو از این جامعهی رقابتی که قربانی تولیدمثل بیرویه شده نجات بدن بدون اینکه واقعا بفهمن چرا مجبور به تحمل این همه بیرحمی شدن و احتمالا یهجای دور، بهنوبهی خودشون به فرآیند تولیدمثل ادامه بدن. باتوجه به طبیعت و روحیات مرد دوزیست هم میشه توقع داشت که مرد خونواده، بهکرار برای حفظ بقای همسر یا فرزندان احتمالیش، موجودات زندهی دیگه رو به قتل برسونه.
این عاشقانه زیباست اما تصویری که از جامعه ارائه میده، مثل پازلی هست که یهسری از مهمترین تیکههاش گم شده و تا پایان هم پیدا نمیشه.