نقد و بررسی فیلم Small Things Like These 2024| چیزهای کوچک اینچنینی

چقدر فیلم چیزهای کوچک، به حس و حال غالب در چهره و بازی کیلین مورفی، اجازه ی خودنمایی داد. این مدل سناریوها توی سینما کم نیستن و به شخصه با داستان اصلی و پیامی که سعی داره منتقل کنه به موافقت خاصی نرسیدم اما بازی کیلین مورفی، بدجوری توجهمو جلب کرد.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

هرچند که گریم این بازیگر، اونو خیلی جوون تر از نقشی که سعی داره بازی کنه نشون میده و تا زمانی که با زن و بچه اش گفت و گو نمیکنه و ارتباط خونوادگیشون مشخص نمیشه، آدم حس نمیکنه که اون اصلا یه مرد خونواده است چه برسه که زنش اینقدر سن و سال داشته باشه یا بچه هاش اینقدر بالغ شده باشن. اون بیشتر شبیه یه مرد جوون و مجرده و گریمور، ظاهرا ترجیح داده اونو جوون تر از سنش نشون بده.

هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.
کیلین مورفی در نقش بیل فرلونگ، با درنظر گرفتن دیالوگ ها و نوع محبتی که سعی داره نشون بده، ظاهرا یه شخصیت به شدت پدرانه بوده اما بیل درون این فیلم، بیشتر شبیه یه مرد هست و زیاد به من حس پدرانه رو منتقل نکرد. اون یه فرد منتقد به وضعیت صومعه هست که سعی داشت از زن هایی که خارج از چهارچوب ازدواج و به صورت ناخواسته حامله شدن سواستفاده کنه.

این داستان براساس یه اتفاق واقعی که سال های زیادی از قرن بیستم، به دوام و بقای خودش ادامه داد ساخته شده. در این دوران، صومعه زن های زیادی رو به بهانه هایی مثل داشتن بچه های نامشروع، توی صومعه حبس میکردن و از نیروی کارشون سواستفاده میکردن. همچنین بچه ها از مادرشون جدا میشدن و ارتباطشون تقریبا به طور کامل قطع میشد.


این اتفاق، تا چند دهه ی اخیر، زمانی که خیلی از ماها به دنیا اومده بودیم و داشتیم توی دنیای امروزی زندگی میکردیم، همچنان وجود خارجی داشته.
اتفاقات این فیلم، در سال 1985، یعنی تقریبا توی یک دهه ی پایانی دوام این صومعه ها ساخته شده.
شاید در نگاه اول، اینطور به نظر بیاد که فیلم تونسته انتقاد سفت و سختی به فرهنگ مسیحی نشون بده ولی به نظرم اتفاقا جزو کارایی هست که خیلی هم مسیحیه و تونسته وجهه ی مسیحیت و کلیسا که توسط چنین افراد تندرویی خراب شده رو به اندازه ی خودش بازسازی کنه.
بیل رو نمیشه منتقد خوده مسیحیت به حساب آورد بلکه اتفاقا اون به شکل و قائده ی حاکم بر چنین فرهنگی، خیلی هم از سنت های مسیحی خوشش میاد اما تجربه ی تلخی که پشت سر گذاشته و مرگ مادرش و همچنین علاقه ای که به بچه هاش داره و ارزشی که برای کودکان قائله، ترجیح میده که با جنایت درون صومعه، ساز مخالف بزنه.
راستش من تا خلاصه ی داستان رو نخوندم، اصلا متوجه نشدم که سارا، توسط خوده صومعه توی اون مکان تاریک و سرد حبس شده تا بچه شو به دنیا بیاره. یا مثلا راهبه میاد برای همسر بیل، پول میفرسته تا بتونه رشوه ای به بیل بده و دهنش رو درمورد چیزایی که دیده بسته نگه داره.

شاید در نظرتون احمق به نظر بیام ولی حتی متوجه نشدم که صومعه دقیقا چرا دخترا رو نگه میداره و چجوری ازشون سواستفاده میکنه. یعنی درک کردم که دخترا کاری مغایر با قوانین فرهنگ مسیحی انجام دادن اما مطمئن نبودم که وجه اشتراکشون، داشتن فرزند نامشروعه.
برخلاف چیزی که فکر میکردم، به نظرم فیلم چیزهای کوچک نتونسته چندان بازخوردی دریافت کنه و این درحالیه که فکر میکنم تبلیغ خوبی هم براش صورت گرفته. تا امروز صرفا 20 هزار مشارکت کننده در سایت IMDb داشته که بهش امتیاز 6.8 دادن و 62 درصد مخاطبای گوگل هم پسندیدنش. شاید این موضوع تا حدی به ژانر فیلم برگرده اما قبل از اینکه نقد شخصی خودمو بنویسم، تصمیم گرفتم که نگاهی به نقد ها بندازم و انتقادات مثبت و منفی پرتکرار رو استخراج کنم.
در جریان مرور نقدهای منفی، چیزایی که انتظارش داشتم رو چندان ندیدم. با توجه به مسیحی بودن تعداد زیادی از مخاطبای بالقوه ی چنین فیلمی و حساسیتی که نسبت به باورهای خودشون داشتن، انتظار داشتم که درمورد پیام این داستان، چند تا نظر مثبت و منفی داشته باشن اما صرفا انگار که این فیلم رو نادیده گرفتن.
البته که چیزهای کوچک، تونسته حس ناراحتی و افسردگی رو به خیلی از بیننده ها منتقل کنه و از این بابت، نقد های منفی قابل توجهی دریافت کرده اما ضمن منتقل شدن چنین احساساتی، در نظرم نشون دهنده ی ضعف فیلم نیست.
پایان بندی هم یه نیمچه شباهت هایی به بعضی از کارای معناگرای ایرانی داره که مخاطب رو مجبور به قضاوت کردن درمورد احساساتش میکنه نه لزوما در مورد اتفاق ملموسی که رخ میده.
بیل نمیتونه با دعوت کردن لوسی، اونو از آسیبی که دیده یا آزار و اذیت های بعدی صومعه نجات بده اما دهن کجی ای که به سیاست های صومعه نشون میده، کار ارزشمندی به حساب میاد چرا که جامعه ی اطراف بیل، شدیدا از کلیسا حساب میبره.
صومعه میتونه به خوده بیل هم آسیب بزنه ولی فیلم توی همون لحظه ی پر از آرامش و امنیت اومدن سارا به خونه ی بیل، متمرکز میمونه و فیلم به پایان میرسه و این حسو سعی داره منتقل کنه که بعد از این کار سرکشانه ی بیل، هر اتفاقی هم که بیوفته، باز هم ارزشش رو داره و اون کار خیلی زیبایی رو با شجاعت و حس مسئولیت پذیری خودش، محقق کرده.
بیل تمام عمرش سعی کرد که فرد سر به راهی باشه و با فشاری که جامعه بهش تحمیل کرد کنار اومد. حتی به رغم محبت های ریز و درشتی که سعی میکرد در حق دیگران انجام بده، اما باز هم رنج و بی انصافی ای که در دوران کودکی تحمل کرده بود، دست از سرش بر نمیداشت و کم کم، به صورت نوعی فروپاشی روانی، داشت خودنمایی میکرد اما انگار همین مسئولیت نشون دادن و جسارت ورزیدن در مقابل اراده ی صومعه، تونست مرحم بسیار خوبی رو برای رنجی که میکشید، فراهم کنه.
اون به جای اینکه تبدیل به یه شخصیت جنون زده و شرور بشه یا با زندگی، به همین شکلی که هست کنار بیاد، اتفاقا تبدیل به نسخه ی بهتری از خودش میشه و محبتی که هرگز از سمت پدر واقعی خودش دریافت نکرده رو نسبت به دختری نشون میده که مثل خودش رنج کشیده و در حال قربانی شدنه.
ما به کرار، آدمایی مثل همسر بیل رو دیدیم که خودشون خیری از زندگی ندیدن و همیشه چشم شون به زندگی آدمای ثروتمندیه که به قولا میتونن هر کاری که دوست دارن انجام بدن اما جای اینکه انرژیشون رو صرف بهبود عرف ناعادلانه ی جامعه کنن، صرفا همه چیز رو صرف زندگی خصوصی و گسترش خونواده شون میکنن و چنانچه مشکلی هم پیش بیاد، هیچ اهمیتی نمیدن که چقدر خفت ممکنه بکشن اگه دستشون رو جلوی همون افرادی دراز کنن که دارن به نابهنجاری های درون جامعه دامن میزنن.
همسر بیل، با رفتار آزار دهنده و حرفای غیر منطقیش، به نوبه ی خودش نقش تعیین کننده ای در تحریک بیل برای پشت پا زدن به نابهنجاری ملموس درون جامعه داشت. تعصبی که درون بیل هست و مسئولیت پذیری ای که در قبال جامعه نشون میده، بر خلاف باور های رایج، شاید تنها راهی بود که تونست وضعیت روانی و رنجی که سال ها تحمل میکرد رو التیام ببخشه.
همسر بیل فردیه که هرچند مشکلات اجتماعی زیادی رو تحمل کرده و هنوزم درگیر زندگی ای هست که هشتش گرو نهشون هست اما به مراتب، فرد خوشبخت تری نسبت به قربانی های صومعه به حساب میاد و خیلی عجیبه که اصلا چجور زندگیش با بیل، به همچین مرحله ای رسیده. این بیشتر شبیه نوعی وفاداری فرمالیته است که به خاطر اهمیت بیل به سنت ها و وفاداری توصیه شده در فرهنگ کلیسایی، تداوم پیدا کرده وگرنه هیچ شباهتی به یک ارتباط رمانتیک نداره.
منتقد بودن و دهن کجی کردن به چیزایی که برای عرف عمومی از ارزش زیادی برخورداره، به خودی خود میتونه ترس زیادی رو درون قلب آدما ایجاد کنه. حتی فکر کردن به اینکه بعد از ساز مخالف زدن با بقیه قراره چه اتفاقی برات رخ بده هم ممکنه دست و پای آدم رو شل کنه اما اولا که همیشه این ترس ها قرار نیست که محقق بشن. داستان سواستفاده ی کلیسا از دخترای رخت شورخونه، چند دهه است که تموم شده و چنانچه رسانه های مدرن شکل نمیگرفتن، اصلا بعید نبود که همچنان به کار خودشون ادامه میدادن.
بیل، نوعی مبارزه ی بسیار سالم و دوستانه رو شروع میکنه و مشخصا از اونایی نیست که بذاره کارد به استخون برسه یا آفت به زندگی خودش بزنه و اون وقت شروع کنه به آه و ناله و نقش یک قربانی رو بازی کنه. اون به دنبال ریشه ی نابهنجاری میگرده و قوی ترین محرکش، حس مسئولیت پذیریه. اون میدونه که چیزی در ریشه هست که سبب ایجاد رنج میشه. چیزی در ریشه ی جامعه که سعی داره خودش رو پنهان نگه داره. زمانی که به این ریشه میرسه، اون تازه باید مبارزه ی خودش رو طراحی کنه. این فیلم در این مرحله است که به پایان میرسه و شاید بابت همینه که بسیاری از بیننده ها چندان از نحوه ی جمع شدن داستان، راضی نبودن اما به این موضوع باید توجه کرد که نقطه عطف داستان، کنتراست شدیدی هست که بین شخصیت بیل و مردم بی تفاوت اطرافش ایجاد میشه. اون از ابتدا نوعی همدلی و عشق رو درون رفتار های خودش نشون میده اما مثل یک روح گرسنه، همچنان حس میکنه که دنیا اونقدر که خودش توانایی عشق ورزیدن داره، نسبت بهش عشقی نشون نداده. هر چه که بیشتر سعی میکنه به شیوه های پیش پا افتاده، ترحم و عشق خودش رو نشون بده، انگار که گذشته و ترس های ناشی از آسیب های روانی، بیشتر هم به سراغش میان و اونو از زمان و مکان فعلیش، جدا میکنن.
عشق ورزیدن، گاهی نیاز به نوعی خلاقیت و نبوغ داره. خوش قلبی و ساده دل بودن یا راستگویی، گاها به تنهایی کافی نیست. مثل اینه که صرف بی رحم بودن یا نداشتن عذاب وجدان کافیه که شما بتونید شرارت آمیز ترین کارای دنیا رو انجام بدید اما بسیاری از پروژه های شرورانه، به نوعی خلاقیت و ایده ی زیرکانه نیاز دارن.

جمع بندی
هرچند که بسیاری از الگوهای درون این فیلم رو تحسین میکنم و فکر میکنم حقش این بود که امتیاز های بهتری دریافت کنه اما حتی تحسین برانگیزترین آثار هم ممکنه الگوهای ویروسی زیادی رو درون محتوای خودشون داشته باشن. با وجود الگوهای مثبتی که مرور شد، همچنان عقیده دارم که فیلم چیزهای کوچک، بیشتر از اینکه انتقادات منفی ای رو نسبت به راهبه های سواستفاده گر و عرف جامعه نشون بده، سعی کرده وجهه ی مسیحیت رو از افرادی که باعث خراب شدن اسمش شدن، پاک کنه.
ریشه ی شکل گیری و قدرتمند شدن راهبه های درون صومعه، لزوما به خاطر ذات خراب خوده این راهبه ها نیست یا ارتباطی به حاکمیت جامعه نداره. این خوده مردم هستن که با احترام و ارزش قائل شدن برای فرهنگ مسیحی و کمک های همه جانبه به این سیستم، پیروی از عرفش و بازی دادن آبرو و وضعیت روانی خودشون و دیگران با قضاوت های بیمارگونه ی رایج در این فرهنگ، باعث میشن که چنین ساز و کارهای فاسدی، در طولانی مدت، به قدرتی باورنکردنی برسن. هرچند که دیگه خبری از زنان رختشورخونه ی زیر سلطه ی کلیسا، دیگه وجود خارجی ندارن اما فرهنگ مسیحی، همچنان در حال بازتولید ساز و کارای مشابهی هست که میتونن عوارض طولانی مدت مشابهی به دنبال داشته باشن.
ما تاریخ رو فراموش میکنیم، نقاط عطف، تبدیل به ریشه های پنهان و نادیده میشن و حتی زمانی که کارد به استخون میرسه و آدما حاضرن برای خارج شدن از رنج، دست به هر کاری بزنن، باز هم نمی تونن ریشه ی مشکل رو پیدا کنن و دوباره هم اشتباهات گذشته رو تکرار میکنن.
برای عشق ورزیدن کارساز و گره گشا، لزوما نیازی به افراد پیشمرگ یا ساده دل نیست. گاهی ضرورت داره که با زیرکی و یک نگاه انتقادی بهینه، بهترین روش های کار کردن با جامعه و مبارزه ی مدنی رو طراحی کرد.