فرودستی یا آدم آهنی، یه کار علمی تخیلی و دلهره‌آوره که با وجود تلاشایی که برای جذابیت بخشیدن بهش به کار گرفته شده، نتونسته اقبال عمومی چندانی به دست بیاره. ما اینجا دو تا بازیگر سرشناس رو داریم که یکیش مگان فاکس و اون یکی میکله مورونه هست که اونو بابت بازیش توی مجموعه فیلم 365 روز میشناسیم. مردی که زمانی رئیس یه باند مافیایی قدرتمند بود، در اینجا نقش یه کارگر ساختمونی رو بازی میکنه که زندگیش تحت تاثیر یه تحول تکنولوژیکی قرار گرفته و چنانچه روبات‌ها بخوان شغلشو ازش بگیرن، دیگه نمیتونه به‌راحتی شکم زن و بچه اش رو سیر کنه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

از 22 هزار مشارکت کننده در سایت IMDb این فیلم تا الان تونسته امتیاز 5.4 رو به دست بیاره و امتیازش در بقیه‌ی سایتای نقد فیلم هم عموما متوسطه.
تراژدی‌ای که این خانواده‌ی 4 نفره تجربه میکنن، لزوما منتج به پیدا کردن یه راه حل یا کشف اشتباهاتی که مرتکب شدن نمیشه بلکه بیشتر از این وضعیت استفاده میشه تا میزان هیجان و اکشن فیلم رو افزایش بدن و در نهایت هم طوری داستان رو تموم میکنن که میشه انتظار یه مجموعه فیلم رو داشت. یعنی نویسنده میاد پایان داستان رو جوری طراحی میکنه که اگر بعدا شرایط برای تولید مجموعه فیلم فراهم شد، دستش برای غربال یه داستان هیجان انگیز که به این قسمت مرتبط بشه، باز باشه.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

این ناشی از مسئولیت پذیریه که یه شهروند سعی کنه وقت و انرژی خودش رو صرف یادگیری مهارت های جدیدی کنه که می تونه تجارب جمعی بهتری رو خلق کنه اما در این فیلم، ما میبینیم که به رغم آهنگ مناسب رشد علم و تکنولوژی، مرد خونواده ده سال پیاپی، در حال کار کردن به عنوان یه کارگر ساختمانیه و در طول این مدت، وقت آزادش رو تماما صرف گسترش خونواده اش کرده یعنی درگیر مسائل شخصیش شده و انتظار داره که جامعه هم از این شیوه ی زندگیش حمایت کنه.


ما از زاویه ی مردی که دغدغه ی زن و بچه اش رو داره به پیشرفت تکنولوژی نگاه میکنیم اما اگر از زاویه‌ی دید فردی که خودش رو جزوی از این جامعه میدونه نگاهی به این خونواده بندازیم، صرفا یه مرد قبیله‌گرا رو می‌بینیم که درگیر یه انقلاب علیه هوش مصنوعی و روبات‌ها میشه.
موجودات مصنوعی درون این فیلم هم به نوبه ی خودشون سعی میکنن تا بقای خودشون رو حفظ کنن و میزان قدرت ادراکی که دارن، کمابیش این حس رو ایجاد میکنه که محق هستن. اونها میتونن احساس مالکیت رو تجربه کنن و برای سرنوشت خودشون تصمیم بگیرن، میتونن حیله گر باشن و برای تجربه ای که از زندگی دارن و میزان کیفیتش، ارزش قائل بشن.
نکته اینجاست که بشر، این حق رو بهشون نمیده و تماما میخواد که دست ساخته هایی بسیار شبیه به انسان داشته باشه که بیشترین بهره وری رو به دنبال داره. از دید انسان‌هایی مثل همکارای نیک، دست ساخته‌های پیشرفته، یه جور تهدید محسوب میشن و ایده‌ی جدید بالادستی‌ها برای افزایش ثروت و بهره‌کشی از بقیه‌ی مردم جامعه هستن اما این خود قربانی پنداری، مانع از این میشه که ماهیت این روبات‌ها رو ببینیم.
امثال نیک، حتی توی جوامع قدیمی‌تر هم شانس زیادی برای بهبود زندگی خودشون ندارن و اتفاقا در جریان این فیلم، وضعیت زندگی خیلی خوبی رو در برهه‌ای، به کمک کارگری تجربه کردن. شغلی ایستا که مشخصا در طول دهه ها، ممکنه تحول مهارتی خاصی رو تجربه نکنن و بیشتر از مهارت، در عوض کار سخت و طاقت فرسایی که انجام میدن، مزد خوبی رو دریافت کنن.

کاری که امثال آلیس میتونن انجام بدن اینه که بار انجام دادن شغل‌های مکانیکی و کسل کننده رو از روی دوش انسان‌ها بردارن و بهشون اجازه بدن که از وقت و انرژی ای که در اختیار دارن، برای کسب مهارت های جدید و متنوع‌تر کردن تجربه‌هاشون استفاده کنن. اما افراد زیادی منجمله خوده نیک، در نهایت به این نتیجه میرسن که این تکنولوژی میتونه تهدید باشه چون نمیشه باهاش مثل یه ماشین برخورد کرد.
دقیقا نوعی کمبود مهارت رو میشه در همین نحوه‌ی استفاده‌ی انسان ها از این تکنولوژی جدید مشاهده کرد و اونم برمیگرده به موضوع اخلاقیات. چیزی که ما پیش از ظهور تکنولوژی های مدرن هم بارها تجربه‌اش کردیم و نتیجه‌اش شد استفاده از انواع اختراعات و سلاح‌ها برای ایجاد جنگ و نسل کشی‌های بیشتر. در حال حاضر، چیزایی مثل هوش مصنوعی یا در آینده، موجوداتی مثل آلیس، به نظر نمیرسه که به خودی خود بتونن تهدیدی برای جامعه محسوب بشن و خیلی چیزا بستگی به این داره که ما چطور به سراغ دست ساخته‌های جدید بریم.
نیک، اولین اشتباهش رو زمانی مرتکب میشه که فکر میکنه آلیس فقط یه روباته و اونو به خونه میاره تا بتونه کارای خونه رو انجام بده و حتی وقتی که میبینه هوش آلیس داره تحت تاثیر قرارش میده و اونو به سمت خودش جلب میکنه، به جای احساس خطر و دور کردن آلیس از محیط زندگیش، باهاش سطح معاشرتش رو افزایش میده و اجازه میده که همچین موجود هوشمندی، زندگی خونوادگیش رو به خطر بندازه. در اینجا نمیشه همه چیز رو گردن آلیس انداخت بلکه میشه گفت نیک، همونقدر که نسبت به افزایش مهارت های شغلیش دستشو پایین گرفت و اجازه داد که درگیر روزمرگی و یه زندگی قابل پیش‌بینی بشه، در یادگیری اخلاقیات برخورد با تکنولوژی هم مهارت بخصوصی نشون نداد و صرفا در بخش اکشن، تونست خوب ظاهر بشه و نقش مرد خونواده‌ی فداکار رو بازی کنه.

جمع‌بندی
پایان‌بندی این داستان، شروعی برای یه هرج و مرج جمعیه که ما صرفا بخش کوچکیش رو در محیط یه خونواده دیدیم و به هیچ عنوان نمیشه یه پایان خوب و خوش در نظرش گرفت اما زاویه ی دید فیلم، به سمتی نمیره که مخاطب بتونه تبدیل به منتقدی برای شخصیت امثال نیک بشه بلکه ما بیشتر با نیک بیگناه و قربانی شده، همزاد پنداری میکنیم و در تراژدیش شریک میشیم و این حس به مخاطب منتقل میشه که چنین بحرانی، به شکل ناخواسته و خارج از اختیار آدما رخ داده، در حالی که اگر زاویه ی دیدمون رو عوض کنیم، میشه حس کرد که آلیس به خودی خود موجود شروری نیست و ویروس های ذهنی خودش رو از موجودات ناشی‌ای که ساختنش و در جریان تکاملش شرکت داشتن، به ارث برده.