نابهنجاری، آینه ی تمام نمای هنجار به حساب میاد و در علوم انسانی، از اهمیت زیادی برخورداره. وقتی پزشک، یک بیماری رو مطالعه میکنه، دنبال توجیه بیماری نیست بلکه میخواد وضعیت سلامتی رو دقیق تر بشناسه.
نابهنجاری ها خط قرمز تجربه ی انسانی رو مشخص میکنن. این مفهوم به ما نشون میده که طبیعی بودن یک پدیده به معنی اخلاقی بودنش نیست و به همین دلیل، مطالعه ی نابهنجاری، یک وظیفه ی اخلاقیه.
نسبی گراها میگن که اخلاق، برساخته از فرهنگه، پس هیچ رفتار انسانی ای رو نمیشه از منظر بیرونی قضاوت کرد.
این حرف، در ظاهر نوعی مدارا به نظر میرسه اما در باطن، نهیلیسمی پنهان داره که علم رو به سودای "توصیف صرف" تقلیل میده و هرنوع "تجویز" رو غیر قابل تحمل میدونه.
درواقع نسبی گرایی یک ضربه ی مهلک به پیکره ی علوم انسانی به حساب میاد. اگر اخلاق نسبی باشه، نمیشه گفت جامعه ای که برده داری رو لغو کرده، از جامعه ای که برده داری رو ترویج میکنه بهتره. در این صورت، تاریخ علوم انسانی به مجموعه ای از روایت های بی معنی تبدیل میشه.
ضربه ی دوم نسبی گرایی، زمانی هست که میبینیم هر نوع نقدی رو در حوزه ی علوم انسانی، بی معنی یا فلج میکنه.
دانشمند علوم انسانی، نه فقط گزارشگر جامعه است بلکه منتقدش هم به حساب میاد. اگر نسبی گرا باشیم، حق نداریم بگیم تبعیض نژادی کار اشتباهیه؛ فقط میشه گفت تبعیض نژادی در این فرهنگ وجود داره.
همچنین نسبی گرایی باعث ایجاد نوعی خود تحقیری معرفتی میشه، به این شکل که وقتی نسبی گراها هر نظری رو به پایگاه اجتماعش صاحبش تقلیل میدن، طوری که انگار حقیقت، فقط زاییده ی قدرته، عملا پایه های پژوهش رو خراب میکنن. در همچین فضایی، دیگه نه میشه نظریه ای رو رد کرد و نه اثبات، چون ملاکی برای داوری باقی نمیمونه. علوم انسانی به شدت نیازمند اعتباره.
مطالعه ی نابهنجاری ها از این بابت مهمه که کمک میکنه تا بتونیم قضاوت کنیم. قضاوتی که نه از روی تعصب، بلکه از روی فهم عمیق از ریشه های شر هست. نسبی گرایی، این قضاوت رو میکشه.
ما برای شناخت نابهنجاری ها، به علوم انسانی نیاز داریم، نه برای اینکه بگیم همه چیز ممکنه بلکه برای اینکه بگیم بعضی چیزها هرگز نباید ممکن بشن.
نسبی گرایی اخلاقی، علم رو به ابزاری برای توجیه وضع موجود تبدیل میکنه. شاید بشه گفت کلمه ی نابهنجاری، بیش از پیش در روانشناسی مورد استفاده قرار گرفته یا حداقل بخشی از علوم انسانیه که بیشتر به این موضوع اهمیت داده اما هرچقدر که روانشناسی در این زمینه تلاش کرده، فیلسوفا معنی این کلمه رو خراب کردن و بخصوص فیلسوف های مدرن، کار رو به جایی رسوندن که نابهنجاری، به عنوان نوعی از سلیقه، نسبیت گرایی یا اخلاقیات سلیقه ای شناخته شده. نمونه اش ژاک دریدا هست که گزاره های کاملا صریحی در این مورد ارائه داده. بعضیا این قبیل متفکرا، اون بخش از علوم انسانی که دنبال درک خوب از بد یا تفکیک بهنجار از نابهنجار هست رو مورد تمسخر و تحقیر قرار میدن.
درواقع روانشناسی به عنوان شاخه ای از علوم انسانی، سرمایه ی نظری و بالینی قابل توجهی رو صرف مطالعه ی نابهنجاری ها کرده اما بعضی فیلسوف های مدرن، این مفهوم رو به حاشیه ای از سلیقه ی اخلاقی و نسبیت، عقب روندن. این ادعا، بخصوص درباره ی ژاک دریدا، در محافل علمی رایجه.
برای درک بهتر این موضوع، میشه نقدهای مثبت و منفی ای که درمورد دریدا مطرح شده رو کنار هم قرار داد.
بعضی از منتقدها، دریدا رو به نسبیت گرایی اخلاقی یا حتی هیچ انگاری متهم میکنن. با این وجود، بعضی ها هم سعی دارن ثابت کنن که این خوانش، عمدتا سطحی و ناقصه. مطالعات متعددی استدلال کردن که دریدا از اولین آثارش، دغدغه ای عمیق و بنیادین نسبت به اخلاق داشته. دنبال نفی اخلاق نبوده و سعی کرده درکی نوین از مفهوم تصمیم گیری اخلاقی ارائه بده. به عبارت دیگه، نقد دریدا متوجه اخلاق قالبی و عادات اخلاقی تثبیت شده ای هست که بدون تفکر نقادانه پذیرفته شدن. دریدا عقیده داشت که اگر نیکی کردن صرفا به یک عادت و واکنش شرطی تبدیل بشه، دیگه اخلاقی نیست بلکه تقلیدی کورکورانه است.
با همین استدلال، هدف دریدا لزوما نابودی نیست بلکه اخلاقی سخت گیرانه تر هست که مستلزم هوشیاری دائمی، مسئولیت پذیری بی نهایت و مواجهه با تزلزل ناپذیریه چون فقط در همچین فضایی هست که تصمیم گیری اصیل و مسئولانه ممکنه.
درواقع منتقدا عقیده دارن که دریدا با نابهنجاری، صرفا به عنوان یک انحراف آماری یا سلیقه ای شخصی برخورد نمیکنه. در چارچوب اندیشه ی دریدا، نابهنجاری به مکانیسم های عمیق تری از طرد، مرزبندی و بازتولید قدرت گره میخوره. به عنوان مثال، در نقد دریدا بر نظریه ی قضاوت سلیقه ای کانت، دریدا نشون میده که چطور تعیین مرزهای بهنجار و نابهنجار، اغلب مبتنی بر سازوکارهای طرد و دیگری هراسیه و به یک خود ایمنی ویرانگر در جامعه دامن میزنه.
خوانش های دیگه ای از حرف های دریدا سعی دارن نشون بدن که نابهنجاری، در نسبت با قانون و هنجار درک میشه. نابهنجار اون چیزی نیست که بیرون از هنجار قرار داره بلکه در دل فضای هنجاری تعریف میشه و به عنوان عاملی برای سنجش، تنظیم و بازتولید خود هنجار عمل میکنه. به این ترتیب، نابهنجاری برای دریدا یک مسئله ی صرفا زیبایی شناختی و سلیقه ای نیست؛ در واقع این چیزی هست که طرفدارانش میگن و عقیده دارن که دریدا نابهنجاری رو به مفاهیمی مثل قدرت و سیاست گره میزنه. همچنین عقیده دارن که دریدا دنبال به هم زدن این مرزبندی هاست اما برای فرار از قدرت گریز از قدرت طرد کننده و پیدا کردن راهی به سمت عدالت و مواجهه با دیگری.
مشکل دریدا اینه که ساختارهای سنتی اخلاقی رو زیر سوال میبره اما فقط روی تخریبش تمرکز کرده و برخلاف ویژگی هایی که بهش نسبت میدن، دریدا هیچ قدمی به سمت بازسازی یا بهبود سیستم اخلاقی برنداشته. اندیشه ی دریدا به این سمت میره که بگه تفکیک بین خوب و بد یا بهنجار و نابهنجار، راه به جایی نمیبره و زندگی ما بر پایه ی توهم شکل گرفته. در نظام فکری دریدا، همه چیز فقط مستحق تخریب شدنه.
معلومه که این حرفا رو صراحتا نمیگه و بدتر از اون، طرفدارانش با این نقد کنار نمیان. وقتی طرفدار دریدا باشی، احتمال سعی میکنی از حرفاش تفسیر خوب برداشت کنی اما دریدا هر چیزی هم که باشه، فردی نیست که به خوب و بد یا تشویق جامعه به گفت و گو و بهبود سیستم اخلاقیش اهمیت داده باشه.
دریدا هیچ نظام اخلاقی جایگزینی نساخت. اون عدالت رو به عنوان امری غیر قابل حل و فصل مطرح کرد اما هرگز به ما نگفت که این عدالت در عمل چطور باید اجرا بشه. دریدا از مسئولیت بی نهایت حرف میزنه اما تکلیف ما رو در یک موقعیت عینی اخلاقی روشن نمیکنه.
دریدا درست مثل یک آسیب شناس ماهره که تومور رو دقیقا نشون میده اما اتاق عمل رو ترک میکنه و به جراحا میگه: خودتون میدونید چیکار کنید.
این یک نقص واقعیه. اگر علوم انسانی فقط به نمایش زخم بپردازه و نسخه ی جایگزینی نداشته باشه، در عمل به ابزاری برای یاس روشنفکرانه تبدیل میشه.
دریدا به جای گفت و گو، به تفاوت و تعارض تفسیرها اصرار داشت. عقیده داشت که گفت و گو اغلب به یک "اجماع زودهنگام" منجر میشه که خشونت آمیزتر از اختلاف صریحه. در اینجا، دریدا دچار نوعی درماندگی در آسیب شناسی میشه. اگر هر اجماعی، خشونت به حساب میاد و هر تصمیمی نوعی طرده، پس تنها موضع اخلاقی ممکن، تعلیق دائمی تصمیمه. این طرز فکر، باعث میشه که دریدا بیشتر از یک فیلسوف منتقد، درواقع یک فیلسوف فلج کننده جلوه کنه.
دریدا به نحوی میگه همه ی خانه ها بر پایه ی شن های روان ساخته شدن؛ اما لزوما برای ساختن خانه ی جدید، حتی یک آجر هم نمیاره.
طرفدارهای دریدا در دفاع از این بخش افکارش میگن ما توی دنیایی زندگی میکنیم که هنوز خیلی از خانه های قدیمی، در حال سرکوب ساکنان خودشون هستن. قبل از اینکه به فکر معماری جدید باشیم، باید نشون بدیم که این بنیان ها چقدر سست و خون آلود هستن. کار دریدا، مرحله ی نخست هر اخلاقیاتی هست یعنی متوقف کردن خودفریبی اخلاقی سنت.
علوم انسانی صرفا انتقادی، بدون گام دوم یعنی ساخت، به یک سرگرمی روشنفکری برای نخبه ها تبدیل میشه و از مشکلات واقعی انسان معمولی فاصله میگیره.
بماند که دریدا در عمل هم توی هیچ کدوم از مجادلات فلسفی معروفش، تصویری از یک مرد علاقه مند به ساخت و ساز سیستم اخلاقی رو نشون نداده. گفت و گوهای فلسفیش بیشتر شبیه دوئلی برای اثبات اندیشه ی متمایل به ساختارشکنی خودشه. ایده آل دریدا این بود که مطلقا هر نوع سیستمی رو تخریب کنه و هیچ وقت، مطلقا هیچ وقت قدمی برای ساخت یک سیستم جدید بر نداشت.
در مجادله ی دریدا با فوکو درباره ی دکارت و جنون، دریدا به جای اینکه دنبال فهم تاریخی فوکو از طرد دیوانه ها باشه، بر "خوانش درون متنی" دکارت اصرار کرد و عملا بحث رو به سطحی انتزاعی برد که هیچ نتیجه ی عملی برای سیاست روانپزشکی نداشت.
در مجادله با سرل، درباره ی گفتار و کردار گفتاری، دریدا به جای اینکه به چالش تحلیلی سرل جواب بده، بازی زبانی "معنا و تکرار" رو طوری پیچیده کرد که سرل بحث رو ناتمام گذاشت.
در مجادله با هابرماس، درمورد خشونت اجماع، دریدا هیچ وقت به چالش هابرماس برای بازسازی عقلانیت ارتباطی، جواب عملی نداد و صرفا اصرار کرد که "هر اجماعی، دیگری رو طرد میکنه."
در تمام این موارد، الگوی رفتاری دریدا ثابته: اون وارد گفت و گو نمیشه و "موقعیت گفت و گو" رو به چالش میکشه. دریدا مثل کسیه که در یک جلسه ی شورا، مدام مشروعیت خود جلسه رو زیر سوال میبره اما هرگز پیشنهادی برای آیین نامه ی جدید نمیده.
این نوعی "موضع نظری" نیست بلکه یک سبک وجودی فلسفیه که مثل زیسن در حالت "تعلیق دائمی تصمیم" جلوه میکنه.
دریدا مفهوم عدالت رو مطرح کرد اما عقیده داشت که غیر قابل ساخت شکنیه. خب عدالت غیر قابل ساخت شکنی یعنی چی؟ یعنی یک اسم خالی که نمیشه ازش در هیچ نهاد، هیچ قانون، هیچ رویه ی عملی و هیچ سیستم اخلاقی مشخصی استفاده کرد. دریدا از عدالت به عنوان یک افق دست نیافتنی حرف میزنه، درست مثل مفهوم "آرمان شهر"؛ اما کسی که فقط افق رو نشون میده و هیچ نقشه ای برای حرکت به سمتش نمیده، در عمل راهنما نیست و صرفا فاصله رو نشون میده.
اگر کسی بگه: من به عدالت اعتقاد دارم اما هر قانونی که برای تحققش بنویسی، خشونت آمیزه و باید اون رو نقد کرد.
این شخص، در عمل از هر نوع مسئولیت قانون گذاری شونه خالی کرده.
درواقع اینجا میشه مغالطه ی طرفدارهای دریدا رو بهتر درک کرد. این افراد میگن که ساختار شکنی، خودش یک سیستم جدیده و مدام خودش رو نقد میکنه.
اما این ادعا، یک بازی زبانیه. اگر سیستمی، شرط بقای خودش رو "نقد هر سیستم بودن" قرار بده، در عمل به یک ضد سیستم تبدیل میشه که هنوز به زندگیش ادامه میده و از هر نوع مسئولیتی فراریه. دریدا هیچ وقت نگفت: حالا که همه ی نظام ها رو نقد کردیم، بیاید نظامی بسازیم که کمترین خشونت رو داشته باشه.
دریدا در بهترین حالت، دیگران رو به "مکاشفه ی دائمی خشونت نهفته در هر نظام" دعوت کرد، اما این دعوت، خودش به یک نظام اخلاقی منفی تبدیل شد که تنها کارکردش، توجیه بی عملی روشنفکرانه است.
اگر علم و فلسفه صرفا به ما بگم که همه ی نظام ها نقص دارن اما هیچ نظام بهتری نسازن، پس این علم چه فایده ای برای انسان داره؟
دریدا برای آدما هیچ نسخه ای نداره. اون برای روشنفکری که از راحتی نظام های سنتی خسته شده، یک تمرین فکری جذاب ارائه داد اما اگر یک فردی خارج از دنیای علوم انسانی ازش بپرسه: حالا با این همه نقص نظام ها، من برای رهایی از مشکلات عینیم باید چیکار کنم؟
دریدا صرفا میتونه بگه: نظامی که برات مشکل درست کرده رو بشناس، اما بدون که هر نظام دیگه ای هم ظلمی رو درون خودش داره.