شکی نیست که پدرخوانده یکی از آیکونیک‌ترین و تحسین‌برانگیز‌ترین کارای سینماست که نه‌تنها در زمان خودش بلکه در‌حال حاضر نیست، می‌تونه بیننده‌ی خودش رو تحت‌تاثیر قرار بده. نقدای منفی‌ای که در‌جریان این مطلب مطرح میشه هم به این معنی نیست که بهتره این فیلم رو نبینید بلکه تلاشی برای موشکافی و تشریح محتوای این داستان پیچیده است.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

این مطلب به اولین قسمت از مجموعه فیلم پدرخوانده اختصاص داره و قرار نیست داستان قسمتای بعدی رو لو بده.
هرچند امروزه کارای سینمایی بیش‌از‌پیش درگیر ایدئولوژی‌های مدرن و بخصوص لیبرالیسم شده و بعضا توی این موضوع، دچار افراطی‌گری‌های زننده میشه اما پدرخوانده در زمانی ساخته شده که سینما هیچ ابایی از نشون دادن تفاوت‌های اجتماعی زن و مرد نداشته. شما توی این فیلم نمی‌بینید که سناریو سعی کنه به‌زور یه زن رو تبدیل به یه قهرمان کنه یا فردی که در دنیای واقعی از طرف جامعه پس‌زده میشه و مجبوره منزویانه زندگی کنه، به‌صورت فرمالیته و تحت‌تاثیر سینمایی که سعی داره یه پیام اخلاقی رو به مخاطب خودش منتقل کنه، تبدیل به گل سرسبد جامعه بشه. پدرخوانده، سیاهی درون جامعه رو با نهایت صداقت به‌تصویر می‌کشه که شاید بشه گفت اونقدرا که منتقدای لیبرال سعی دارن امروزه مطرح کنن، سیاه هم نیست. شخصیت‌های کلیدی این داستان، مسیر‌های مختلفی برای طی کردن داره و خیلی‌هاشون به خواست و اراده‌ی خودشون درگیر مسیر‌هایی میشن که می‌دونن با درصد زیادی قراره اونا رو درگیر تراژدی کنه.

چنین سناریوهایی امروزه محکوم میشن به اینکه فضای بیش از حد مردونه‌ای دارن و بسیاری از مسائل اخلاقی رو نادیده گرفتن ولی حقیقت اینه که هیچ‌کسی از عوارض یه جامعه‌ی درگیر قوانین جنگل و رقابت‌های بیمارگونه در امان نیست.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان فیلم رو لو بده.

اولین قربانی این سناریو، تحسین برانگیزترین و محبوب‌ترین شخصیت، یعنی ویتو کورلئونه با بازی مارلون براندو هست که در یه لحظه‌ی دراماتیک، وقتی‌که داره به‌عنوان یه رهبر مافیایی قدرتمند، برای خونه‌اش میوه و سبزیجات تازه می‌خره، مورد سوقصد قرار می‌گیره و دچار آسیب جدی میشه. این تراژدی، در اینجا تموم نمیشه و بخش زیادی از فیلم، خونواده سعی میکنن تا از جون پدرشون در مقابل افرادی که سعی دارن اونو به قتل برسونن، محافظت کنن.


میشه حس کرد که مایکل با بازی همواره تحسین برانگیز آلپاچینو، کمتر از بقیه‌ی اعضای خونواده تمایل داره تا وارد این قضیه بشه و شانس خودش به‌عنوان تبدیل شدن به رهبر بعدی خونواده رو امتحان کنه اما با تمام ویژگی‌های خودخواهانه و تاریک شخصیت مایکل که رفته‌رفته ظاهر میشه، در مقایسه با مردای دیگه‌ی داستان، بیشترین شجاعت و مسئولیت‌پذیری رو از خودش نشون میده. اون لزوما با تجربه‌ترین و باهوش‌ترین شخص نیست اما می‌تونه همدلی افراد زیادی رو خودش جلب کنه و حتی وقتی که به‌عنوان یه غریبه وارد روستایی میشه که حتی زبونش رو بلد نیستن، می‌تونن جنتلمن بودن خودش رو سریعا به‌ اثبات برسونه و متحدین جدیدی پیدا کنه.

پدر‌خوانده صرفا بازیگرا و بازی‌های خوبی رو به‌وجود نیاورده بلکه سناریو و محتوای جالبی هم داره که به‌سختی میشه گفت سعی کرده به‌زور، یک پیام اخلاقی یا درس رو منتقل کنه. این داستان سعی نمی‌کنه تا آموزنده واقع بشه بلکه سعی میکنه چهارچوب‌های واقعی از اونچه که پتانسیل اتفاق افتادن در جوامع ما انسا‌ن‌ها رو دارن به‌تصویر بکشه که همین چهارچوب‌ها، بیش‌از هر‌چیزی به مخاطب کمک می‌کنن تا بهترین قضاوت‌ها رو استخراج کنه.
شما کمتر هنرمند و سینماگری رو می‌بینید که تا این‌اندازه برای مخاطب خودش ارزش قائل باشه و درونش این پتانسیل رو ببینه که بتونه قضاوت مناسبی از یک سناریوی منطقی انجام بده. سینماگرا معمولا سعی میکنن تا داستان رو به‌نفع خودشون طراحی کنن که یا منجر‌به ایده‌های هایپ‌کننده و پر‌سود میشه یا سعی میکنه به شیوه‌ی کشیشا، درسی رو بهمون تلقین کنه که لزوما هم کاربردی نیستن.

 

چیزی‌که بیشتر از همه درمورد پدرخوانده برام جالبه، نحوه‌ی الهام‌گیری فرهنگ عمومی از شخصیت ویتو کورلئونه است. اینطور به‌نظر میرسه که آدما بیشتر، تعصبی که ویتو برای محافظت از خونواده‌اش داره رو منشا الهام خودشون قرار میدن و این موضوع رو توجیه خوبی برای کارای خودخواهانه میدونن در‌حالی که به‌سختی میشه گفت که ویتو صرفا قبیله‌گرا هست و اهمیتی به جامعه نمیده. ویتو تا آخر، مخالفت خودش با تجارت مواد مخدر رو ثابت میکنه و علاقه‌ای نداره که خونواده‌اش دلیل قتل یا تجارتایی باشن که می‌تونن آسیب جدی به مردم جامعه و امنیت روانی بزنن. در پایان این قسمت، به سختی میشه گفت که مایکل سعی میکنه تا راه پدرش رو ادامه بده. مایکل تراژدی سنگینی رو به‌دوش میکشه که در‌جریانش علاوه‌بر چندین عضو خونواده‌اش، یه معشوق که به‌تازگی انتخاب کرده رو از دست میده و همینا آماده‌اش میکنه تا دلسنگی لازم برای دست زدن به خودخواهانه‌ترین اعمال ممکن رو به‌دست بیاره.
جهان‌بینی فردی مثل ویتو، تماما متفاوت با مایکل هست و میشه حس کرد که مایکل به‌شکل ناگفته‌ای، شخصیت و روش پدرش رو نقد می‌کنه و در ادامه، سعی میکنه مسیر بسیار متفاوتی رو طی کنه.

پایان‌بندی این قسمت، کاملا روشن میکنه که مایکل مشکلی با این موضوع نداره که شخصیت تاریک‌تری به سیره و سیاست خونواده‌اش ببخشه و در این مورد، قرار هم نیست به کسی پاسخگو باشه. شاید خودخواه بودن و قبیله‌گرایی به شخصیت مایکل بچسبه اما درمورد ویتو، ما با سوالات و انگیزه‌های متفاوتی طرفیم.
به‌عنوان فردی که هنوز قسمتای بعدی این مجموعه فیلم رو ندیده و شانس اینو هم داشته که در طول زندگیش، درمورد داستان این فیلم اسپویل نشه، کنجکاوم بدونم که آیا آل پاچینو می‌تونه جذابیت بازیش توی قسمت اول رو دوباره به‌نمایش بذاره و قراره دقیقا چه اتفاقاتی برای مایکل و خاندان کورلئونه رقم بخوره.

جمع‌بندی
همونطور که اول این مقاله هم گفته شد، نقد منفی نسبت‌به محتوای این فیلم، به‌معنی این نیست که با یه اثر مشکل‌دار و شدیدا نابهنجار طرفیم. به نقد محتوایی به‌چشم تشریح جسد یه اثر هنری نگاه میکنه که کمک میکنه تا جزئیات بیشتری رو درک کرد. کلیت این اثر، زیبا و خاصه ولی صرفا با نگاه کردن به جزئیات هست که میشه رفته‌رفته، حساسیت بیشتری نسبت‌به محتوا به‌عنوان غذای ذهن، پیدا کرد.