به عنوان فردی که بدون هیچ پیش‌زمینه و اطلاعات خاصی سراغ فیلم شکار رفت، در ابتدا فکر میکردم که با یه کار بسیار معمولی رو‌به ضعیف طرفم که مس میکلسون به‌عنوان نوعی تفنن بازیش کرده اما چیزی نگذشت که اتفاقات فیلم، به‌شکل شوکه‌کننده‌ای ظاهر شدن.

شکار از اون کارایی هست که حسابی دیده شده و تونسته کلی جایزه به‌دست بیاره و در زمان خودش هم فروش قابل توجهی داشته.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

این فیلم از اون کارایی هست که جزئیات نسبتا زیادی داره و نادیده گرفتن هر کدوم از این جزئیات ممکنه منجر بشه تا قضاوت به‌شدت متفاوتی درمورد اتفاقات داستان داشته باشیم...

هشدار: ادامه‌ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.
به‌طور مثال، اگر شما احساسات دختر‌بچه رو نادیده بگیرید، ممکنه صرفا به این نتیجه برسید که ما با یه جامعه‌ی بی‌رحم طرفیم که منتظره تا برای یه نفر، رسوایی اخلاقی اینچنینی پیش بیاد و اون شخص رو درون خودش ببلعه.
اگر صرفا به کیفیت رفاقت لوکاس و تئو و بقیه‌ی افراد جامعه توجه کنیم، ممکنه بگیم که خب چه تعلیق جالبی بود و بهتره دیگرانو زود قضاوت نکنیم. اگه صرفا به مشکلاتی که کلارا تجربه کرده توجه کنیم، ممکنه به این نتیجه برسیم که جامعه، بی‌مسئولیتی نشون داده و کلارا، یه فرد آسیب دیده است اما دروغ‌گوی خوبی هم بوده و در‌مورد اتفاقاتی که برای لوکاس افتاده، شدیدا مقصره.

ما از بچه‌ها انتظار نداریم که رفتارهای شرورانه‌ای با کیفیت اونچه که شخصیت‌های بزرگسال از خودشون نشون میدن رو بروز بدن یا حتی بهشون فکر کنن اما این واقعیت داره که کلارا آگاهانه سعی میکنه تا نوعی شرارت رو در حق لوکاس انجام بده. در ادامه، حتی با دیدن حال بدی که به لوکاس و پسرش دست میده و بحرانی که به‌وجود میاد هم چندان از حرفش کوتاه نمیاد و وقتی که پسر لوکاس به‌سراغش میره و توی صورتش تف میکنه هم اصرار میکنه که من دروغ نگفتم و واقعا از طرف لوکاس، مورد آزار جنسی قرار گرفتم.
کلارا این اتهامات رو به یه مرد معمولی نمی‌چسبونه. لوکاس عملا فردیه که دوست صمیمی کلارا به‌حساب میاد و توی تنهایی‌ها و روزای سخت و غم‌انگیز زندگی در کنارشه. انتقام‌جویی کلارا رو لازمه که جدی گرفت و به‌خاطر بچه بودنش، به یه موضوع بی‌اهمیت تبدیل نشه.

کلارا مشخصا به لوکاس کشش و میل عاطفی و جنسی پیدا میکنه و برای همینم هست که از فرصت استفاده میکنه تا لب‌های لوکاس رو ببوسه. این دختر‌بچه به‌واسطه‌ی آزارای جنسی‌ای که از دوست برادرش دیده و اتفاقات مشابهی که احتمالا از چشم ما دور مونده، به مسائل جنسی، آشنایی داره و کیفیت رابطه‌ی جنسی بین مرد و زن رو درک میکنه.
اون میدونه که توی جامعه‌ای هست که آدمای بالغ می‌تونن به‌لحاظ جنسی، درگیر بی‌رحمی و جنون باشن و از بقیه برای افزایش لذت جنسی خودشون سوءاستفاده کنن. همونطور که دوست برادرش با هیجان میاد و صحنه‌ی پورن رو به دختر‌بچه نشون میده و از اضطراب و نگرانی و اندوهی که به کلارا دست میده، مثل یک زالو تغذیه میکنه و میره.

کلارا احتمالا برای محافظت از خودش هم که شده یا صرفا به‌خاطر شخصیت امنی که از لوکاس میبینه، به این مرد علاقه پیدا میکنه و دوست داره که باهاش جفت‌گیری انجام بده که مشخصا لوکاس از این موضوع امتناع میکنه.
کلارا از این موضوع کینه به دل میگیره و انتقام جوییش شروع میشه.

موضوعی که منتقدا و بیننده‌ها بیش از هر چیز بهش دامن زدن، موضوع هیستری جمعی هست که توی این فیلم بهش پرداخته شده و نشون میده که جامعه‌ی غرب، چقدر روی موضوع کودک آزاری حساسه و افراد پدوفیل رو تهدیدی برای جامعه میدونن. اما این حساسیت، لزوما باعث نمیشه که آدما بتونن برخورد سازنده‌ای رو از خودشون نشون بدن.
حساسیت این افراد، اصولا از انگیزه‌های سالمی نشات نمیگیره و وابسته به ریشه‌های افراطی‌ای هست که در کانون خانواده دارن. شاید بگید که خب چی مهم‌تر از خونواده است که حالا بخوایم در این زمینه دچار ریشه‌های افراطی یا بیمارگونه بشیم؟

این ریشه‌ها زمانی حالت نابهنجاری به خودشون میگیرن که شما حاضر بشید برای محافظت از خونواده، به خونواده‌های دیگه و آدمای درون جامعه آسیب بزنید و ازشون سوءاستفاده کنید که این موضوع رو به‌کرار در کارای غربی و حتی فیلمای بسیار معروف و آیکونیک میشه دید که نه‌تنها چنین موضوعی باعث ایجاد بازخورد منفی خاصی نشده که مورد الهام و تحسین هم قرار گرفته.
به هر ترتیب، فیلم هانت، روی سیاه چنین نابهنجاری‌های ناشی از ریشه رو نشون میده و می‌بینیم که بازخوردای درون جامعه، چطور باعث میشه تا زندگی یک شخص، مختل بشه. در‌واقع حتی اگر شخصیت اول این داستان یه پدوفیل بود و کار بدی که کلارا درموردش حرف میزد رو به انجام رسونده باشه، باز هم عادلانه نیست که جامعه چنین رفتاری رو باهاش داشته باشن. این موضوع در‌مورد تمام افراد نابهنجار و خلافکار صدق میکنه چرا که این افراد، جزئی از جامعه هستن و این وظیفه‌ی سیستم کیفری هست که به کار این اشخاص رسیدگی کنه. اگر ما نتونستیم سیستمی رو طراحی کنیم که بتونه این افراد رو به‌موقع، تحت پیگرد قرار بده و مجازات عادلانه‌ای رو براشون ایجاد کنه، نشون دهنده‌ی بی‌مسئولیتی و فرمالیته بودن بسیاری از ارزش‌هایی هست که با تکیه‌ی بهشون، به خودمون اجازه میدیم که به افراد نابهنجار یا شخصیت‌هایی که به هر دلیلی مورد اتهام قرار گرفتن آسیب برسونیم.
لوکاس قربانی جامعه‌ای میشه که صرفا دوست داره با توسل به رفتارای نابهنجار و خشونت‌آمیز، با افرادی که بنیاد خونواده رو تهدید میکنه برخورد کنن و اونقدر خودخواه هستن که صرفا تا همینجا پیش رفتن و برای ایجاد عدالت، به شیوه‌های وحشیانه و بدوی متوسل میشن.

جمع‌بندی
سوالی که با دیدن چنین داستانی میشه مطرح کرد اینه که ما چطور می‌تونیم توی همچین جامعه‌ای از خودمون محافظت کنیم؟ وقتی که ممکنه با کوچکترین شایعه، حاشیه یا اتهامی، تمام امنیت زندگی خودمون رو از دست بدیم؟
هرچند که در جامعه‌ی ما واقعا چنین حساسیتی روی موضوع کودک آزاری نیست اما همه‌ی جوامع ممکنه عرف خاصی داشته باشن که انواع مختلفی از حواشی رو بیش از اندازه بد میدونن و نسبت بهش واکنش‌های وحشیانه نشون میدن.
شاید بشه جوابش رو در عدم مشارکت پیدا کرد. یعنی درگیر جمعی نشیم که میدونیم به‌موقع‌اش، پتانسیل حفظ امنیت و محافظت از ما رو ندارن. سرنوشتمون رو به افرادی گره نزنیم که ازشون بر‌میاد که قضاوت کننده‌های سطحی‌نگر و نابهنجاری باشن. به‌قولا چیزی که برای خودمون نمی‌پسندیم و می‌پسندیم رو در حق بقیه هم منصفانه بدونیم. اگر می‌بینید جمعی، خونواده‌ای یا آدمایی هستن که شما رو اونطور که لازمه درک و قضاوت نمیکنن، اگر نمیتونید ازشون دور بشید، حداقل بهشون خوش‌خدمتی نکنید و بیش از پیش، انرژی و نیروی کار و عمرتون رو به پاشون نذارید تا قربانی تراژدی‌های حماقت‌آمیزی که قصد دارن براتون ایجاد کنن نشید.
بازگشت لوکاس به جامعه‌ای که یکبار به‌خاطر چنین اتهام ناروایی زندگیشو تا حد مرگ به فلاکت نزدیک کردن، ناشی از حماقته؛ چرا که هرچند اتهامی که بهش زدن برطرف شده اما حماقت و ناامنی آدمای درون اون جامعه به‌جای خودش برقراره و کافیه که فردا‌روز داستان و حاشیه‌ی دیگه‌ای شکل بگیره تا دوباره آرامش زندگی لوکاس مختل بشه.