اینکه در سال 1994، شما بتونید انیمیشنی رو بسازید که همچین تصویرگری و موسیقی جالب و سرگرم کننده ای داشته باشه، به خودی خود کافی هست تا اثر شما رو تبدیل به محصولی ماندگار کنه. 30 سال از انتشار شیر شاه میگذره و هنوزم هنرمندایی پیدا میشن که سعی میکنن کاری با اتکا به دنیای شیر شاه بسازن. ماجراجویی خاص شخصیت های والت دیزنی، هنوزم خریدار زیادی داره و حتی اگر با محتوای این داستانا مشکل داشته باشید هم نمیشه منکر شد که چه نبوغ قابل تحسینی به کار گرفته شده تا این محصولات بتونن تولید بشن.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

شیر شاه جزء کارای برتر سایت IMDb هست و از حدود 1 میلیون مشارکت کننده تونسته امتیاز 8.5 رو بگیره و همچنین 89 درصد پسند مخاطبای گوگل رو داره.
زمانی که مدت زیادی از انتشار یه محصول میگذره و عملا تبدیل به نوعی آیکون میشه، کم کم پیشینه و نحوه ی ارتباط گرفتن محصول با جامعه، به دست فراموشی سپرده میشه و صرفا چیزی که از ریشه اش به یاد میمونه ممکنه این باشه که فلان اثر، در زمان خودش کار شاخی به حساب میومد.

برای درک اینکه یه انیمیشن یا فیلم محبوب، چجوری ایده ی خودش رو گسترش داده و چه هدفی رو دنبال میکنه، حتما نیازی نیست که سراغ نمادها و ارتباطشون با فرقه های مرموز رفت. گاهی صرفا کافیه داستان زندگی افرادی که تصمیم به خلق چنین آثاری گرفتن رو مورد بررسی قرار داد. توزیع کننده ی این اثر والت دیزنی هست که در انیمیشن های خودش، استقبال زیادی نسبت به ایدئولوژی های جدید نشون داده و ایده های محافظ کارانه رو عموما به صورت غیر مستقیم نشون میده. چنانچه به انیمیشن های جدید والت دیزنی هم دقت کنید می تونید به راحتی درک کنید که مفاهیمشون با ایده های لیبرالی، در همپوشانیه و شخصیت های آینده نگرانه ی خودش رو بر اساس محبوب ترین ایدئولوژی های مخاطبین بالقوه اش طراحی میکنه.


هرچند که شیر شاه، بیش از پیش بابت بخش موزیکالش به شهرت و محبوبیت رسیده و شخصیت های سرشناسی مثل هانس زیمر رو میشه دید ولی چنین محصولاتی، بیش از پیش توصیفی از خواسته های کارگردان به حساب میان.
والت دیزنی پیش از شیر شاه، انیمیشن های خودش رو مطابق با داستان های کلاسیک و افسانه ای میساخته یعنی داستان هایی مثل سیندرلا که به شکل واضحی یک داستان تخیلی هستن و در جریان تبدیل شدنشون به انیمیشن، داستان اصلی، دچار تحول چندان چشم گیری نشده و به اسامی و بسیاری از ویژگی ها وفادار بودن. هرچند که در این داستان های کلاسیک هم میشه به راحتی تصویری از فرهنگ مسیحی رو دید اما داستان شیر شاه، داستان جدیدی هست که صرفا از داستان های کتاب مقدس، الهام گرفته شده. هرچند که منشا الهام این داستان، نمایشنامه ی هملت از شکسپیر و انیمیشن بامبی هم معرفی شده اما الگوهایی که درموردش کنجکاوتر هستم، مسائلی هست که این داستان رو با ماجرای زندگی یوسف و موسی در انجیل، دچار همپوشانی میشه.

داستان هر دوی این اشخاص، در ارتباط معناداری با جامعه و نحوه ی سر و کله زدن با یک فرهنگ نابهنجاره و تا حد زیادی، توقع یک جامعه ی مسیحی از فردی که قدرت مدیریت داره رو توصیف میکنه.


یوسف فردیه که با وجود اینکه مورد حسادت برادران خودش قرار میگیره و در ادامه، فرهنگ برده داری ظالمانه رو در مصر مشاهده میکنه، باز هم تصمیم میگیره که بخشش و بردباری رو در پیش بگیره و در نهایت، خدمتگزار جامعه میشه. یعنی فرقی نداره که شما تا چه اندازه با یه جامعه ی نابهنجار طرف هستید؛ مهم اینه که در هر صورت به جامعه خدمت کنید و کمک کنید بتونن بقای خودشون رو حفظ کنن. در داستان یوسف، اون لزوما به طور مستقیم نمی تونه با فرهنگ جامعه کار کنه و تاثیر فکری و فرهنگیش، حتی نصف خدمتش به شکم مردم جامعه نیست.
این شیوه ی خدمتگزاری، عوارض خودش رو در دنیای جدید، بیش از پیش نشون میده. جایی که شما با کمک به معاش یک جامعه ی نابهنجار، نه تنها کمکی به رشدشون نمیکنید بلکه بهشون این فرصت رو میدید که به تداوم و گسترش فرهنگ نابهنجار و خودخواهانه شون ادامه بدن. جامعه ای که در مقابل آموزش و انتقاد، انعطاف پذیری نشون نمیده، در حال تجربه ی نابهنجاری روانی و کاملا مستعد شرارت هست و بخشش مسیحایی، شاید در ظاهر بتونه فرد رو به نوعی اعتماد به نفس برسونه و تحسین زیادی دریافت کنه اما در عمل، نه تنها یه عمل مثبت نیست بلکه میتونه به نابهنجاری درون جامعه و سرایتش به جوامع همجوار، منجر بشه.


بخشش و عطوفتی که در فرهنگ مسیحی مورد توجه قرار میگیره و تبلیغ میشه هم چیزی جز نوع بسیار نابهنجار بخشش نیست که نه اهمیت چندانی به بهبود سلامت روان جامعه میده و نه چیزی برای ارائه در این زمینه داره. ایده هایی که این فرهنگ برای بهبود آشفتگی ذهنی بشر داره، بیشتر به توهم گرایی دامن میزنه و اجازه نمیده که سطح مسئولیت پذیری جامعه در مقابل نابهنجاری، افزایش پیدا کنه.

اما داستان شیر شاه، شاید بیشتر از شخصیت حضرت یوسف، از شخصیت حضرت موسی الهام گرفته شده. داستان موسی در انجیل، به موضوع رهبری و نقشش در آزاد سازی قوم اسرائیل از بردگی در مصر اشاره داره. توی این کتاب گفته میشه که موسی به کمک خدا تونست قوم اسرائیل رو از مصر خارج کنه و ده فرمان رو دریافت کرد.
ده فرمان موسی، مجموعه ای از دستوران مذهبیه که طبق کتاب های تورات، در کوه سینا، به حضرت موسی وحی شده و محتواش، امروزه در فرهنگ مسیحی هم از محبوبیت خاصی برخورداره و شاید تنها تفاوتش در روز تعطیل و برخی آداب ظاهری باشه وگرنه به لحاظ فرهنگی، بسیاری از ارزش های فرهنگ مسیحی رو شامل میشه.
احترام به پدر و مادر، شاید در ظاهر یک جمله ی بسیار ساده و پیش پا افتاده به نظر برسه اما در عمل، میتونه معانی مختلفی رو تداعی کنه و بخش زیادی از فرهنگ مسیحی، به کمک همین گزاره شکل گرفته. در این فرهنگ، خانواده به همه چیز اولویت داره. بچه شیر از فکر اینکه خونواده اش رو ممکنه شرمنده کرده باشه سر به بیابون میذاره و تصمیم میگیره که دیگه به خونه برنگرده. اهمیتی نداره که این کار باعث میشه تا یه جامعه و دوستانش رو از دست بده؛ خونواده از همه چیز مهم تره و کسی که خونواده شو ناامید کنه، لیاقت حضور در جامعه رو نداره.
برادر کوچکتر موفاسا یعنی اسکار، به عنوان شخصیت منفی و شرور این داستان، تصویر بسیار منفوری پیدا میکنه اما لزوما در مورد سلطنت موروثی و قدرتی که صرفا از طریق ارتباط خونی و فرزند یک خانواده بودن منتثل میشه، صحبتی به میون نمیاد.
خواسته ی اسکار، چندان هم غیر اخلاقی نیست و از همون ابتدای تولد سیمبا میشه حدس زد که اون قراره جانشین پدرش بشه. نه که توی تقدیرش نوشته شده باشه لیاقت پادشاهی رو داره بلکه بابت تولدش از شیر آلفایی که تونسته به پادشاهی برسه. این شیوه ی حکمرانی، به سبب رفتار خوب و ظاهر جالب خونواده ی سیمبا، هرگز زیر سوال نمیره و نامشروع جلوه نمیکنه اما اسکار، تبدیل میشه به تصویر شرارت و درگیریش با احساساتی مثل حسادت و کینه، هرگز توجیه نمیشه.
سیمبا در سال های ابتدایی زندگیش، مستقیما مورد تعلیم پدرش قرار میگیره و کاملا مشخصه که قصد دارن اونو برای تبدیل شدن به یک پادشاه آماده کنن.
موفاسا در جواب نافرمانی پسرش و بی احتیاطیش، یکبار بهش میگه که شاهان بزرگ گذشته از آسمان شب، به ما نگاه میکنن و منم قراره در آینده بهشون ملحق بشم و سلطنت تو رو تماشا کنم.
این حرفا حاکی از نوعی ارتباط بین سلطنت و مفاهیم ماورایی هست و میشه حس کرد که تا حد زیادی تاثیرپذیرفته از فرهنگی هست که رافیکی (میمون) و امثالش سعی کردن به این جامعه تزریق کنن. رافیکی شمن این قوم و قبیله به حساب میاد و در عین حال، نقش یک مشاور قدرتمند رو بازی میکنه. شمن راه ارتباط موجودات زنده با دنیای ماورایی هست و به خودی خود، اونقدر مورد اعتماد قبیله هست که نقش توجیهی و مشروعیت بخش به سلطنت رو داره.

جمع بندی
توی هیچ جایی از این داستان، درمورد سیستم قدرت غیر منطقی و توهمی حاکم بر جامعه صحبت نمیشه و میشه از رافیکی به عنوان قدرتمندترین و تاثیرگذارترین شخصیت انیمیشن یاد کرد.
چنین الگویی، نه تنها تصویری از یک داستان مفید و بهنجار نیست بلکه می تونه به راحتی، تاثیر بدی رو روی ذهن بیننده ای بذاره که تاثیرپذیره و هنوز در سال های ابتدایی زندگیش به سر میبره. برای صحبت کردن از بخش های نابهنجار فرهنگ مسیحی، اصلا نیازی نیست که سراغ تئوری های پیچیده و تاریک یا نمادهای اسرار آمیز رفت. بسیاری از مفاهیم محبوب در این فرهنگ رو میشه به راحتی زیر سوال برد.