نقد و بررسی فیلم The silence of Marsh 2019| سکوت مرداب

پدرو آلنسو بابت بازیش در سریال محبوب مانی هیست شناخته شده اما کارایی که جدای از این پروژه خلق کرده، چندان شناخته شده نیست. سکوت مرداب، یه فیلم کاملا جدی و راز آلود از این بازیگر به حساب میاد که هرچند براش تبلیغ چندانی نشده اما از استانداردهای خوبی برخورداره که موضوع رایجی بین محصولات اسپانیایی به حساب میاد. بعد از گذشت چندین سال از انتشار سکوت مرداب، صرفا 44 درصد کاربرای گوگل پسندیدنش و امتیاز 5 رو از مجموع 4هزار مشارکت کننده در سایت IMDb به دست آورده.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

به عنوان یه کار جنایی، شاید چیزی که بهتره قبل از دیدن این فیلم درموردش مطلع بشید، یه سری صحنه های خشن از اجساد هست که ممکنه برای خیلیا خوش آیند نباشه.
در اینجا، پدرو نقش یک روزنامه نگار رو بازی میکنه که در ابتدا، یه فرد خیلی سر به راه و قانون مداره. اون کاملا وجهه ی پذیرفته شده ای داره اما همین موضوع هم دلیلی میشه بر اینکه تبدیل به موجود آسیب پذیرتری بشه. فیلم خیلی سریع به سراغ معرفی چهره ی جدید کیو یا همین آقای روزنامه نگار میره و قاتل بودنش، به خودی خود یه معما به حساب نمیاد؛ هرچند که وجه روانشناختی سناریو، درمورد علت تغییر رویه ی کیو، سعی داره قوه ی قضاوت بیننده رو تحریک کنه.
کیو آگاهانه شرارت میکنه و شرمی بابت خوده عمل شرورانه نداره. اگرم سعی میکنه هویت واقعی خودش رو از اجتماع مخفی نگه داره برای اینه که کارش متوقف نشه و بتونه از ادامه دادنش لذت ببره.

ماموریتی که زمینه ی فروپاشی روانی و بدبینی شدید کیو نسبت به جامعه رو ایجاد میکنه، تحقیق درمورد فساد سیاسی در والنسیا هست و اون چرخه ای از فساد رو کشف میکنه که ارتباط معناداری بین همین چهره های کاملا موجه جامعه ایجاد میکنه. شرارت، فقط کافیه که به اندازه ی کافی، دور از چشم یک شخص باشه تا در مورد ارتکابش، بتونه با نوعی خونسردی پیش بره. این بی تفاوتی تمام طبقات جامعه نسبت به فساد و باج دادن آدما به چنین چرخه هایی به جهت تامین رفاه زندگیشون، مشخصا کیو رو از کار کردن با افکار عمومی، ناامید میکنه.
نوشتن رمان های جنایی، بیشتر راهی برای کسب درآمد و ثبت وقایع و ثابت نگه داشتن وضعیت ذهنی برای همچین فردی میشه وگرنه به خودی خود، جزو چالش های دشوار روزمره اش نیست. جایگزینی برای روزنامه نگاری که اونو وادار میکرد تا همیشه همون ظاهر خوب جامعه رو روایت کنه و اگر هم سراغ شرارت رفت، به شکل جانبدارانه و سفارشی انجام بشه. کیو اینو میدونه که یک روزنامه نگار، به شکل بی حد و مرزی برای افشاگری آزاد نیست اما به عنوان یک فرد ضد اجتماع و شرور، اون هم میتونه قضاوتگر باشه، هم افشاگر و هم جلاد.

هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

غیر قابل انکاره که این فیلم تا حد زیادی، رویه ی امثال کیو رو توجیه میکنه و حتی بیان تراژیکی که از سرنوشت یک شخصیت ضد اجتماع ارائه میده، دلیلی بر این نیست که ما حس بدی نسبت به کیو پیدا کنیم. اون شبیه یه پدیده ی اجتناب ناپذیر در جامعه ی غرق در فساد به نظر میرسه که با بیانی هنری، رویه ی جلاد بودن خودش رو توجیه میکنه.
برخی عقیده دارن که قتل های این روزنامه نگار، تصویری از فرآیند سقوط اخلاقی و تاثیر مخرب وسواسش برای داستان سرایی و قدرت نمایی هستن و کلیت فیلم، به سمت این میره که سوالاتی درمورد انگیزه ی کیو مطرح کنه منجمله اینکه آیا کیو واقعا برای داستاناش دست به قتل میزنه یا اینکه این جنایت ها بخشی از ذات تاریکش هستن؟ درحالیکه به شخصه اصلا چنین برداشتی از این فیلم نداشتم و قضیه ی داستان نویسی، هرگز اونقدر جدی و تاثیرگذار به نظر نمیرسه. اتفاقا به رغم اینکه از کیو بابت کتاباش تجلیل زیادی به عمل میاد و نویسنده ی چیره دست و محبوبی دیده میشه، نوعی کسالت، در زمانی که توی نقش نویسنده ی محبوب فرو میره دیده میشه. اون با شخصیت قاتلش، ارتباط معنادار تری برقرار میکنه و نویسنده ی رمان های جنایی، صرفا شبیه یه پوسته به نظر میاد.
ربط دادن جنون همچین شخصی به هنر نوشتن و توجیه جنونش با این حرف که مرز بین واقعیت و داستان، براش محو شده، صرفا از اون توجیهات روشنفکرانه ای هست که خاکستری بودن شخص یا جامعه رو موضوعی غیر قابل اجتناب میدونن و البته این خاکستری بودن و ترکیب نابهنجاری و سلامتی رو جزو زیبایی های زندگی در نظر میگیرن. این قبیل حرف ها، تحلیل های سانتی مانتالی به حساب میان و نشون میدن که وضعیت روانی شخصیت درون این داستان رو اصلا یک پرتره ی واقعی نمیبینن و باهاش همزاد پنداری خاصی پیدا نکردن. جوری بررسیش میکنن انگار فقط یک پدیده ی سینمایی هست و نمی تونه در دنیای واقعی، دامنگیر خودشون بشه. آیا شما میپسندید که توی دنیای واقعی، تبدیل به همچین آدمی بشید یا اطرافتون پر بشه از همچین افرادی با همچین طرز فکری؟ پس چه دلیلی داره یه نگاه تراژیک پر از ترحم یا سانتی مانتال به همچین شخصی داشت و در حین نقد، اینقدر ساده از کنارش گذشت؟
به عنوان داستانی که یک پایان باز داره، ممکنه برای بسیاری از افراد، حس ناکامل بودن یا سردرگمی رو ایجاد کنه اما پایان های باز به رغم انتقادات منفی زیادی که دریافت میکنن، گاها خیلی واقع گرایانه تر از پایان بندی های بیش از حد جانبدارانه هستن که مثل جمله ی: به خوبی و خوشی با هم زندگی کردن، کلیشه ای شدن.
در دنیای واقعی، هیچ داستانی هرگز تموم نمیشه و پایان انسان ها، صرفا با مرگشون رقم میخوره و این در حالیه که داستانشون و تاثیر میراثشون، به شکل پیچیده ای باقی میمونه. گاهی وقتا میشه حس کرد که بسیاری از داستان ها سعی میکنن به شکل زورکی، خودشون رو به پایان برسونن و حتما یک جمع بندی واضح و قانع کننده داشته باشن اما داستانی که در ارتباط با یک جامعه، روایتی از قتل و فساد رو ایجاد کرده، حتی بعد از مرگ شخصیت اصلی هم تموم نمیشه و شامل پرونده ها و سوالاتی هست که ممکنه هرگز کسی اونقدر بهشون اهمیت نده که بتونه براشون جوابی پیدا کنه.

جمع بندی
روایت این داستان رو از این بابت جالب میدونم که یه سری معمای روانشناختی و البته جامعه شناسانه رو برای بیننده ی خودش به جا میذاره و شخصیت اصلی، در حالی میمیره که خودش هم هنوز به دنبال جواب سوالاتش هست. جامعه، شبیه یک انسان نیست که با صرف زمان و صحبت کردن یا دیدن، بشه به بسیاری از ویژگی ها و الگوهای رفتاریش پی برد. این معمای پیچیده، بیش از اونکه ما بتونیم روش تاثیر بذاریم، در حال تاثیر گذاشتن بر ماست. سکوت مرداب، تصویری از نحوه ی تاثیرات جامعه و میزان قدرتشون برای تغییر دادن آدم هاست.