نقد و بررسی فیلم The World Made Straight 2015| معمای شلتن

معمای شلتن، در ژانر درام ساخته شده و با اینکه مستقیما به یهودستیزی مرتبط نیست اما حال و هوای همچین فیلم هایی رو داره. این فیلم بیشتر به تاثیر خشونت تاریخی و میراث جنگ داخلی آمریکا اشاره کرده و مرد جوونی رو نشون میده که درگیر این گذشته است.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

جنگ داخلی آپالاچی به درگیریهای خشونت آمیز در منطقه ی آپالاچی اشاره در ایالات متحده مربوط میشه که ریشه در اختلاف طبقاتی، اقتصادی و تاریخی داشت. این جنگ ها عمدتا با قتل عام های محلی و درگیری های شدید بین گروه های مختلف پیش رفتن. شکاف بین طبقات ثروتمند و فقیر در این منطقه باعث شد که اخلاف پیش بیاد و خشونت و انتقام جویی، افزایش پیدا کنه.
بعضی از این قتل عام ها ریشه در درگیری های تاریخی و انتقام های خونوادگی داشتن و در بعضی مناطق که دولت مرکزی نفوذ کمتری داشت، گروه های محلی، خودشون قوانین رو طراحی و اجرا کردن.
خوده راوی هم اول فیلم میگه که اینجا با مرکز آمریکا فرق داره و اجازه ی انجام هر کاری رو داری.
این نوع درگیری ها معمولا مربوط به قرن 18 و 19 میشن. در اون زمان، اختلاف طبقاتی، اقتصادی و خانوادگی در مناطق روستایی، شدت زیادی داشت و بعضی از این جنگ ها به دوره ی جنگ داخلی آمریکا مربوط میشن اما درگیری های محلی در آپالاچی حتی بعد از تموم شدن جنگ داخلی هم ادامه پیدا کردن.

بعضی از این درگیری ها نسل به نسل ادامه پیدا کردن و خونواده ها برای حفظ قدرت یا انتقام جویی، وارد جنگ شدن. اما درمورد این فیلم، بعضیا عقیده دارن که لزوما نتونسته داستان چندان تاثیرگذاری درمورد این دوره ی تاریخی و عوارضش ارائه بده و بیشتر روی داستان پسر جوون متمرکز شده و بحران هایی که در زمان رشد فکریش داره.
نقدهای قابل توجهی هم نسبت به پایان بندی فیلم مطرح شده و عقیده دارن این پایان بندی، بیش از حد نمادین و غیر منطقیه و تاثیر احساسی فیلم رو کم کرده. گرچه اتفاقا این پایان بندی، از بسیاری جهات، مناسب به نظر میرسه و شخصیت کلیدی رو دقیقا به سمتی میبره که باید بره نه جهتی که برای یک پایان خوش و قصه ی ما به سر رسید انتظار داریم.
فیلم Civil War که اخیرا ساخته شده هم تصویری هست که از نگرانی های مرتبط با این دوره ی تاریخی و تداوم پیدا کردنش نشات میگیره. این فیلم روایت ویران شهری و اکشنی از آینده ی نزدیک آمریکا ارائه میده و یک جنگ داخلی رو شبیه سازی کرده که از بسیاری جهات، به همین تصاویر تاریخی شباهت داره. با این تفاوت که با ابزارهای مدرن ترکیب شده.
در این فیلم، ایالت های تگزاس و کالیفرنیا از آمریکا جدا شدن و نیروهای شورشی در حال مبارزه با حکومت فدرال هستن. فیلم سعی کرده شکاف های سیاسی و اجتماعی آمریکا رو به تصویر بکشه و نشون میده که چطور تنش های داخلی میتونه واقعا تبدیل به جنگ داخلی بشه.

برداشت من از همچین فیلمایی اینه که آمریکایی که در ویترین نشون داده میشه، بیشتر شامل همون مناطق مرکزی و پایتخته و در مناطق دورافتاده و روستایی تر، جامعه نه مهاجرپذیره و نه علاقه ای به فرهنگ غالب در مرکز آمریکا دارن.
در مناطقی مثل نیویورک و لس آنجلس، جمعیت، چند فرهنگیه و پذیرش مهاجران، بخشی از هویت شهری به حساب میاد. مناطق روستایی، محافظه کار تر هستن و توی خیلی از مناطق، وابستگی به سنت های محلی و قبول نکردن فرهنگ های جدید و مهاجرت های گسترده رو میشه دید.
خیلی از تحلیلگرا عقیده دارن که این اختلاف بین مناطق شهری و روستایی یکی از دلایل شکاف های سیاسی عمیق در کشوره که در انتخابات و سیاست های ملی، نمود پیدا میکنه.
سینمای هالیوود، بیشتر زندگی شهرنشینی و فرهنگ لیبرال رو نمایش میده درحالیکه واقعیت زندگی در مناطق مرکزی و جنوبی امریکا کمتر دیده میشه یا با کلیشه هایی مثل مردم سنت گرا و محافظه کار، نشون داده میشن.
بیشتر رسانه و فیلم ها، چهره های مدرن، مهاجرپذیر و دموکراتیک از آمریکا نشون میدن بدون اینکه چالش های اجتماعی رو به طور کامل، پوشش بدن.
به شخصه نمیتونم بگم که یه عالمه فیلم آمریکایی دیدم و با اتمسفرش خیلی آشنا هستم ولی حس میکنم تضاد اصلی سنت و آمریکای مدرن و لیبرال، توی ژانرهای بخصوصی ظاهر میشه. شاید فرهنگ سنتی، بیش از پیش در کارهای مستقل ظاهر بشه و همچنین کارای اکشن و ترسناک که لزوما پیرو جریان اصلی نیستن اما فرهنگ مدرن و بخصوص لیبرال، از طریق کارای عامه پسند و وابسته به جریان اصلی سینما، خودنمایی میکنه.

فیلم های مستقل، به خاطر آزادی بیشتر در روایت و سبک، اغلب نقدهای جدی تری به جامعه ی مدرن دارن و گاهی سنت رو به عنوان مقاومتی در برابر جریان اصلی نشون میدن.
بعضی از ژانرها، بخصوص درکارهای ترسناک، مناطق روستایی و جوامع سنتی، به عنوان محیط های منزوی و مرموز نشون داده میشن درحالیکه نیروی مدرن، اغلب در نقش مهاجم ظاهر میشه.
فیلم های پرفروش و عامه پسند، بیشتر روی ارزش های فرهنگی لیبرال و جهانی شده مانور میدن و سعی میکنن تصویری از جامعه ی مدرن ارائه بدن که جذاب و پیشرو باشه.
توی فیلمای ترسناک آمریکایی میشه غلظت بیشتری از فرهنگ سنتی رو دید و در عین حال، نوعی تفاخر به این فرهنگ سنتی و جسارتی که درونش هست وجود داره.
به طور مثال در فیلم جیغ، تا حدی ترکیب عناصر سنتی و مدرن رو میشه دید. این فیلم توی شهر کوچیکی اتفاق میوفته و روابط اجتماعی و سنت های محلی، نقش مهمی دارن. شخصیت ها با نوعی جسارت و استقلال فردی نشون داده میشن که به فرهنگ سنتی آمریکا نزدیکه.
برخلاف بعضی از فیلم های جریان اصلی، جیغ روی تنوع فرهنگی، تاکید زیادی نداره و بیشتر به الگوهای کلاسیک زانر وحشت، وفادار مونده.
این نوع فیلم ها جزو جریان اصلی به حساب میان اما هنوز هم روحیه ی مستقل و سنتی رو میشه تا حدی درونشون دید.
به شخصه یه نقد کاملا منفی به کاری مثل جیغ دارن چون به نظرم به رغم تلاشی که کرده، باز هم اثریه که بیش از پیش، خشونت و جامعه ستیزی رو جذاب جلوه داده و تشویقش کرده.
در مورد معمای شلتن هم به نظر میرسه که خشونت رو روایت کرده اما لزوما نتونسته پیغام خوبی رو منتقل کنه. جامعه در یک وضعیت بقا و سیستم مافیایی گیر افتاده و تو به شخصیتی که حقه بازتره و میتونه به شکل حرفه ای تری تقلب کنه، بیشتر امیدداری تا به فرد درستکار.
در واقع هر دو فیلمی که ازشون یاد شد، در سطح متفاوتی، نوعی تقدیس یا حداقل جذاب سازی خشونت رو در بستر اجتماعی خودشون دارن اما مسئله ی مهم اینه که آیا این کار، صرفا انتقاد از شرایط به حساب میاد یا نوعی تایید ضمنی؟
در کاری مثل جیغ، فیلم با آگاهانه بازی کردن با کلیشه های ژانر وحشت، خشونت رو بخشی از فرهنگ سرگرمی تبدیل میکنه و قاتل دیگه لزوما یه تهدید به حساب نمیاد بلکه نوعی شخصیت جذاب و نمادین میشه. این مسئله باعث میشه که بیننده بیشتر از اینکه وحشت کنه، از هوشمندی قاتل و تعلیقی که در جریان فیلم به وجود میاد لذت ببره و به نوعی، خشونت رو پذیرفتنی تر جلوه میده.
اما درمورد معمای شلتون، فضای بقا و سیستم مافیایی ای که درموردش صحبت شد، باعث میشه اخلاقیات در حاشیه قرار بگیره و در این جامعه، بیشتر به کسی امید داریم که بتونه بازی قدرت رو به نفع خودش پیش ببره نه کسی که به اصول اخلاقی خاصی پایبند بمونه.
این موضوعیه که نادیده گرفته میشه یعنی در پایان، درستکاری به نظر نوعی ضعفه نه یک فضیلت و این یک الگوی نابهنجار به حساب میاد.
در ابتدا، تراویس درگیر دنیای خلاف و قاچاق میشه اما با گذشت زمان، تحت تاثیر شخصیت هایی مثل لئونارد، شروع به بازنگری در زندگی خودش میکنه. درنهایت تصمیم میگیره مسیر تحصیلیش رو ادامه بده و رابطه اش با لوری که فرد جاه طلبی به حساب میاد و امیدواره، تاحدی نقش مهمی در تغییر نگرشش داره.
چیزی که در این داستان عجیبه اینه که یه شخصیت که تو کار مواد مخدر و تقلب هست، سعی داره به شخصیت اصلی درمورد صلح و دوری از خشونت درس بده. لئونارد کسی هست که خودش گرفتار زندگی خلافکاری شده اما در اینجا به عنوان استاد یا منبع الهام معرفی میشه که البته این موضوع چندان غیرمنطقی و غیر معمولی نیست.
تراویس در نهایت انگار فقط از دردسر دور میشه و وگرنه کاملا مایل به قلدری و خشونت به نظر میرسه و اگر توانشو داشت، مافیای خودش رو راه مینداخت. اون سمت تصمیمی میره که راحتتره و ازش یه قدرت وابسته به حاکمیت میسازه که بعدها ممکنه بتونه از آمریکای مدرن برای قلدری برای قدرت های محلی استفاده کنه. ادامه تحصیل دادن برای همچین آدمی، تصویری از رستگاری نیست و فردی که اینقدر بی پروایانه درگیر انواع کارای خشن و خلاف قانون میشه، به این راحتی تغییر نمیکنه.

تراویس به جای رستگاری، صرفا از مسیر پرخطر عقب نشینی میکنه. دست از کار خلاف نمیکشه چون به یک اصول اخلاقی جدید رسیده بلکه بیشتر دنبال راهی هست که کمترین تهدید رو براش داره. این نوع تغییر مسیر نشون میده که صرفا نوعی انتخاب عقلانی برای رسیدن به موفقیت رو در پیش گرفته و لزوما دچار تحول عمیق انسانی ای نشده.

لئونارد بیشتر شبیه یه فرد سرخورده از جامعه است و رفتاراش ضد و نقیض. اون خلافکار میشه چون انگار کینه به دل میگیره ولی فیلم اینو بیشتر موجه جلوه میده و انگار میخواد بگه لئونارد فقط یه قربانیه. در اینجاست که فیلم دچار تناقش میشه و لئونارد بین دوراهی بین مجرم بودن و قربانی بودن قرار میگیره. فیلم بیشتر به سمت ارائه ی تصویری همدلانه از این شخصیت متمایل هست و اهمیتی به نقد جدی شخصیتش نمیده. این کاراکتر، سرخورده از جامعه است اما انگیزه اش صرفا بقا نیست بلکه نوعی کینه و انتقام هم توی رفتاراش دیده میشه.
فیلم با نشون دادن گذشته ی سختش تلاش میکنه تا توجیهی برای مسیرش ارائه بده اما این سوال ایجاد میشه که آیا همدلی باهاش به معنی نادیده گرفتن مسئولیت هاش نیست؟
رفتارهای ضد و نقیض این شخصیت باعث میشه که بیننده در تعیین جایگاه اخلاقیش دچار تردید بشه چون لئونارد یک خلافکاره اما همزمان نقشی شبیه به راهنما رو بازی میکنه.
لئونارد اتفاقا از همون جامعه ای ضربه خورد که تراویس رو به سمتش هل میده. لئونارد قربانی جامعه ای شده که اونو به سمت خلاف کشونده اما خودش ناخودآگاه این چرخه رو ادامه میده.
این فیلم بیشتر ساختار سنتی رو نقد میکنه ولی اصلا به چیزی که داره به عنوان جایگزین پیشنهاد میده، نگاه انتقادی نداره. این موضوع رو میشه ضعف روایی فیلم دونست.

جمع بندی
فیلم در نقد ساختار سنتی موفقه اما مدرنیته یا مسیر جدیدی که پیشنهاد میده، به هیچ عنوان به چالش کشیده نمیشه و از یک سیستم نابرابر به سیستم دیگه ای منتقل میشیم. در نهایت تراویس احتمالا از خشونت خیابانی وارد ساختار قدرتی میشه که شاید در آینده ابزار سلطه ی فرد دیگه ای باشه.
فیلم این تغییر رو بیش از حد مثبت جلوه میده. بدون نقد واقع گرایانه، بیننده شاید فکر کنه که راه جدیدی که شخصیت اصلی در پیش میگیره، ذاتا بهتره.