فیلم توتم خوراک روز‌هایی هست که آدم حس سردرگمی داره و فکر میکنه که مثل یه بچه، توی یه دنیای بزرگ و پیچیده و با قوانین عجیب و غریب، گم شده. این فیلم، اتمسفر بسیار متفاوتی با سینمای جریان اصلی داره و یه کار مستقل مکزیکیه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

فیلم‌برداری کار، شبیه به روش بعضی مستندا، به‌شکل دوربین روی دست انجام شده و خیلی جاها ممکنه حس کنید که در‌حال دیدن یه مستند هستید یا بعضی اتفاقا، بدون برنامه‌ریزی و به‌صورت بداهه ضبط شدن.
واکنش بیننده‌ها و منتقدین به این اثر، خیلی خوب بوده؛ هرچند که خیلی کم دیده شده و در حاشیه باقی مونده. مخاطبای گوگل، 80 درصد پسندیدنش و امتیازش توی سایت IMDb با درصد مشارکت پایینی، 7.1 از 10 هست.
ما با یه کار خیلی مستقل رو‌به‌رو هستیم که هیچ تلاشی برای داشتن یه راوی مخفی نداره. کار سعی نمیکنه تا خودشو به کمک زوم کردن روی چهارچوب‌های خاص یا دیالوگ‌های خاصی معرفی کنه و در جریان یه روزمره‌ی پرجزئیات، کشف میکنیم که شخصیتای درون این داستان، چه افکار و انگیزه‌هایی دارن.

بچه‌ها قبل از اینکه وارد دنیای بزرگسالی بشن و زندگی رو به همین شکلی که هست بپذیرن، حساسیت زیادی نسبت به تجربه‌های ریز و درشت زندگی دارن و در مورد تن دادن به چیزایی که ناخوش‌آیند هست، سوالات مختلفی رو مطرح میکنن. شخصیت اصلی این داستان هم یه دختر‌بچه است که با ادبیات خاص خودش، زندگی رو زیر سوال میبره.
بچه‌ها در مورد احساسات و افکار بزرگ‌ترای خودشون کنجکاو هستن و چیزی که بیشتر از همه دوست دارن در موردش مطمئن بشن اینه که هنوز دوست داشتنی جلوه میکنن و قرار نیست که طرد بشن. این در مورد رابطه‌ی بین افراد بالغ صدق نمیکنه.
تنش‌ها، دعواهای لفظی، انتقادات تند و طعنه‌های نیش‌دار، تضاد جهان‌بینی شخصیت‌های بالغ این فیلم رو آشکار میکنه. اونا هر‌کدوم برای نگرانی‌های خودشون به روشا و خورده فرهنگ‌های خاصی متوصل میشن و به همدیگه نگاه‌های قضاوت‌گرانه میندازن. با این وجود، هر جا که عشق خالصانه‌ای ابراز میشه، ناگهان میشه نفس راحتی کشید و حس کرد که این همون تصویر ایده‌آله. مهم نیست که چقدر نگرانی یا تضاد افکار وجود داره؛ عشق ورزیدن چیز دیگه‌ایه.

توتم همچنین تصویری از مرگ با چالش‌هایی در مورد بودن و نیستیه. دوربین توی جزئیات مختلف یه زندگی به‌ظاهر معمولی کاوش میکنه و نشون میده که با وجود تمام مشکلاتی که وجود داره، چه بهانه‌های ریز و درشتی داره آدما رو به سمت جلو میکشونه.
این فیلم همچنین به خاطر کارگردانش مورد تحسین قرار گرفته که جزء محدود کارگردانای زن مکزیکی به‌حساب میاد و داره یه کارنامه‌ی بسیار تحسین برانگیز رو برای خودش میسازه.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان فیلم رو لو بده.
توی سکانس یکی مونده به آخر، پدر دختر‌بچه آرزو میکنه که دیگه هیچ آرزویی وجود نداشته باشه و ما با نگاه سنگینی از طرف دختر بچه، از جمع خونوادگی و دوستانه‌شون خارج میشیم. دختر بچه‌ای که از هوش مصنوعی در‌مورد نابود شدن دنیا پرسید و دنیاش در همپوشانی با پدرش هست که دچار یه بیماری لاعلاج شده.
بعدش ما اتاق پدر رو می‌بینیم که تخلیه شده و دیگه خبری از اون مرد بیمار نیست. میشه حدس زد که مرده و دیگه مجبور نیست که بابت بیماریش و آینده‌ی نامعلومش رنج بکشه. دیگه مجبور نیست که ببینه اطرافیانش چطور براش ناراحتن و دلسوزی میکنن و اطرافیانش با حسی از عذاب وجدان و نگرانی برای تامین هزینه‌های درمانش زندگی نمیکنن.
شب تولد، در‌حالی شروع میشه که مشخصا افرادی نسبت بهش بی‌تمایل هستن و خوده مرد بیمار هم زیاد مشتاق نیست که از اتاقش بیرون بیاد و با بقیه رو به رو بشه. واضح هم هست که برای مدتی با دخترش ارتباط سردی داشته و دختر بچه فکر میکرده که پدرش چندان دوستش نداره؛ اما توی این شب، به بهانه‌ی تولد، آدما برونگرا‌تر میشن و خیلی بیشتر، احساسات خودشون رو با همدیگه در اشتراک میذارن. این باعث میشه تا قدر لحظه‌هایی که هنوز میتونن در کنار همدیگه باشن رو بیشتر بفهمن.
زمانی که دختر بچه قادر میشه تا رنج و بیماری پدرش رو درک کنه یا ناراحتی اطرافیان پدرش رو از نزدیک لمس کنه، خیلی راحت‌تر میتونه با موضوع فقدان و مرگ قریب‌الوقوع پدرش کنار بیاد. اون متوجه میشه که پدرش درگیر داستان سختی هست و شانس زیادی هم نداره. خوده پدر، به‌وضوح ضعیف و منزوی شده و خونواده هم درمورد بیماری و زوالش و همچنین هزینه‌های سنگین درمانش صحبت میکنن.
ما می‌تونیم قدردان همدیگه باشیم، به‌خاطر بودنمون و عشقی که در حد توانمون، قادر به ابراز کردنش هستیم. به‌سختی میشه حس کرد که این خونواده نیاز به چیزی بیشتر از عشق خودشون داشتن. به‌طور مثال، انرژی درمانگری که به خونه میاد، دست به کارایی میزنه و به‌سختی میشه حس کرد قراره روی بهبود مرد بیمار، تاثیر بذاره و در‌نهایت هم به شکل کاسب کارانه‌ای در مورد بیزنس دومش حرف میزنه و هزینه‌ی بیشتری رو بابت کارش میخواد. این در حالیه که در‌مورد انرژی مثبت و عشق صحبت میکنه ولی وجودش لزوما نمی‌تونه به پای حس همدلی‌ای برسه که خوده اعضای این خونواده می‌تونن نشون بدن.
جمع‌بندی
عشق، می‌تونه شکل بسیار لطیف و ظریفی داشته باشه و تلاش برای شکار کردنش، ممکنه باعث مرگش بشه. کسب عشق، درست مثل شونه‌های آرومی هست که به‌سبب همین آرامش، مستعد نشستن پروانه‌ی ظریف و زیبا میشن.
در التهاب و اضطراب شخصیت‌های این داستان، پروانه‌های زیبای عشق، مدام فراری میشدن اما به‌محض اینکه آرامش، به محیط برمیگشت و شخصیتا بحث‌های خودشون رو کنار میذاشتن، دوباره میشد تصویر زیبایی از احساس عشق رو مشاهده کرد.