گرگ‌ها از اون فیلمایی هست که با توقعات زیادی منتشر شد و خیلیا انتظار داشتن که یه کار موندگار از برد پیت رو ببینن که حتی پتانسیل تبدیل شدن به یه مجموعه فیلم رو داره اما با یه شکست قطعی، نشون دادن که شخصیت‌های محبوب سینما، طی فرآیند پیچیده‌تری ساخته میشن. امتیازای فیلم گرگ‌ها از اغلب سایتا، متوسط رو به بالا هست و مخاطب عمومی هم کمابیش بیشتر از منتقدا پسندیدنش.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

به‌عنوان یه کار کمدی، میشه متوسط ارزیابیش کرد ولی مواردی مثل دلهره، تعلیق و حس ماجراجویی‌ای که سعی کردن درونش بگنجونن رو نتونسته چندان خوب برآورده کنه. کارای محبوب، معمولا ترکیب خوبی از چند ژانر هستن اما گرگ‌ها شاید بیشتر از همه تونسته باشه همون ژانر کمدی رو برآورده کنه.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه داستان فیلم رو لو بده.

دنیای اطراف شخصیت‌های اصلی، خیلی خوب به اون جامعه‌ی آمریکایی محبوب مخاطبای هالیوود نزدیک شده اما گرگ‌های داستان، نتونستن تبدیل به آیکون محبوبی بشن. اونا سن و سالشون از اینکه بتونن محبوب قلب‌ها بشن گذشته و به‌لحاظ رفتاری، فرصت چندانی برای ابراز خودشون پیدا نکردن. چنین ایده‌آلی می‌تونست در‌جریان یه سریال، احتمالا برآورده بشه ولی در اینجا، ما اطلاعات خیلی کمی درمورد گرگ‌ها به‌دست میاریم و در پایان هم کنجکاوی چندانی برای کسب اطلاعات بیشتر باقی نمی‌مونه.
موضوع دیگه‌ای که باعث میشه چنین شخصیت‌هایی شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با مخاطب نداشته باشن، فانتزی بودن هویت‌شون هست. یعنی شما نمی‌تونید از فردی که کارش با آدمای سنگدل و جسد و خون گره خورده انتظار داشته باشید که یه شبه اینقدر متحول بشه و بتونه همچین انعطافی رو از خودش نشون بده اونم صرفا چون با یکی مثل خودش همراه شده و با هم دنبال یه پسر دویدن.

چنین تحولات سریعی و چنین رفتارهای بعضا کمدی و لطیفی از همچین شخصیت‌هایی، بیش‌از‌پیش اونا رو غیر‌منطقی جلوه میده و به بیننده این حسو میده که سازنده‌ها صرفا دنبال یه ایده برای ترند کردن یه شخصیت با بازی یه بازیگر سرشناس بودن که صرف اومدن اسمش، شانس دیده شدن یه فیلم رو افزایش میده.
هرچند که آدما خیلی ظاهر‌بین هستن اما به‌سختی میشه ذهن‌شون رو با ایده‌های غیر‌منطقی و فرمالیته، درمورد ویژگی‌های روانی شخصیت‌ها فریب داد. بخصوص وقتی که سناریوی شما قصد نداشته باشه با ژانر فانتزی یا علمی تخیلی ترکیب بشه. ما اینجا یه کار جنایی داریم که قراره زندگی روزمره‌ی چند تا آدم رو نشون بده. از همچین شخصیت‌هایی انتظار میره که باورپذیر باشن و بشه اونا رو در دنیای واقعی هم تجسم کرد.

دنیای گرگ‌ها، خشن‌تر و سرد‌تر از اونه که شکل گرفتن چنین رفاقتی بتونه چندان از تاریکیش کم کنه. ما آدمایی رو پیش روی خودمون داریم که دارن به جامعه آسیب می‌زنن. یکی به خودش اجازه میده که مواد‌مخدر حمل کنه و ازش پول در بیاره و محصولی رو به جامعه ارائه بده که می‌تونه خونواده‌های زیادی رو خراب کنه یا افراد زیادی رو بکشه. یکی به خودش اجازه میده که خلافکارا رو بدون اینکه درگیر سیستم قانون بشن درمان کنه و بیمار خودشو بیهوش میکنه تا کلیه‌اش رو در بیاره رو بفروشه. یکی به خودش اجازه میده آدم بکشه یا رد یه جسد رو طوری پاک کنه که انگار طرف اصلا وجود خارجی نداشته.


همه‌ی این شخصیت‌ها دارن بر‌علیه جامعه و آدمای درونش کار می‌کنن. بر‌علیه بیننده‌های بالقوه‌ی چنین فیلمی. ولی فیلمساز سعی می‌کنه همچین شخصیت‌هایی رو جذاب و حتی دوست‌داشتنی جلوه بده. شاید این ایده گاها جواب داده اما در فیلم گرگ‌ها، اینقدر فرمالیته و کلیشه‌ای انجامش دادن که توی ذوق بیننده میزنه و نمی‌ذاره باور کنیم همچین شخصیت‌هایی واقعا می‌تونن دوست‌داشتنی باشن.

جمع‌بندی
شخصیت‌های کلیدی، داستان‌های پس‌زمینه‌ی چندان پر‌و‌پیمون و عمیقی ندارن و بیشتر شبیه افرادی جلوه می‌کنن که از فرط کسالت یا صرفا برای اینکه مردای جذابی به‌نظر برسن سراغ همچین شغلی اومدن. این درمورد فردی که درگیر حمل موادمخدر میشه هم صدق میکنه. انگیزه‌ی شخصیت‌های کلیدی، تاثیر زیادی توی ارتباط گرفتن بیننده با داستان داره. سینما شخصیت‌های شرور زیادی داره که واقعا اتفاقات عجیبی رو در زندگی‌شون تجربه کردن، کلی امیال سرکوب‌شده داشتن یا ظلم‌های فجیعی در حق‌شون صورت گرفته و در نهایت، از ترس اینکه بقاشون به‌خطر بیوفته یا به‌خاطر جنونی که بهشون عارض شده سراغ کارای شرورانه اومدن و تبدیل به یه شخصیت ضد‌اجتماع شدن و حتی با این وضعیت، وقتی شروع می‌کنن به صحبت کردن، میشه حس کرد که لزوما یه آمریکایی بیخیال و بی‌تفاوت و سطحی‌نگر نیستن بلکه هنوز دارن درمورد علت حضورشون توی همچین دنیایی و هدف زندگیشون فکر می‌کنن.