نقد و بررسی مجموعه فیلم Final Destination
4 مرداد 09:54 · · خواندن 7 دقیقه نقد و بررسی مجموعه فیلم Final Destination| مقصد نهایی
مجموعه فیلم مقصد نهایی، اونقدری شناخته شده هست که هر کسی ممکنه حداقل بخشی از اون رو از تلویزیون دیده باشه. قسمت اول این مجموعه فیلم، در سال 2000 منتشر شد و قسمت پنجمش در سال 2011 و علاوه بر اون، نسخهی جدیدی در سال 2025 در راهه که مقصد نهایی: خطوط خونی، معرفی شده.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
بخش اول این مجموعه، تا الان تونسته امتیاز 6.7 رو از سایت IMDb به دست بیاره که مشخصا امتیاز قابل توجهی از طرف منتقدا به حساب نمیاد اما از طرف مخاطبا، اتفاقا اقبال خوبی داشته و در حال حاضر، 89 درصد پسند مخاطبای گوگل رو به دست آورده.
الگوی درون فیلمای مقصد نهایی، تکرار شونده و قابل پیشبینیه. شخصیتها با یه حادثهی ماورایی و جبرگرایانه در مورد مرگ، رو به رو میشن و این پیش آگاهی در مورد وقوع مرگ، باعث میشه تا تجربهشون از زندگی، به شدت مختل بشه و تبدیل به وحشت و اضطراب شبانهروزی برای حفظ بقا بشه.
به راحتی میشه فهمید که منتقدا چرا چندان روی خوشی به این سناریو نشون ندادن. در نگاه اول، ممکنه صرفا حس کنیم که نویسنده اومده یه سناریو رو انتخاب کرده تا بیننده رو بترسونه و یه فضای اضطرابآور درست کنه و از این طریق، فیلم خودشو بفروشه؛ ولی وقتی که یه سناریوی تخیلی، از طرف بینندهها تا این اندازه مورد استقبال قرار میگیره، میتونیم سوالات مهمی رو در مورد درونیات و نحوهی فکر کردن طیف قابل توجهی از مردم یک جامعه مطرح کنیم. چرا آدما جذب همچین سناریویی میشن و آیا غیر از هیجان و ترس و وحشت، چیز دیگهای توی این سناریو هست که توجهشون رو جلب کرده باشه؟

با مروری روی صحبتها و نظرات بینندههای این مجموعه فیلم، میشه فهمید که بله، این فیلم تونسته به بینندهی خودش درمورد چند سوال بنیادی تلنگر بزنه و ازش بخواد که به این سوالات، جوابهای بهینه و قانع کنندهتری بده.
شاید این سناریو در دنیای واقعی اتفاق نیوفته اما جبرگرایی، هم در بین افراد خرافی و هم بین بعضی ایدهپردازیهای مدرن پیدا میشه. توی این دوره زمونه شاید جبرگرایی رو به نیروهای ماورایی پیوند نزنن اما افرادی که ذهن انسان رو مطالعه میکنن و دستی توی کار طراحی الگوریتمها دارن، ممکنه بعضا به این باور رسیده باشن که پیشبینی مسیر پیش روی انسانها، اونقدرا هم غیر ممکن نیست. این قبیل پیشبینیها شاید ارتباطی با مرگ نداشته باشه اما در زمینهی بازاریابی و کسب ثروت، قدرت زیادی رو در اختیار افراد کاسب کار میذاره.
اما سوالی که در مواجههی با این علوم جدید و قدیمی پیش میاد اینه که آیا ما آدما واقعا درگیر جبر هستیم؟ این جبر چه اندازه داره روی زندگیمون تاثیر میذاره؟ و آیا راه فراری از این جبر وجود داره؟
باور به وجود جبر، سایهی سنگینی داره؛ چراکه داشتن اختیار آزاد، بخش زیادی از انسانیت ما رو تعریف میکنه و اشتیاقی برای پیش رفتن و کسب تجارب جدید رو ایجاد میکنه. غیر قابل پیشبینی بودن، هیجانزده شدن و دریافت هدیهها و اتفاقات شاد غیر منتظره، چیزیه که در کنار اتفاقات غیر منتظرهی بد، زندگی ما رو شکل میده و یک سر این اتفاقات، میتونیم خودمون قرار گرفته باشیم؛ حالا چه بهعنوان دریافت کننده و چه بهعنوان خالق یه تجربهی خوب و غافلگیر کننده.
چیزی که توی این فیلم اتفاق میوفته، افراط در دامنزدن به باورهای جبرگرایانهی تاریکه که قدرت اراده و اختیار ما رو زیر سوال میبره. مرگ به عنوان یک اتفاق قریبالوقوع و غیر قابل اجتناب، پیش روی آدما قرار میگیره.
ما در حالت عادی، لزوما به طور دائم، در انتظار همچین اتفاقی زندگی نمیکنیم؛ بخصوص در انتظار مرگ زودهنگام و تصادفی و دردناک نیستیم. اما نفرینی که دامنگیر شخصیتهای این فیلم میشه، به این شکله و انگار که نویسنده، نوعی شبیهسازی و آزمایش ذهنی انجام داده و در خلالش، یکی از باورای افراطی و تاریک بشر رو مورد بررسی قرار میده.
جبری که نمیشه منکرش شد
هرچند که مرگ به شکل اتفاقات درون این فیلم به سراغ ما آدما نمیاد اما جزوی از حقیقت زندگی ماست. ما آدمها همگی مطمئن هستیم که یه روز قراره بمیریم و این اتفاقیه که هر روز میشه در موردش شنید یا به چشم دید. مرگ، غیر قابل اجتناب و در عین حال، برای برخی میتونه اتفاق تراژیک، ناخوشآیند یا هراسانگیزی تلقی بشه.
با وجود چیزی مثل مرگ، نمیتونیم منکر وجود قواعد و قوانینی درون این دنیا بشیم که سرنوشت ما رو فارغ از اراده و خواست ما رقم میزنن؛ با این وجود، مزیت چنین جبری اینهکه جهان شموله. یعنی فقط در حق یه عدهی خاص اتفاق نمیوفته و همهی ما به فانی بودن، دچار هستیم.
درک اینکه چنین جبرهایی چه تاثیری روی کیفیت زندگی ما میذارن، از طریق انجام آزمایشهای ذهنی امکان پذیره؛ چون ما نمیتونیم در دنیای واقعی، شرایطی رو به وجود بیاریم که کسی درونش نمیره. ما نامیرایی و فناناپذیر بودن رو صرفا میتونیم شبیهسازی کنیم.
توی مجموعه فیلم مقصد نهایی، یه شبیهسازی درحال اتفاق افتادنه و ما با یه جامعهی کوچیک طرفیم که همگی، مرگ رو بسیار نزدیک به خودشون میبینن و اتفاقا این مرگها هم با ظاهر خوبی اتفاق نمیافتن. آدمای این داستان، توی جبری که بهش گرفتار شدن تنها نیستن، هرچند که نمیشه گفت جامعهشون چندان بزرگه. با این وجود، میشه دید که گاها واکنشهای خاصی نسبت به جبر مرگ، بروز پیدا میکنه.
گاها شخصیتهایی رو میبینیم که بسیار بیخیال و سطحینگر هستن و صرفا زمانی دست و پای خودشون رو گم میکنن که مرگ رو به چشم میبینن و تا لحظهی وقوعش، حتی منتظرش هم نیستن؛ اما یهو یه شخصیتی هم ممکنه ظاهر بشه که اتفاقا وقوع مرگ رو پذیرفته و میتونه منتظرش هم باشه اما از زندگیش بهره میبره و برای فرصتی که در اختیار داره، ارزش قائل هست.
فکر کردن به مرگ میتونه سایهی سنگینی داشته باشه. بسیاری از ما آدما، ترجیحا بدون فکر کردن به جبر مرگ پیش میریم و سالها و لحظات زیادی از عمرمون رو به شکلی میگذرونیم که کوچکترین نگاهی به موضوع مرگ و احتمال وقوعش نداریم. ما تجسمی از متلاشی شدن جسم فیزیکی و پایان سفرمون در این سیاره نداریم و نگاهمون به هویت و داستان زندگیمون، درگیر با نوعی حس جاودانگی هست. اینو میشه از الگوهای تصمیم گیری و نحوهی زندگی خیلیها فهمید.
با این وجود، پذیرفتن جبر مرگ، بهرغم وجه تراژیک و غمانگیزش، میتونه نوعی واقعگرایی و خردمندی رو درون انسان ایجاد کنه و باعث بشه که تجربهی سالمتری از زندگی رو برای خودش خلق کنه. حساب کردن روی یه زندگی طولانی و یا بعضا نامحدود، میتونه ترس، ناامنی و حس فقر و بیریشه بودن رو درون ما ایجاد کنه، یعنی بهمون این حسو بده که هنوز نتونستیم چیز زیادی از زندگی به دست بیاریم و آیندهی پیش روی خودمون رو تامین کنیم.
ما در سایهی فراموشی مرگ و جبرش، توی مفاهیم و خواستههایی ریشه میکنیم که خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکنیم مجبور به ترک کردنش هستیم. پذیرفتن اینکه ما برای جاودانه شدن آفریده نشدیم، میتونه نگاه ما از عرف جمعی و قضاوتهای نامعقول بقیه و افتخار آفرینیهای دهن پرکن برداره و اجازه بده که روی خواستههای قلبی واقعی و باکیفیتی که سودش اول از همه به خودمون میرسه تمرکز کنیم.
چنین نگاهی، لزوما قرار نیست که از ما موجوداتی خودخواه و فارغ از اخلاقیات بسازه که هیچ سنگی روی سنگ نمیذاره و سودی به جامعهی اطرافش نمیرسونه؛ بلکه میشه گفت به خودی خود، نه نگاه مثبتی هست و نه نگاهی منفی؛ اما یه لنز ارزشمنده که قدرت روانی ما رو میتونه افزایش بده. این با خودمونه که از چنین لنزی برای بازی کردن یه نقش مثبت استفاده کنیم یا یه نقش منفی. پس نمیشه منکر شد که پذیرفتن جبر مرگ، میتونه مفید باشه و به رشد روانی ما یا بهبود کیفیت زندگیمون کمک دهنده باشه.
جمعبندی
داستانپردازی تخیلی فیلم مقصد نهایی، ایدهی داستانی خلاقانهای هست که میتونه بینندهی خودشو وادار کنه تا نوعی بازنگری، در مورد رویکردهای خودش نسبت به موضوع مرگ داشته باشه و از خودش بپرسه که با فرض اینکه مرگ قراره به سراغ من و همهی آدما بیاد، بهتره از فرصتی که پیش رو دارم برای بازی کردن چه نقشی استفاده کنم؟ فرصت زندگی به عنوان یک سرمایه، چطور میتونه در خدمت من باشه و با تصمیماتی که میگیرم، به نفعم کار کنه؟