مروری بر نقدهای منفی پرتکرار نسبت به فیلم غرور و تعصب 2005
4 مرداد 10:05 · · خواندن 8 دقیقه
این فیلم با وجود تحسین های چشمگیر، بازخوردهای منفی نه چندان تکان دهنده ای هم داشته. خیلیا این کار رو با مینی سریالی که در سال 1995 بر اساس رمان غرور و تعصب ساخته شده مقایسه کردن و بازیگرا و جزئیات داستانی که سابقا به تصویر کشیده شده رو گیراتر میدونن. با این وجود، اگر رمان اصلی رو خونده باشید، ممکنه در طیف افرادی قرار بگیرید که نسخه ی 2005 رو به مراتب تحسین برانگیزتر میدونن.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
نسخه ی 2005، هرچند یه سری جزئیات و شخصیت ها رو کمرنگ کرده تا بتونه داستان رو خلاصه کنه اما بسیاری از موقعیت های احساسی که نیاز به بازی ماهرانه و سلیقه ی کارگردانی داشته رو به خوبی به تصویر کشیده.
بیشتر این انتقادات، مسائل ظاهری رو شامل میشه و برای خوندن نقدهای محتوایی جنجالی تر، بهتره سراغ منتقدایی رفت که خوده رمان غرور و تعصب رو نقد کردن. این قبیل منتقدا معمولا سختگیرتر هستن و البته ی روده ی درازتری هم برای تحلیل و بررسی دارن.
از جمله نقدهای پرتکراری که نسبت به رمان غرور و تعصب وجود داره، تمرکز زیادی روی یک طبقه ی اجتماعی خاص هست یعنی داستان حول زندگی طبقه ی متوسط و اشرافی هست و ما عملا متوجه تاثیر فرهنگ این دو طبقه روی طیف فقیر جامعه نمیشیم. چه بسا اگر این رابطه ی علت و معلولی، به شکل واضح تری نشون داده میشد، نه تنها از شخصیت های کلیدی خوشمون نمی اومد بلکه در نظرمون منفور هم میشدن.
رمان غرور و تعصب، در سال 1813 منتشر شد و به عنوان یکی از ماندگارترین رمان های انگلیسی شناخته شده. اتفاقات درون رمان، هرچند به طور واضحی گفته نمیشه اما با توجه به اتفاقات و عناصر درون داستان، میشه حدس زد که در بازه ی زمانی 1811 تا 1812 در حال رخ دادن هستن. یعنی نویسنده، سعی نکرده گذشته ای رو بنویسه که درونش زندگی نکرده بلکه این رمان، تجسمی از جامعه ی اطراف خودش هست.

نکته ی دیگه ای که لازمه بدونید اینه که این دوره ی زمانی بخصوص در تاریخ انگلستان، با اسم Regency Era شناخته میشه و ویژگی های خاص این عصر، در اتمسفر رمان هم مشهوده.
دوره ی Regency در تاریخ بریتانیا، محدوده ی 1811 تا 1820 رو شامل میشه و در این دوران، جورج سوم به خاطر بیماری روانی، قدرت حکومت داشته و پسرش، شاهزاده جورج، به عنوان نایب السلطنه، وظایفش رو به عهده گرفت. دوره ی Regency یا نیابت سلطنت، صرفا اشاره به وضعیت پادشاهی انگلستان نداره و با توجه به اهمیت هنر و ادبیات در این دوره از تاریخ انگلستان، حتی معماری خاصی در این بازه شکل گرفت که با همین اسم شناخته میشه. نه تنها معماری بلکه حتی طراحی داخلی سبک Regency هم از جمله اصطلاحاتی هست که اتمسفر خاص این دوره رو توصیف میکنه.
نویسنده های زیادی از جمله جین آستین و بسیاری از شاعران رمانتیک، توی همچین عصری شناخته شدن ولی چیزی که بیش از پیش از این دوره ی تاریخی دست به دست شده، اختلاف طبقاتی و جنگ های ناپلئونی هست. شاید خوندن غرور و تعصب برای فردی که صرفا محو موضوعات رمانتیک و جذابیت زندگی اشرافی هست جالب باشه اما شاید گاهی توی ذوقتون بخوره که چرا یه دختر تصمیم میگیره برای رسیدن به پول، با مردی ازدواج کنه که رفتار جالبی نداره یا چرا مادر الیزابت، اینقدر رفتار خجالت آوری برای پیدا کردن شوهر داره؟

تفاوت طبقاتی توی این دوره ی بخصوص، اوج خودخواهی و ناامید کننده بودن افرادی رو نشون میده که به رغم داشتن کتابخونه های غنی و هنر و ادبیات تحسین برانگیز، همچنان میتونن به شدت گروه زده و قبیله ای رفتار کنن و ثروت موروثی، تا این اندازه بتونه بینشون تفاوت ایجاد کنه. در حالیکه اشراف، از زندگی مجلل لذت میبردن، فقر و مشکلات اقتصادی، به شدت بین طبقات پایین جامعه دهن باز کرده بود و چهره ی رقت انگیزی داشت که ممکنه توی خیلی از فیلما و داستان هایی که به این دوره ی تاریخی خاص اختصاص دارن، این موضوع رو دیده باشید.
دارسی و الیزابت، هرچند عاشقانه ی زیبایی رو رقم میزنن اما نمیشه منکر شد که مثل اطرافیانشون، مشکلی با فرهنگی که داره به بازیشون میگیره ندارن.
دارسی تمام مدت درگیر اینه که بفهمه عشقی که آدما ابراز میکنن، بابت رسیدن به پوله یا از روی صداقت. با این وجود، احتمالا درک روشنی از خوده عشق و چیزی که در رابطه ی عاطفی میخواد هم نداره. نگاه متکبرش به آدما هم همیشه این حسو منتقل میکنه که به طور پیش فرض، همه رو دروغگو و سواستفاده گر میبینه.

هرچند که شخصیت دارسی، تبدیل به یک صندوق اسرار پیچیده و مرموز میشه اما دارسی حقیقتا شخصیت پیچیده ای نیست، صرفا درونیات خودشو ابراز نمیکنه تا مبادا ازش سواستفاده بشه. توی جامعه ای که آدما به همدیگه نگاه کاسب کارانه ای دارن، همچین رفتاری از سمت یه فرد ثروتمند، قابل انتظاره.
بحث اینه که دارسی فقط خودشو سزاوار آزمودن بقیه میدونه و انتظار نداره که مورد آزمایش قرار بگیره.
نه الیزابت و نه دارسی، متوجه نمیشن تراژدی فرسایشی و طولانی ای که تجربه میکنن از کجا نشات میگیره یا بهتره بگیم که اهمیتی به این موضوع نمیدن. انگار که تمام انرژیشون صرف مقابله با قضاوتها، سوتفاهم ها و درگیری های اجتماعی میشه بدون اینکه به تاثیرات فرهنگی و اجتماعی که این تراژدی ها رو تغذیه میکنن، توجهی داشته باشن.
برخی عقیده دارن که عشق و ازدواج به تصویر کشیده شده در این داستان، به شکل سطحی نگرانه ای رقم خورده که به شخصه امروز خیلی با این انتقاد موافق هستم. این خیلی منطقی تره که شما احساسات طرف مقابل رو به کمک حرف ها و رفتارهایی که صریح هستن متوجه بشید. ما زمانی از استعاره یا هنر بهره میبریم که نمی تونیم یه موضوع رو به کلمه تبدیل کنیم اما بسیاری از حرف هایی که توی داستان های عاشقانه ی نه چندان منطقی، به صورت نمادین مطرح میشه یا اصلا مطرح نمیشه، صرفا تعمد سناریونویس برای ایجاد دردسر و گره داستانی جدیده و نه چیز دیگه.
شاید بر روی کاغذ، ایجاد چنین روابط عاشقانه ای بتونه جذاب باشه. فکر کن معشوقی که حرفتو از چشمات بخونه یا کوچکترین رفتارا و کاراتو زیر نظر بگیره تا بتونه به کوچکترین سلایق و خواسته هات پی ببره چقدر میتونه رویایی باشه؟ مطمئنا به کرار داستان های عاشقانه ای رو دیدید که جذابیت رابطه رو با همچین مسائلی توصیف میکنن اما در واقعیت، ما نمی تونیم از عاشق ترین آدما هم انتظار داشته باشیم که حرفای ساده رو از چشمای طرف بخونن و در عین حال، با موجودی که نمی تونه ساده ترین خواسته های خودش رو مطرح کنه، جوری برخورد کنن که انگار یه موجود بهشتیه.
این ناشی از هوش و سطح تکامل ما آدماست که میتونیم احساسات و افکار و خواسته هامون رو تبدیل به کلمه کنیم.
توی این داستان هم خیلی از مواقع، روابط عاشقانه به کمک همین ذهن خوانی های معجزه آسا، جذابیت پیدا میکنن درحالیکه اگر همین موقعیت ها در دنیای واقعی پیش میومد، خیلی بعید بود که قضیه ختم به خیر بشه و سوتفاهم بیشتری به وجود نیاد.
تاثیر چنین داستان هایی هم مشخصه. وقتی داستان های رویایی عاشقانه، عاشق ایده آل رو فردی ذهن خوان و یا فرد بیکاری که میتونه همه ی جزئیات زندگی معشوقش رو تجزیه و تحلیل کنه معرفی میکنن، میتونه روی ذهن خواننده هم تاثیر بذاره؛ بخصوص وقتی که خواننده در دوره ی نوجوانی و جوانی باشه و هنوز درک روشنی نسبت به مهارت های روانی و نحوه ی ارتباط با جامعه نداشته باشه.
اما تاثیر بدتر، زمانی هست که مخاطب فکر میکنه گفتن حرف و احساساتش حتی اگر شرورانه و خودخواهانه نباشن، میتونن زشت جلوه کنه و ترجیح میده برای جنتلمن ظاهر شدن، خودشو سانسور کنه. این سرکوب احساسات میتونه آسیب های زیادی رو به دنبال داشته باشه که تراژدی هاش رو ممکنه توی زندگی واقعیتون، بارها دیده باشید.
ولی این الگوها در بستر یه داستان از زندگی اشراف پر زرق و برق، کمتر حالت بچه گانه ای به خودشون میگیرن؛ بخصوص که نویسنده ی این رمان، به عنوان یکی از چهره های برجسته ی ادبیات شناخته شده و نحوه ی نوشتارش، جزء ایده آل های خیلی دور بسیاری از نویسنده ها به حساب میاد. اما اینکه کسی میتونه به شکل حرفه ای اتمسفرهای احساسی خلق کنه یا از کلمات و جملات، برای نوشتن داستان های ماندگار بهره ببره، به این معنی نیست که داره یک سری پیغام مثبت رو منتقل میکنه.
جمع بندی
فرهنگ این دوره از تاریخ انگلستان هم دچار ریاکاری یا دروغ چند لایه ی مشابهی شده. یک دوره که به خودی خود بی شرمی فرهنگی زیادی داره و اوج خودخواهی و گروه زدگی یک ملت رو نشون میده، زیر سایه ی ادبیات و هنری که به دست طبقه ی اشراف خلق شده، هنوز هم در نظر بسیاری از افراد، تحسین برانگیز جلوه میکنه و اصلا هم تصویری از آدم های نابهنجار و خودخواه نیست.
ما این لباس های رنگی، رمان های رمانتیک و این شخصیت های خوش تراش رو نمی تونیم که دوست نداشته باشیم اما درک اینکه همزادپنداری کردن با یک محتوا، دقیقا چه تاثیری میتونه روی وضعیت روانی مخاطب داشته باشه، گاهی نیازمند یک نگاه غیر مستقیم هست. یعنی چیزایی هستن که به طور مستقیم دیده نمیشن اما وجود فعال و تاثیرگذاری دارن.