این مطلب برداشتی هست از کتاب Beyond the Looking Glass Narcissism and Female Stardom in Studio-Era Hollywood که در مطلب جداگانه ای به طور خلاصه معرفی شد.
این کتاب سعی میکنه تا با رویکرد روانکاوانه و نظریه های فمینیستی، ستاره های زن هالیوود دوران استودیو یعنی دهه های 30 تا 50 رو بررسی کنه و رابطه ی خودشیفتگی با تصویر زنانه در سینما رو توضیح بده.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

نویسنده عقیده داره که شخصیت های زن در سینمای کلاسیک، اغلب از الگوی ژانری مشخصی سرچشمه میگیرن. اونها وارث عجیب و غریب در کمدی های عاشقانه هستن یا زن اغواگری در فیلم های نوآر؛ یا ممکنه دختر نمایش در کار موزیکال باشن یا مادری فداکار در ملودرام رو شاهد باشیم. اما چیزی که این کلیشه ها رو زیر و رو میکنه، اجرای ستاره ها و انرژی حیاتی اون هاست که اصطلاحا Elen vital گفته میشه. یعنی بدون، حضور و نیرویی که از خود ستاره تراوش میکنه و روایت رو پیچیده یا حتی متحول میکنه.
نویسنده با تکیه بر نظریه پردازهایی مثل Marks، مرلو پونتی و Sobchack بدون رو نه فقط به عنوان شی بصری، بلکه به عنوان سوژه ی تجربه در سینما بررسی میکنه. Sobchack عقیده داره که فیلم خودش درک کننده و معناپردازه و تماشاگر با فیلم، در فضای مشترکی مشارکت میکنه. Marks مفهوم هپتیک رو مطرح میکنه یعنی درک تصویری از طریق لمس، بویایی و حرکت بدن. بارکر از اصطلاح چشم لمسی استفاده میکنه و عقیده داره که تماشاگر با پوست، عضله و احشای بدن فیلمی ارتباط برقرار میکنه. این یعنی تماشای فیلم، صرفا دیدن نیست بلکه نوعی همزیستی حسی با بدن فیلمی هست.

در ادامه، نویسنده با تکیه بر نظرات دیوید میخائیل لوین، مفهوم نارسیسیسم رو از آینه ی لکانی جدا میکنه و به سمت آینه ی گوشت در نظریه ی مرلو پونتی میره. یعنی فرد خودش رو نه در تصویر، بلکه در وجود بدن دیگری بازمیشناسه. در تماش، در نگاه و در تفاوت و شباهت ها میشه این تصویر رو دید.
در اینجا، نارسیسیسم دیگه خودشیفتگی بصری نیست بلکه فرآیند شناخت خود از طریق بدن دیگری هست و این اتفاقا، هم در روی پرده و هم در ذهن مخاطب اتفاق می افته.

در کمدی های عاشقانه، بخصوص کمدی های اسکروبال دهه های 30 و 40 میلادی، یک تیپ شخصیتی خاص هست که هم نماد آزادی زنانه است و هم ابزار طنز و آشوب به حساب میاد که در بالا، با اصطلاح وارث عجیب و غریب بهش اشاره شد.
این وارث، معمولا زن جوان، ثروتمند و خارج از عرف اجتماعیه که معمولا از خانواده ای مرفه میاد اما رفتارهاش غیر قابل پیش بینی، بازیگوش و گاهی کودکانه است. سرکش، مستقل و بی اعتنا به قواعد اجتماعیه و برخلاف زن های مطیع یا فداکار در ملودرام ها، این شخصیت اغلب مردها رو به چالش میکشه، قوانین رو زیر پا میذاره و با شوخ طبعی، قدرت رو بازتعریف میکنه.
معمولا عامل آشوب در روایت های مردانه است و ورودش به زندگی مرد قهرمان، نظم رو به هم میزنه اما در نهایت، باعث تهول یا رهایی اون میشه.

بدن و انرژی حیاتیش، روایت رو زیر و رو میکنه. این شخصیت، با حضور فیزیکی و اجرای خاص خودش، کلیشه ی زن ثروتمند رو به یک نیروی روایی فعال تبدیل میکنه. نمونه ی چنین شخصیتی، سوزان ونس در فیلم Bringing Up Baby 1938 با بازی کارتین هیپبورن هست. وارثی که با یک پلنگ اهلی و رفتارهای دیوانه وار، زندگی یک دیرینه شناس خجالتی رو زیر و رو میکنه.
نویسنده در ادامه، نارسیسیسم رو نه به عنوان یک خودشیفتگی بصری، بلکه به عنوان یک تعامل بدنی و وجودی تعریف میکنه و اسمش رو میذاره "همزیستی گوشتی."
این یعنی خود و دیگری، هر دو تجسد بازتاب هستن و هر کدوم در حضور دیگری، هویت زیسته ی خودشون رو مذاکره میکنن. در اینجا، بدن نه فقط دیده میشه بلکه درک و لمس میشه و در پاسخ به دیگری، شکل میگیره.
نویسنده توضیح میده که تجربه ی تماشاگر زن، جهانی و یکدست نیست بلکه تحت تاثیر نژاد، جنسیت و زمینه ی فرهنگی قرار میگیره. زن تماشاگر ممکنه با نگاه مردانه همذات پنداری کنه تا موقتا از محدودیت های پدرسالارانه فرار کنه. زن برای فاصله گرفتن از حضور بیش از حد زنانه ی سینمایی باید زن بودن رو مثل یک نقاب ببینه، چیزی که میشه پوشید یا کنار گذاشت.
این یعنی تماشاگر زن، نه فقط در حال دیدنه بلکه داره با زن بودن خودش مذاکره میکنه. این مذاکره در برابر تصویری که هم اغواگره و هم محدود کننده است اتفاق می افته.
نویسنده، ستاره ی زن رو به عنوان بدنی فراتر از نظام های تاریخی و تحلیلی معرفی میکنه یعنی بدن ستاره، قابل رمزگذاری کامل نیست و نارسیسیسمش میتونه منبع قدرت، لذت یا اضطراب باشه و همین تنوع، نظام های محدود کننده مثل اخلاق تولید، روایت پدرسالارانه یا ماشین هالیوود رو زیر سوال میبره.

سینما به مثابه ی جریان روانی و حسی
سینما صرفا یک رسانه نیست بلکه یک جریان همپوشانی روانی و حسی به حساب میاد. سینما سیستمی هست که تماشاگر رو در جریان فیلم ادغام میکنه و جریان فیلم رو در جریان روانی تماشاگر، به طور مطابق غرق میکنه. یعنی تماشاگر، نه از بیرون فیلم، بلکه درونش زندگی میکنه و فیلم نه فقط دیده میشه بلکه در بدن و روان تماشاگر نفوذ میکنه.

هم نفسی بین ستاره و نقش
اصطلاح اسمز، درتوصیف هم نفسی بین ستاره و نقش ساخته شده که ارتباط بین ستاره و نقش رو توصیف میکنه. ستاره فقط
نقش رو بازی نمیکنه بلکه خودش رو در اون تجسم میبخشه و نقش هم در اون تجسم پیدا میکنه. با این توصیف، نقش فقط یک ساختار روایی نیست بلکه بدن و شخصیت ستاره رو جذب میکنه. ستاره فقط بازیگر نیست بلکه خودش رو در نقش تزریق میکنه و این تبادل، یک نوع بازتاب متقابل بین واقعیت و خیال، ایجاد میکنه.
ستاره یک بار واقعی رو وارد اثر داستانی میکنه یعنی تماشاگر، با آگاهی از زندگی واقعی ستاره، فیلم رو نه فقط به عنوان داستان بلکه به عنوان مخلوطی از خاطره، سند و خیال، تجربه میکنه. ستاره با بدن و حضورش، عشق جمعی رو جذب میکنه و تماشاگر با نگاه و احساسش، ستاره رو تایید و تجسم میکنه. این رابطه، نه فقط بصری بلکه جسمی، روانی و اجتماعی هست.

به بیان ساده تر، نویسنده درباره ی رابطه ی بین ستاره ی زن، نقش سینمایی و تماشاگر صحبت میکنه و میگه که این رابطه، فقط بصری یا داستانی نیست بلکه بدنی، روانی و حسی هست.
ستاره خودش رو در نقش تزریق میکنه و نقش، از بدن و شخصیت ستاره تاثیر میگیره و تماشاگر، با آگاهی از زندگی واقعی ستاره، فیلم رو متفاوت تجربه میکنه.

جمع بندی
نویسنده با تکیه بر ادگار مورین میگه: ستاره فقط کسی نیست که نقش رو بازی میکنه بلکه خودش رو در نقش تجسم میبخشه و نقش هم در اون تجسم پیدا میکنه. تماشاگر با دیدن ستاره ای که در زندگی واقعی هم شناخته شده است، دچار نوعی تجربه ی حسی و روانی پیچیده میشه. در این حالت، فیلم فقط داستان نیست بلکه ترکیبی از خاطره، سند و خیال میشه. بدن ستاره، مثل یک بار واقعی وارد فیلم میشه و روایت رو تغییر میده.
فرض کنید فیلمی درباره ی مادری فداکار ببینید و بازیگرش کسی باشه که در زندگی واقعی با بچه اش درگیر بوده. در این حالت، شما ممکنه صرفا نقش رو نبینید بلکه زندگی واقعی اون زن هم وارد ذهن و احساس بیننده بشه. این چیزی هست که نویسنده، هم نفسی بین ستاره و نقش میدونه.