نقطهی کور ژانر کمدی
5 مرداد 10:07 · · خواندن 3 دقیقه
تلاش برای خلق اتمسفر و داستان کمدی لزوما همیشه جواب نمیده و ممکنه تبدیل به فریکی شو یا یه سری دیالوگ بی مزه بشه.
این مشکل رو با مهارت روانی "نگاه غیر مستقیم" میشه تشریح کرد. گاهی اوقات، با نگاه مستقیم و تمرکز روی یک سوژه، نمیشه درک یا بازسازیش کرد و ذهن دچار یک نقطه ی کور میشه.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
ما خیلی وقت ها، موقعیت های خنده دار رو به صورت ناخواسته خلق میکنیم و حتی اینکه یه نفر بسیار شوخ طبعه، به این معنی نیست که نسبت به فرمول های ساخت سناریوی طنز، آگاهی داشته باشه.
بسیاری از الگوهایی که تحت تاثیرشون رفتار میکنیم یا حرف میزنیم، در ناخودآگاه ما حضور دارن. حالا وقتی شما به شکل مستقیم و آگاهانه، سعی کنید یک دیالوگ طنز بگید یا یک داستان کمدی بسازید، بیش از پیش به سمت استفاده از حوزه ی خودآگاه میرید و جای زیادی برای استفاده از حوزه ی ناخودآگاه باقی نمیمونه.
مهارت روانی نگاه غیر مستقیم، مهارت نسبتا پیچیده ای به حساب میاد اما میتونه بسیار کاربردی باشه و خلاقیت فرد رو گسترش بده. صرفا در زمینه ی خلق کمدی هم کاربرد نداره و میتونه شامل هر نوع کار خلاقانه یا ژانر داستانی ای بشه.
بعضی از ژانرها، به حدی از روزمره ی ما ممکنه فاصله داشته باشن که به محض تمرکز کردن روی خلق داستانی با اون ژانر، حوزه ی ناخودآگاه مسدود بشه و حوزه ی خودآگاه هم ایده ی خاصی برای ارائه نداشته باشه. ژانر کمدی هم بخشی از روزمره ی خیلی از آدما نیست. زندگی روزمره، عمدتا پر از استرس، تصمیمات سخت، نگرانی و بعضا تراژدیه و این احساسات و تجارب، معمولا جزو عناصری نیستن که کسی بخواد تبدیل به بخش غالب داستان کمدیش بشه.

خندیدن لزوما هدف مناسبی برای گسترش یک داستان کمدی نیست. یعنی میشه گفت که خندیدن، به خودی خود یک هدف عمیق به حساب نمیاد و کارهایی که تمرکز افراطی روی خود خندیدن دارن، معمولا تبدیل به فریکی شو میشن. پوچ ترین خنده ها مال افرادی هست که مواد روانگردان مصرف میکنن یا مشکلات روانی دارن. خیلیا ترجیح میدن که یک شو تلویزیونی یا فیلم و سریالی ببینن که در کنار کمدی بودن، یک مفهوم خاص و مفید رو منتقل کنه. مثلا اونها رو با مسائل انسانی آشنا کنه یا سبب ایجاد همدلی و کسب دانش مفید بشه.
شاید در این مورد، کاری مثل ریک و مورتی رو مثال بزنید و بگید که این کار یه داستان به شدت مشوش داره ولی حتی سناریوهای ریک و مورتی هم پر از نقدهای جدی به انواع سیستم های فکری و مسائل دنیای واقعی هست و به نظر نمیاد که خندیدن رو هدف اصلی خودش قرار داده باشه.
خنده وقتی هدف اصلی باشه، ممکنه تهی بشه ولی وقتی محصول یک مواجهه ی واقعی با جهان باشه، میتونه معنا بسازه.

داستان ها کمدی میشن چون ممکنه سناریو نویس، دوست نداشته باشه مباحث علمی یا نقد فلسفی رو به شکل کسل کننده ای منتقل کنه. یعنی گاها کمدی های خوب، حاصل نوعی همدلی هستن و نویسنده با خودش میگه: مخاطب چرا باید بخواد این گفت و گوهای سنگین رو دنبال کنه؟ همزادپنداری با این خستگی و انزجارهای قابل پیش بینی، میتونه سبب اضافه شدن کمدی ناخودآگاه به سناریو بشه.
علاوهبر کسالت، حساسیت نویسنده روی رنجیده نشدن کسی از انتقادات هم میتونه روی تلطیف نقد و افزایش عنصر کمدی، تاثیر جدی داشته باشه. عموما کمدین ها بابت شوخی هایی بیشتر مورد حمله قرار میگیرن که خیلی صریح بیان شدن و بیشتر از اونکه خنده دار باشن، حس کینه و نفرت و کنایه ی شدید رو منتقل کردن.
جمع بندی
درواقع کمدی خوب، نه از تلاش برای خندوندن، بلکه از همدلی با خستگی و پیچیدگی ذهن مخاطب زاده میشه. یعنی نویسنده به جای اینکه بگه: چطور بخندونم؟ میگه: چطور با مخاطبم همدردی کنم وقتی از فلسفه، علم یا نقد اجتماعی خسته است؟