آیا مدیتیشن توسط علم روانشناسی پذیرفته شده؟
4 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه
مدیتیشن، بخصوص در قالب ذهن آگاهی، نه فقط توسط روانشناسی مدرن قبول شده بلکه به یکی از ابزارهای استاندارد و دارای پشتوانه ی علمی بسیار قوی در روان درمانی های موج سوم تبدیل شده.
اینکه مدیتیشن از یک عمل سنتی و معنوی به یک مداخله ی بالینی تبدیل شد، داستان جالبی داره که در جریانش، علوم اعصاب نقش کلیدی داشت.
در دهه های اخیر، هزاران پژوهش با استفاده از تصویربرداری مغزی نشون دادن که مدیتیشن باعث تغییرات ساختاری و عملکردی واقعی در مغز میشن. وقتی چیزی باعث تغییر ساختاری در مغز میشه، دیگه نمیشه نادیده اش گرفت.
روان شناس ها و عصب شناس ها متوجه شدن که مدیتیشن دقیقا روی همون نواحی از مغز تاثیر میذاره که در اختلالات ذهنی، مثل اضطراب، افسردگی و حلقه های هذیانی، دچار اختلال میشن.
مثلا DMN بخشی از مغزه که داستان سازی میکنه و فرد رو در گذشته یا آینده و افکار ارجاعی هذیانی غرق میکنه. مدیتیشن، فعالیت این شبکه رو آرام میکنه.
قشر پیش پیشانی مسئول کنترل اجرایی، تصمیم گیری منطقی و نقد افکار هست. مدیتیشن باعث ضخیم تر شدن این بخش میشه یعنی به فرد کمک میکنه ناظر افکارش باشه و لزوما قربانیشون نشه.
آمیگدال مرکز پردازش ترس و واکنش های "بجنگ یا فرار کن" هست. در مدیتیشن های منظم، فعالیت این بخش کاهش پیدا میکنه و به این ترتیب، فرد در برابر استرس، کمتر واکنش عصبی نشون میده.
روانشناسی، مدیتیشن رو در بسته های درمانی خاصی ادغام کرده که در کلینیک های معتبر دنیا استفاده میشن.
اما در مواردی، هشدارهایی درمورد مدیتیشن وجود داره. در موارد سایکوز شدید یا هذیان های حاد، مدیتیشن باید با احتیاط و زیر نظر متخصص انجام بشه چون در بعضی افراد، سکوت و تمرکز بیش از حد روی درون، میتونه باعث بشه فرد بیشتر در دنیای ذهنی خودش غرق بشه یا اضطرابش بالا بره. در این شرایط، پزشک ها معمولا درمان های شناختی و رفتاری رو توصیه میکنن و مدیتیشن رو به عنوان یک درمان کمکی و بعد از تثبیت وضعیت دارو درمانی، اضافه میکنن.
اما چیزی مثل 7 چاکرا، به طور مستقیم و در چارچوب علمی علم روانشناسی مدرن پذیرفته نشده.
مفاهیم چاکرا و انرژی های مرتبط با این مفهوم، مثل پرانا، کی و ...، عمدتا ریشه در سنت های معنوی و فلسفی شرق، بخصوص آیین هندو و یوگا دارن. این مفاهیم، تجربه های درونی و شهودی رو توصیف میکنن که اندازه گیری و سنجیدن شون به کمک روش های علمی استاندارد، هنوز دشوار یا غیر ممکنه.
علم روانشناسی برای توضیح رفتار و تجربه ی انسان، براساس مدل های زیست شناختی، عصبی، شناختی و اجتماعی بنا شده. در این مدل ها، مراکز انرژی یا جریان پرانا به شکلی که در سنت های شرقی تعریف میشه وجود نداره.
اهداف سنت های معنوی و روانشناسی اغلب متفاوته. در حالیکه روانشناسی دنبال توضیح، پیش بینی و تغییر رفتار و فرآیندهای ذهنی بر اساس شواهد قابل مشاهده و آزمونه، سنت های معنوی اغلب دنبال رشد روحی، اتصال به امر متعالی و تجربه های عرفانی هستن.
همونطور که بالاتر هم گفته شد، خیلی از تمرینات مرتبط با چاکراها، مثل یوگا و مدیتیشن های خاص، نتایج مثبت و قابل اندازه گیری در سلامت روان و جسم افراد دارن. این نتایج، مثل کاهش استرس، بهبود خلق و خو و افزایش تمرکز، توسط روانشناسی قبول شدن. اما روان شناسی این نتایج رو نه به وجود چاکراها بلکه به تغییرات فیزیولوژیکی و عصبی ناشی از این تمرینات مثل تاثیر بر سیستم عصبی خود مختار، ترشح اندروفین و تغییر الگوهای مغز نسبت میده.
مفاهیمی مثل چاکرا رو میشه به عنوان استعاره هایی قدرتمند برای توصیف حالات روانی و عاطفی در نظر گرفت. برای مثال، چاکرای ریشه که با احساس امنیت و بقا مرتبطه، میتونه استعاره ای برای نیازهای اساسی انسان باشه.
چاکرای قلب که با عشق و رابطه مرتبطه، میتونه به جنبه های عاطفی و اجتماعی ما اشاره داشته باشه.
چاکرای گلو که با بیانگری مرتبطه میتونه به توانایی ما در ارتباط و ابراز وجود مرتبط باشه.
روانشناسی این جنبه های روانی مثل نیاز به امنیت، عشق و ابراز وجود رو به طور کامل مطالعه و تایید میکنه اما نه لزوما با این چارچوب انرژیکی.
کارل یونگ، روانشناس سوئیسی، به شدت به نمادها و کهن الگوهای مشترک در ناخودآگاه جمعی علاقه مند بود. اون بعضی از مفاهیم انرژیکی و نمادین مثل پرانا یا چی رو به عنوان انرژی روانی و نمادهایی از کهن الگوها درنظر گرفت. هرچند یونگ مسقیما چاکراها رو براساس متون هندی مطالعه نکرد اما نگاهش به انرژی روانی و نمادگرایی، راه رو برای درک بهتر بعضی از این مفاهیم در چارچوب روانشناسی تحلیلی باز کرد.
روانشناسی مدرن، تجربه های زیستی و روانی ناشی از تمریناتی مثل یوگا و مدیتیشن رو که ممکنه در سنت های چاکرا هم وجود داشته باشن، به طور علمی مطالعه و تایید میکنه اما مفهوم واقعی و فیزیکی چاکراها به عنوان مراکز انرژی رو در دایره ی علمی خودش نمیپذیره. این مفاهیم بیشتر در حوزه ی معنویت، فلسفه و طب مکمل باقی میمونن مگر اینکه بتونن با روش های علمی قابل آزمون و تکرار، وجود خودشون رو اثبات کنن.
به عبارت دیگه، روانشناسی به نتایج مثبت مدیتیشن و یوگا اهمیت میده اما توضیح پشت این نتایج در چارچوب های زیست شناسی و عصبی ارائه میشه نه مفاهیم انرژی یابی سنت های شرقی.