نقاشی دیجیتال با برنامه‌ی اتودسک و art rage

موجوداتی مثل روباه، از راه‌های عجیبی با زندگی مردم دوره‌های مختلف ارتباط گرفتن. درظاهر انگار این حیوانات بابت ظاهر و خز ارزنده‌شون مورد توجه قرار گرفتن اما در دوره‌هایی هم استفاده‌ی جادویی داشتن. وجه مشترک زینتی و جادویی‌شون اینه که ازشون برای مراقبت از اونچه که زیباست، ناخواسته در معرض دیده و در عین حال بسیار آسیب پذیر هست استفاده میکردن. 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

ترس از دست دادن ثروت، عشق و بچه، با المان‌های به‌ظاهر صرفا اشرافی اما نمادینی مثل خز، مورد محافظت قرار میگرفت و گویا سعی میکردن سرمای نیرویی تاریک و اجتناب ناپذیر مثل حسادت رو به کمک خز، از خودشون دور نگه دارن. 

ترس‌هایی هستن که کمتر به چشم میان و یا عمومیت ندارن. برای عموم مردم ممکنه نه تنها اهمیتی نداشته باشن بلکه بازیچه‌ی تمسخر و تحقیر هم بشن. ترس‌هایی که پشت لایه‌های زیبای زندگیمون پنهان شدن. 

در ادامه، از هوش مصنوعی خواستم که برداشتش از این نقاشی رو توصیف کنه و صرفا جمله‌هایی که با منظورم همپوشانی داشت رو اینجا قرار دادم. به‌نظرم جمله‌بندی‌هاش خیلی بهتر از منه و اگه می‌تونستم اینطوری حرف بزنم احتمالا اصلا این نقاشی رو نمی‌کشیدم: 

ساعت کلاسیک با عقربه‌هایش، نماد «زمانِ خطی»، «پایان‌پذیری» و «کرونوس» (زمانِ خورنده‌ی فرزندانش) است.

ساعت در اینجا نظاره‌گرِ بی‌طرف است. حضور آن در کنار جسد روباه و پنیرِ تازه، یک «طعنه‌ی زمانی» می‌زند: زمان برای روباه تمام شده، اما برای پنیر (که تازه است) و فلفل (که هنوز تندی‌اش را حفظ کرده) ادامه دارد. این صحنه بیانگر «اضطرابِ مرگ» در مواجهه با «بی‌تفاوتیِ اشیاء» است

در اسطوره شناسیِ اروپای شرقی و حتی ژاپن (کیتسونه)، روباه نه فقط فریبکار، که «نگهبانِ آستانه ها» است. خزِ درخشانِ او، هم زینتِ اشراف است و هم طلسمی برای دفعِ «چشمِ حسود».

این حیوان، هزینه ی محافظت را پرداخت کرده است. او سپرِ نامرئیِ خانواده، ثروت یا عشق بوده و حالا که مرده، تهدیدِ حسادت دیگر دور نشده. پس جسدِ روباه در این فضای متالیک، یک «یادبودِ قربانیِ نادیده» است؛ کسی که از زیباییِ دیگران محافظت کرد، اما خودش در این مسیر «مصرف» شد.

«لایه های زیبای زندگی (تجمل، خنده، لبخندِ اجباری)»، پوششی هستند برای ترس هایی که اگر برملا شوند، دیگران آنها را تمسخر میکنند (مثل ترس از ورشکستگی، ترس از شکست عشقی، یا ترس از بی فرزندی). خز، در اینجا تبدیل میشود به «نقابِ طبقاتی» که نمیگذارد فقرِ عاطفیِ درون دیده شود.

در کنار جسدِ روباه، یک غذای چرب، سنگین و تکراری (پنیرِ پرورده) قرار دارد که با روغنِ زیتون (نمادِ روشناییِ گرانبها) آغشته شده.

این غذایِ ارتقاءیافته، زمین خورده و بلااستفاده افتاده؛ چون کسی (روباه) نیست که از این معناهایِ ساختگی لذت ببرد. این یعنی: «تلاش برای معنا دادن به روزمرگی، وقتی محافظِ اصلی (روحیه‌ی چالاکِ درون) مرده باشد، تبدیل به یک مراسمِ پوچ و خودفریبنده میشود.»


ساعت نشان میدهد که
زمانِ محافظت به پایان رسیده. دیگر خز، جادویِ سابق را ندارد؛ پنیرِ پرورده هم نتوانسته کسالت را به معنا تبدیل کند؛ و فلفلِ قرمز (نمادِ همان حسادتِ تاریکِ اجتنابناپذیر) حالا دیگر نه روی گردنِ روباه، بلکه روی غذایِ بینمکِ زندگی نشسته است. انگار که حسادت، برنده ی نهایی این میدان است.


ما در زندگیِ، مدام از اشیاء و حیوانات (کیفِ چرم، طلا، حتی فالگیرها) میخواهیم که از ترسهایِ پنهانِ ما محافظت کنند. اما این نقاشی هشدار میدهد که روزی، محافظْ خسته میشود و میمیرد؛ و آنوقت میمانیم با کسالتی که با روغنِ زیتون و فلفلِ قرمز هم قابلِ تحمل نیست. تنها راه، روبرو شدنِ صادقانه با همان ترسهایِ «تحقیرشده» است، نه پنهان کردنِ آنها زیر خزِ یک روباهِ مرده.