تقدیس هنر پولانسکی در دنیای روانکاوی
28 فروردین · · خواندن 3 دقیقه
در سال 2009 یک مقاله ی روانکاوی منتشر شد و سرنوشت تاریک دو شخصیت مشهور به اسم رومن پولانسکی و چارلز منسون رو مقایسه کرد. رومن پولانسکی به عنوان کارگردان سینما و متجاوز فراری شناخته میشه و چارلز منسون، رهبر فرقه و جنایتکار و قاتل هست.

این نویسنده عقیده داره که وجه مشترک هر دونفر اینه که در کودکی، آسیب های شدید روانی رو تجربه کردن. پولانسکی از هولوکاست جون سالم به در برد و مادرش در آشویتس کشته شد و خودش هم شانس آورد که تونست فرار کنه.
منسون در خانواده ای آشفته و بدون پدر بزرگ شد و بارها به دست مادرش رها شد و در کودکی قربانی آزار جنسی و زندان شد.
تراژدی های بعدی با پولانسکی شروع میشه که در سال 1969 همسر باردارش شارون تیت رو در قتل های فرقه ی منسون از دست داد و بعدها خودش به جرم تجاوز به دختر نوجوانی متهم شد و قبل از صدور حکم، به اروپا فرار کرد و تا امروز هم به آمریکا برنگشته.
منسون تبدیل به رهبر فرقه شد و اعضاش اونو مثل مسیح میپرسیدن. دچار توهمات مذهبی، پارانویید و بزرگ منشی بود و قتل های بی رحمانه ای رو ترتیب داد.
از نظر این نویسنده، پولانسکی ویژگی های نورتیک یا عصبی نشون داد ولی تونست با خلاقیت و هنر، بخشی از آسیب ها رو به شکلی سازنده تبدیل کنه ولی منسون ویژگی های سایکوتیک یا روانپریشانه و ضد اجتماعی داشت و نتونست با جامعه تطبیق پیدا کنه.
نویسنده نتیجه میگیره که تفاوت اصلی در مرحله ی رشد روانی اونهاست. پولانسکی بیشتر درگیر مسائل ادیپی بوده درحالیکه منسون دچار اختلالات شدید در مرحله ی پیش ادیپی بوده. جمع بندی حرفاش اینه که مراقبت والدین و آموزش مناسب، عناصر کلیدی برای رشد روانی سالم و سازگاری اجتماعی هستن.
با این وجود این سوال پیش میاد که نویسنده با چه اطمینانی میگه که پولانسکی تونسته آسیب ها و میلش به شرارت رو مدیریت کنه؟ مگه محتوای کاراش امن هستن و مورد تحلیل جزئی قرار گرفتن؟ اینکه یکنفر قادر به تولید اثر هنری هست، لزوما به این معنی نیست که به نوعی صلح و سازش رسیده و داره مطلقا کار مفیدی رو به جامعه ارائه میده. درواقع با هنر میشه قوی ترین تحریک های احساسی رو ایجاد کرد و مخاطب رو به سمت سمی ترین تصمیمات ممکن کشوند و دقیقا بابت همینه که محتوای کارهای هنری، لازمه که مورد نقد قرار بگیرن و درمورد تاثیری که میتونن روی جامعه بذارن، آگاه باشیم.
درواقع کارهای پولانسکی پر از اضطراب، پارانویید، خشونت و بازی با مرز قربانی و متجاوز هستن و بعضی از منتقدها عقیده دارن که اون نه تنها ترومای خودش رو بازنمایی کرده بلکه گاهی اون رو به شکل ناراحت کننده ای بازسازی کرده و انگار تماشاگر رو مجبور میکنه در موقعیت های اخلاقی مبهم قرار بگیرن و با خشونت همدلی کنن.
مثلا در مقاله ای تحلیل شده که پولانسکی در فیلم Death and the Maiden ساختاری خلق میکنه که بیننده رو در موقعیت تماشاگر بی طرف قرار میده اما درعین حال اونها رو درگیر بازبینی گذشته ای خشونت بار میکنه. این یعنی آثارش نه فقط بازنمایی ترومای شخصی هستن بلکه نوعی مواجهه ی اخلاقی با خشونت و قدرت هم به حساب میان.