هابارد موسس فرقه ی ساینتولوژی هست که همیشه اسمش رو درکنار اسم افرادی مثل تام کروز شنیدید. هابارد بیشتر به عنوان یک نویسنده شناخته شده و مغز متفکر این فرقه هست اما بعد از تاسیس ساینتولوژی در سال 1952، دیگه به طور جدی و پیوسته داستان نویسی نکرد، صرفا چند پروژه ی داستانی بزرگ رو در سالهای آخر زندگیش منتشر کرد که بیشتر برای تبلیغ فرقه بودن و شباهت چندانی به رمان های معمولی نداشتن.

در سال 1982 رمان Battlefield Earth 1982 رو نوشت که یک رمان علمی تخیلی حجیم با بیش از 1000 صفحه بود. این کتاب داستانی درباره ی سلطه ی بیگانه ها بر زمین و مقاومت انسان هاست و خیلی ها گفتن این کتاب، استعاره ای از نگاه فرقه ای هابارد به روشن شدن و نجات بشره. 
در سال های 1985 تا 1987 کتاب Mission Earth رو نوشت که مجموعه ای 10 جلدی با لحن طنز، علمی تخیلی و نقد اجتماعی بود. این داستان پر از شخصیت های اغراق شده، فساد سیاسی و مرتبط با مفهوم کنترل رسانه ای هست و بعضی از منتقدا گفتن که این مجموعه، بازتابی از ساختار ساینتولوژی و نگاه هابارد به جهان بیرونه. 
این کارها مهمن چون هابارد بعد از تاسیس فرقه، دیگه داستان نویس صرف نبود و کارهای بیشتر از سرگرمی، تبدیل به ابزار تبلیغاتی، فلسفی و حتی ابزار آموزشی شدن. کلیسای ساینتولوژی این کتاب ها رو به عنوان ادبیات معنوی معرفی میکنه و لزوما بهشون به چشم رمان نگاه نمیشه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

درباره ی ال ران هابارد و فرقه ی ساینتولوژی، چند فیلم و مستند مهم ساخته شده اما نه به عنوان اقتباس مستقیم از کتاب ها بلکه بیشتر به عوان افشاگری، تحلیل و نقد ساختار فرقه ای. این کارها بیشتر از اینکه داستانی باشن، سعی دارن درون این فرقه رو نشون بدن. 
در سال 2015 مستندی به اسم Going Clear به کارگردانی اکس گیبنی ساخته شد که براساس کتابی از لارنس رایت بود و یکی از افشاگرانه ترین مستندها درباره ی ساینتولوژی بود. این مستند شامل مصاحبه با اعضای سابق، تحلیل شخصیت هابارد و بررسی روش های کنترل ذهن هست که به نوبه ی خودش برنده ی چند جایزه ی امی شد و منتقدها هم تحسینش کردن. 


در همون سال، مستند دیگه ای به اسم My Scientology Movie به دست لوئیس ترو ساخته شد که لحن طنز و کنایه آمیزی داشت و سعی کرد صحنه هایی از درون فرقه رو به کمک بازیگر بازسازی کنه و نقدی بر سانسور و رفتارهای تهدیدآمیز این کلیسا بود. 
اما در سال 2000، فیلمی با اقتباس از کتاب های داستانی هابارد ساخته شد که شکست سنگینی رو تجربه کرد. این فیلم با اسم Battlefield Earth با بازی جان تراولتا به عنوان عضو فرقه، با بودجه ی بالایی ساخته شد ولی استقبال خیلی بدی داشت و منتقدها اون رو یکی از بدترین فیلم های تاریخ سینما ارزیابی کردن. این فیلم با دیالوگ های اغراق شده، جلوه های ضعیف و روایت فرقه گرایانه شناخته شده. 
در این فیلم، ترل با بازی جان تراولتا با غرور میگه: من باهوش ترین موجود در این سیاره هستم!

ولی در ادامه، نقشه ای میکشه که حتی یه بچه ی کلاس اولی هم میتونه بهترش رو طراحی کنه. 
فضائیا درمورد انسان ها میگن: اونا حتی نمیدونن چطور یه دکمه رو فشار بدن! 
درحالیکه همون انسان ها بعدا با جت های جنگی هزارساله پرواز میکنن و بیگانه ها رو نابود میکنن و این کار رو بدون آموزش، بدون سوخت تازه و بدون اینکه منطق داستانی حفظ بشه انجام میدن. 
در این فیلم، وقتی جانی اعلامیه ی استقلال آمریکا رو میخونه میگه: حالا فهمیدم آزادی یعنی چی!
و در عرض چند روز، تبدیل به یک رهبر نظامی، خلبان، استراتژیست و ناجی بشریت میشه. 
شاید از دور، این فرقه خیلی جنون آمیز یا درنظر بعضیها، خیلی بشردوستانه به نظر برسه اما شاید صرفا در خدمت رفاه اعضای خودش هست و از چرخه ی شهرت و کسب ثروتشون حمایت میکنه که اتفاقا در این زمینه، موفق هم بوده. به نوعی مثل یک آژانس کسب شهرته که فضای آیینی و کلیسایی داره. فرقه درست کردن، روش رایجی برای سواستفاده و کسب ثروت و رفاه هست که خیلیا به سراغش رفتن و خیلیا هم اگه سراغش نرفتن، بابت این بوده که اصلا قدرتش رو نداشتن. 
ساینتولوژی از چند جهت کاملا شبیه آژانس ها عمل میکنه چون برای اعضای مشهور، تصویرسازی انجام میده، محافظت رسانه ای و حقوقی رو پیگیری میکنه؛ شبکه ی درونی برای رشد مالی و معنوی داره و سیستم ارتقا مرحله ای داره که با پرداخت پول همراهه و این ساختار، برای افرادی که درونش پذیرفته میشن، میتونه رفاه، شهرت و امنیت بیاره؛ البته تا زمانی که این اعضا، از خط قرمزها عبور نکنن. 
میشه گفت اندیشه ی هابارد، لزوما نیازی نیست که تبدیل به یک دیدگاه عامه پسند در سینما بشه. چون این اندیشه، یک دانش باطنی و مخصوص یک طیف نخبه است. این طیف، مهندس بالقوه ی ایدئولوژی های مدرن، به نفع کنترل جامعه است.

میشه اینطور استدلال کرد که هدف هابارد، هیچوقت این نبود که اندیشه اش رو عامه پسند کنه و به سینما بیاره بلکه برعکس، از ابزارهایی مثل سینما و ادبیات برای دو هدف کاملا متفاوت استفاده میکرد. 
اندیشه ی هابارد به عنوان یک دانش باطنی طراحی شده و ساختار هرمی و پلکانی داره. دانش و حقیقت، به تدریج و در ازای پرداخت هزینه های مالی، زمانی و تعهد فاش میشن. این سیستم به افرادی که خودشون رو باهوشتر، خاصتر و شایسته تر از توده میدونن، حس تعلق به یک گروه برتر و دسترسی به اسرار متعالی میده. همین نخبه گرایی برای بسیاری از مهندس ها، هنرمندا، مدیرها و روشنفکرا جذابیه. 
اگر این اندیشه به راحتی و برای همه در یک فیلم عامه پسند قابل درک باشه، ارزش انحصاری و جاذبه ی رازآلودگی خودش رو از دست میده. شکست فیلم بتفیلد ارث، از این نظر، یک موفقیت استراتژیک بود چون ثابت کرد حقیقت ساینتولوژی، چیزی نیست که بشه اون رو به سادگی در یک بسته ی سرگرمی به توده ی مردم فروخت. این حقیقت، فقط برای افرادی هست که حاضرن مسیر طولانی و پرهزینه ی دیانتک یا آموزش پلکانی رو طی کنن. 
هابارد و ساینتولوژی از سینما نه برای گفت و گو با عموم، بلکه به عنوان ابزاری در مهندسی ایدئولوژیک استفاده کردن. فیلم ها و ویدیوهای آموزشی داخلی که شخصیت هابارد رو اسطوره سازی میکنن، یک روایت یکسان و کنترل شده دارن. اینجا سینما یک ابزار یکسان سازی فکری در داخل فرقه است. 
در سطح برون گروهی، حضور ستاره های سینما مثل تام کروز یا جان تراولتا، بهترین تبلیغ برای این ایده است که این دانش باطنی، کلید موفقیت و نفوذ در اوج جامعه است. این عامه پسند کردن خود اندیشه نیست بلکه عامه پسند کردن نتایج ادعاییش هست، یعنی ثروت، شهرت، قدرت و سلامت. این یک مارکتینگ نخبه گرایانه است که نشون میده این سیستم برای همه نیست بلکه برای بهترین هاست. 
همونطور که گفته شد، این طیف، مهندس بالقوه ی ایدئولوژی های مدرن به نفع کنترل جامع هستن. ساینتولوژی یک نمونه ی کامل از تکنوکراسی معنویه. از زبان علم استفاده میکنه تا برای ذهن های منطقی گرا و فنی جذاب باشه، از ساختارهای سلسله مراتبی دقیق استفاده میکنه، داده های شخصی عمیق رو از طریق آزمون ها و اعترافات جمع میکنه که خودشون به نوعی ابزار کنترل قدرت هستن. 
در نهایت، یک جامعه ی کاملا کنترل شده و کارآمد از اعضای تایید شده درست میشه که خارجی ها، اعم از دولت ها، روانپزشکا و رسانه های مستقل، به عنوان دشمن هایی علیه پیشرفت بشر تلقی میشن. 
سینمای عامه پسند، محل مناسبی برای تبلیغ اندیشه ی هابارد نیست چون ذاتش با راززدایی و دموکراتیک کردن دانش در تضاده. قدرت این اندیشه دقیقا در نخبه گرایی، انحصار اطلاعات و ساختار کنترل شده است هست. سینما برای اونها یا یک ابزار تبلیغاتی داخلیه یا یک پلتفرم برای نمایش موفقیت های نخبگان عضو و لزوما یک میدان برای گفت وگوی آزاد با عموم نیست. 
سیستم فکری هابارد، چیزی برای ایجاد برابری یا منفعت رسوندن به همه نیست بلکه کاملا یک سیستم هرمی و سودجوعه. چنین اندیشه ای، فقط باید مورد پسند افرادی قرار بگیره که دانش و قدرت کافی برای تثبیت این سیستم فکری دارن. تصویر تام کروز در سینما، چه به عنوان یک بازیگر، چه کاراکتری که در مجموعه فیلم ماموریت غیر ممکن ساخته، دقیقا تصویر همون نخبه ای هست که مردم حق ستایشش رو دارن و با این وجود، هیچ دلیلی نداره که شبیهش باشن. 
تام کروز نیازی نداره جهت گیری سیاسی خاصی داشته باشه اما با توجه به قدرتی که داره، میتونه مورد توجه یک جامعه ی دوقطبی قرار بگیره. 


این سیستم، یک مسیر رسمی و پولی برای نخبه شدن تعریف میکنه. شما با پرداخت پول و صرف زمان، مراحل رو طی میکنید و به وضعیت های عملیاتی بالاتر میرسید. این نوعی کالایی سازی از معنویت و برتریه. اما نکته اینه که این برتری، هیچوقت برابری طلب نیست. هدف، بالا بردن فرد در یک نردبان سلسله مراتبی هست تا اون رو از توده ی ناآگاه جدا کنه. این سیستم به اعضا حس تعلق به یک گروه برتر و منتخب میده و لزوما باعث حس همدلی با کل بشریت نمیشه. 
در این وضعیت، نقش یک ستاره ی سینمایی مثل تام کروز، حیاتی میشه چون درواقع مصداق زنده و موفق همون وعده ای هست که سیستم هابارد میده. تام کروز در اوج هالیووده و ثروت، شهرت و مهارت فیزیکی قابل توجهی داره. یکی از بلندپایه ترین و متعهدترین اعضای ساینتولوژیه و سیستم این پیام رو القا میکنه که بخشی از این موفقیت به خاطر دانش و حمایت ساینتولوژی هست. 
مردم اون رو میبینن، تحسین میکنن اما میدونن که زندگیش به راحتی به دست نمیاد. این دست نیافتنی بودن، قدرتش رو تثبیت میکنه و توده ها رو در جایگاه مصرف کننده ی منفعل تصویرش نگه میداره. اونها میتونن بلیط فیلمش رو بخرن و اونو تحسین کنن اما هیچوقت باهاش همتراز نمیشن. 
همونطور که گفته شد، تام کروز نیازی نداره جهت گیری سیاسی خاصی داشته باشه. این سیاست زدایی ظاهری، باعث میشه برای طیف وسیع تری از مخاطب ها، جذاب و غیر تهدید آمیز باعث بمونه و عملا الان یک قهرمان آمریکایی خالص و فراجناحی هست. 
ولی درواقع عضویت و تبلیغ یک سیستم ایدئولوژیک بسیار متمرکز و خاص، خودش یک عمل سیاسی عمیق به حساب میاد. تام کروز سیاست حمایت از ساختار قدرت ساینتولوژی رو دنبال میکنه، ساختاری که خودش رو فراتر از سیاست های متعارف قرار میده تا کنترل بیشتری اعمال کنه. 
در یک جامعه ی دوقطبی، همچین چهره ای میتونه به عنوان یک پناهگاه امن نمادین عمل کنه. کسی که به نظر میرسه از جنگ های فرهنگی روزمره فراتر رفته و به حقیقتی والاتر رسیده، برای خیلیا جذابه. 
تام کروز برای ساینتولوژی صرفا یک عضو مشهور نیست، اون مهم ترین ابزار تبلیغاتی و اعتبار بخش فرقه به حساب میاد. تام کروز تصویری زنده از این ایده است که نخبه گرایی سازمان یافته ی فرقه داره کار میکنه و میتونه اعضا رو به اوج برسونه. 
این وضعیت، توده ها رو در حالت تحسین منفعل نگه میداره درحالیکه افراد دنبال موقعیت و هویت رو به سمت فرقه جذب میکنه. این نوعی مهندسی اجتماعی در سطح پیشرفته به حساب میاد. 
وجهه ی تام کروز رو بذارید در کنار سینمای لیبرال. اندیشه ی لیبرال، در عین تاکید بر فردگرایی، قوی ترین و محبوب ترین داستان های خودش رو به شکلی ارائه داده که همه می تونن جای قهرمان داستان باشن و مسیر قهرمان داستان رو برای رسیدن به اونچه که سعادت نامیده میشه طی کنن. لیبرالیسم در کشورهای توسعه یافته، سرو اندیشه های باطنی برای طیف غیر نخبه است. 
روایت کلاسیک لیبرال هالیوودی که ریشه در افسانه های آمریکایی داره روی یک ساختار جهان شمول و دموکراتیک اسواره. در این سیستم، قهرمان میتونه هر کسی باشه. قهرمان اغلب یک فرد معمولیه که از ابتدا نخبه نیست ولی پتانسیل خاصی داره. 
سعادت، هدفی هست که با تلاش فردی، پشتکار، باور به خود و عمل به اصول جهان شمول به دست میاد. پیام نهایی هم اینه که تو هم میتونی، این مسیر برای همه بازه. قهرمان شدن نیاز به تولد در خاندانی خاص یا دسترسی به دانش باطنی نداره بلکه نیاز به عمل اخلاقی و عزم راسخ داره. 
لیبرالیسم توسعه یافته، یک اسطوره شناسی عامه پسند و یکپارچه ساز درست کرده. این اسطوره ها اضطراب فردی و اجتماعی رو در قالب داستان هایی با پایان بندی خوش مدیریت میکنن و به جامعه یک روایت جمعی قابل هضم میدن. این آیین های سکولار جامعه ی مدرن به حساب میاد. 
در اندیشه ی هابارد، قهرمان کسی هست که به سیستم وصله. قهرمان واقعی، کسی مثل تام کروزه که از قبل استثنایی هست و عضویت و دانش باطنی سیستم، اون رو به اوج رسونده یا حفظ کرده. 
سعادت نه با تلاش فردی در دنیای بیرون بلکه با طی کردن مراحل درونی و پرداخت شده در یک سازمان اختصاصی به دست میاد. این مسیر، برای همه باز نیست و فقط افرادی می تونن داشته باشنش که شایستگی و توان مالی لازم رو داشته باشن. 
پیام نهایی اینه که "تو هم میتونی نزدیک بشی، اما فقط اگر از این در خاص وارد بشی و قوانین ما رو قبول کنی." قدرت نهایی، انحصاری و کنترل شده است. 
این سیستم، یک اسطوره شناسی گزینشی درست میکنه و هدفش یکپارچه سازی توده ها نیست بلکه جذب و تبدیل افراد خاصی هست که خودشون رو متفاوت از بقیه میدونن. این سیستم بهشون یک هویت برتر و یک مسیر انحصاری پیشنهاد میده. 
لیبرالیسم با شعار فردگرایی، در عمل، روایت های جمع گرا و جهان شمول میسازه تا جامعه رو حول اصول مشترک نگه داره. این دموکراسی اسطوره هاست. ساینتولوژی به عنوان یک نمونه ی نخبه گرا، با شعار نجات فردی، درعمل ساختارهای سلسله مراتبی و انحصاری میسازه تا قدرت رو در یک گروه محدود متمرکز کنه. این الیگارشی اسطوره هاست. 
مساله ای که قلب لیبرالیسم و عرفان باطنی رو به هم پیوند میزنه، تمرکز زیاد روی انسان و فردیتش هست. این تمرکز، فراتر از بدن فیزیکی، متوجه درونیات و روان انسان میشه، موضوعی که در ایدئولوژی های سنتی و افکار محافظه کارانه، بعضا کاملا نادیده گرفته میشه.

هر دو سیستم، چه لیبرالیسم و چه عرفان های باطنی مدرن، محصول همون چرخش سوژه ای هستن که از رنسانس و بخصوص عصر روشنگری شروع شد. منبع حقیقت و مرجعیت از بیرون، مثل کلیسا، سنت یا جامعه، به درون فرد منتقل شد و خود، به یک پروژه، یک قلمرو برای کاوش و بهبود تبدیل شد.

جمع بندی
هر دو سیستم، قلمرو درون رو خیلی جدی میگیرن و اون رو به عرصه ای برای کار، تلاش و پیشرفت تبدیل میکنن. ایدئولوژی های سنتی تر و محافظه کارانه تر، اغلب این تمرکز افراطی بر روی روان و درونیات فردی رو نادیده میگیرن یا اون رو نقد میکنن. نقدشون اینه که این فرهنگ خودشیفتگی، (به نقل از کریستوفر لش) باعث فرسایش پیوندهای اجتماعی، سنت ها و مسئولیت های جمعی میشه. از نظر منتقدهای محافظه کار، تمرکز روی جامعه، خانواده، سنت یا دین به عنوان نهادهای فرافردی، مهم تر از کاوش بی پایان در امیال و تراماهای فرده. 
لیبرالیسم سعی میکنه این فردیت رو در چارچوب یک اجتماع مبتنی بر قرارداد و مدارا قرار بده درحالیکه عرفان های باطنی قدرت گرا مثل ساینتولوژی، این فردیت رو به سلاحی برای جداسازی از جامعه و پیوستن به یک نخبه کیش انحصاری تبدیل میکنن. 
این نشون میده که چرا یک فرد جویای معنا در دنیای مدرن، ممکنه همزمان هم به روان درمانی لیبرال و هم به یک سیستم باطنی گرایش پیدا کنه. هردو وعده میدن که رازهای درون اون رو کشف و زندگیش رو متحول کنن اما مسیر نهاییشون به کل متفاوته.