دههی 40 هالیوود چطور سپری شد؟
12 اردیبهشت · · خواندن 12 دقیقه
دههی 40 زمانی هست که دنیا جنگ جهانی دوم رو تجربه کرد. هالیوود در این دوره با دولت آمریکا همکاری کرد تا فیلم های آموزشی و تبلیغاتی بسازه و روحیه ی مردم رو تقویت کنه. ستاره هایی مثل کلارک گیبل، جیمز استوارت و فرانک کاپرا از جمله افرادی بودن که به ارتش ملحق شدن و عملا سینما با فیلم های خاص مرتبط با جنگ، تبدیل شد به ابزار مقاومت، امید و تقویت حس ملی پرستی.

بعد از جنگ، ما شاهد ظهور فیلم نوآور هستیم که درهمپوشانی با اضطراب، تردید و تاریکی بعد از جنگه. فیلم هایی مثل The Big Sleep و The Maltese Falcon با نورهای تیز، سایه های سنگین و ضد قهرمان های پیچیده، سبک جدیدی ساختن. زن های مرموز، مردهای شکست خورده و شهرهای بی رحم، ازجمله عناصر اصلی این فیلم ها بودن و روان زخمی جامعه رو به تصویر کشیدن.
بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
فیلم Citizen Kane یا شهروند کین از اورسن ولز، به عنوان یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما شناخته میشه و از جمله شاهکارهای هنری و تکنیکی این دوره است. استفاده از تکنیک های جدید مثل مات پینتینگ، پرسپکتیو معکوس و تدوین غیرخطی، ازجمله عناصر جدید این دوره است.
همچنین در بازه ای، افول سینما شروع میشه و شاهد ظهور تلویزیون هستیم. بعد از جنگ، با گسترش خانه سازی در حومه ها و ارزان شدن تلویزیون، مردم کمتر به سینما رفتن و تا اوایل دهه ی 50، تعداد تماشاگران هفتگی سینما به شکل محسوسی کمتر شد.
در دوره ی جنگ، با رفتن مردها به جبهه، زنان وارد کارخانه ها و نقش های اجتماعی شدن. این تغییر، در سینما هم نمود پیدا کرد و شخصیت های زن مستقل، قوی و گاهی پیچیده تر از قبل رو شاهد هستیم.

داستان ها روایت تیره تری پیدا کردن و این تاثیر رو بعضا در فیلم های عاشقانه ای مثل Casablanca هم میشه دید. داستانی که پر از حس فراق و قربانی شدن هست.
افت محبوبیت سینما عملا هیچ ارتباطی به وضعیت اقتصادی یا جنگ نداشت. اتفاقا در دهه ی 1940، وضعیت اقتصادی آمریکا هم رشد صنعتی رو تجربه کرد و هم اشتغال بیشتر شد و صرفا شاهد نوعی فقر پنهان هستیم.
جنگ جهانی دوم باعث شد آمریکا از رکود بزرگ بیرون بیاد و تولید صنعتی به شدت افزایش پیدا کرد. میلیون ها شغل جدید درست شد و این موضوع به لطف صنایع نظامی و کارخانه ها بود. حتی زن ها تونستن کار پیدا کنن و درآمدها بالا رفت و خیلی از خانواده ها برای اولین بار صاحب خانه یا ماشین شدن.
فقر مثل هر دوره ای وجود داشت و بعضا شدیدتر هم شد و صرفا شاید بعضی از دلایلش فرق میکرد. حدود 20 میلیون نفر در مرز گرسنگی زندگی میکردن و مشکلاتی مثل کمبود مسکن، مدرسه، بیمارستان و مراقبت از بچه ها رایج بود. خانواده ها مجبور بودن برای کار، مهاجرت کنن و طلاق ها زیاد شد و میلیون ها زن تنها با بچه هاشون زندگی میکردن. بچه های زیادی بدون نظارت بزرگ شدن و نرخ بزهکاری، بیماری های جنسی و فرار از مدرسه بالا رفت.
با وجود افزایش دستمزد، نابرابری اجتماعی و روانی بیشتر شد و اضطراب، جدایی و فشارهای خانوادگی در حال افزایش بودن.
در این دوره، مردم به معنای عددی فقیرتر نشدن ولی زخم های روانی و انواع جدید نابرابری، کیفیت زندگی برای خیلی ها رو پایین آورد.
تا اواخر دهه ی 40، تلویزیون از یک فناوری لوکس تبدیل شد به یک رسانه ی عمومی. مردم حالا میتونستن بدون بیرون رفتن، سرگرمی داشته باشن و با برنامه های زنده، اخبار فوری و سریال هایی که شب های پخش میشد، توی خونه سرگرم بشن.
بسیاری از چهره های برجسته ی سینمای این دهه عملا فراموش شدن و دیگه اسامی شون در دوره ی ما شناخته شده نیست اما فیلم های معروف این دوره، کازابلانکا 1942، شهروند کین 1941، زندگی شگفت انگیز است 1946 و غرامت مضاعف یا Double Indemnity 1944 هستن.

دهه ی 40 رو میشه به عنوان آزمایشگاه بزرگ هالیوود دید که جنگ اون رو به ابزار تبلیغات تبدیل کرد و دوره ی پساجنگ، اون رو به رسانه ای برای انتقاد و کاوش در تاریکی های روانی جامعه سوق داد. تلویزیون اون رو مجبور به بازتعریف خودش کرد و این وسط، کارهای جاودانی خلق شدن که نه فقط به خاطر زیبایی شناسی، بلکه به سندی درمورد روح یک دوره تبدیل شدن.
سینمای اضطراب
سینمای اضطراب که اغلب در قالب فیلم نوآر و بعضی درام های روانشناختی ظهور کرد، بدون شک یکی از اوج های هنری و تاثیرگذار هالیوود در دهه ی 40 و اوایل 50 بود. اما اگر به تاریخ سینمای آمریکا نگاه کنیم، این تنها دوره ی اوج مبتنی بر اضطراب نبوده و هر دوره ی اوج، اضطراب های خاص خودش رو منعکس کرده.
ولی فیلم نوآر دهه ی 40 نمونه ای منحصر به فرد به حساب میاد چون فیلم نوآر، اضطراب رو سبک سازی کرد. اضطراب فقط در محتوا نبود و در فرم هم رخنه کرد؛ نورپردازی خشن، سایه های عمیق، ترکیب بندی نامتعادل و روایت خطی، باعث هماهنگی کامل فرم و محتوا شدن و فیلم نوآر رو تبدیل به ژانر ویژه ای کردن.
در فیلم نوآر، اضطراب اغلب زیر کوکتل ها، بارها، کت و شلوارهای خوش دوخت و دیالوگ های تلخ پنهان میشه. این اضطراب، اضطراب طبقه ای متوسط و شهری هست که ظاهر رو حفظ میکنه ولی از درون میپوسه.
در بسیاری از فیلم های نوآر، قهرمان نه نجات پیدا میکنه و نه حقیقت رو کاملا میفهمه. این ناامیدی رمانتیک خاص دوران پساجنگه.
در دوره های دیگه، اضطراب با چهره های متفاوت تری ظاهر میشه. در دهه ی 1970، شاهد نیو هالیوود هستیم. مثلا پدرخوانده، تصویری از فروپاشی خانواده به مثابه آمریکا، یا فیلم همسایه ها که پارانویای حومه رو نشون میده. همچنین در فیلم راننده ی تاکسی، انزوای شهری رو میشه دید.
تفاوت این فیلم ها با دهه ی 40 اینه که اضطراب دهه ی 70، آشکار، خشن و سیاسی تره و دیگه زیر سایه پنهان نمیشه. این اضطراب، در روشنایی روز و در خیابان های نیویورک جریان داره.
در سالهای 2000 تا 2010 شاهد ابرقهرمانی و دیستوپیا هستیم که سعی دارن حس اضطراب رو نشون بدن. سه گانه ی شوالیه ی تاریک، تروریسم و کنترل سیستمی رو نشون میده یا مردگان متحرک، فروپاشی تمدن رو به تصویر میکشه. تفاوتش با دهه ی 40 در اینه که اضطراب، جهانی شده و اگزیستانسیال هست و میشه ترس از نابودی کل گونه ی بشر رو دید و دیگه صرفا صحبت از فروپاشی یک فرد نیست.
امروزه با بیانی چند وجهی میشه اضطراب رو در سینما دید. سینمای امروز، ژانرها رو با هم ترکیب میکنه ولی در دهه ی 40، اضطراب اغلب در استعاره و در قالب ژانر نوآر مطرح میشد. امروزه گاهی مستقیما و بی پرده به این موضوع پرداخته میشه. نقش فناوری رو هم نباید نادیده گرفت. اضطراب در دنیای دیجیتال رفته رفته داره ژانر جدیدی رو ایجاد میکنه.
دهه ی 40، اوج سینمای اضطراب سبک مند و استعاری بود اما هر دوره ای که جامعه با بحران عمیق رو به رو شده، هالیوود دوره ای اوج رو با درون مایه ی اضطراب تجربه کرده. تفاوت ها در زبان سینمایی بیان اضطراب هست.

به شخصه عقیده دارن که کارهای مضطرب رو امروزه زیاد نمیشه دید. یعنی لزوما آثار پرطرفداری نیستن. سینمای امروز، بیشتر اتمسفر ژانر فرار دهه ی 30 رو داره. این یک تغییر پارادایم بزرگه. سینمای امروز، حداقل در جریان اصلی، بیشتر به فرار تمایل داره تا مواجهه با اضطراب. در دهه ی 1940، جنگ جهانی و ترس از آینده ی نامعلوم رو شاهد هستیم اما امروزه، جهان پساپاندمی، جنگ های منطقه ای، بحران های زیست محیطی و اضطراب دیجیتال رو داریم.
در دهه ی 40، استودیوها کنترل مطلق داشتن و سینما سرگرمی غالب بود ولی امروزه استودیوها زیر سلطه ی فرنچایزها هستن و رقابت با استریمینگ، بازی ها و شبکه های اجتماعی رو شاهد هستیم.
در دهه ی 40، سینما آینه ی جامعه به حساب می اومد و بسته به نوع فیلم میتونست منتقد یا تسلی بخش باشه ولی امروزه صنعت سرگرمی، فرار محور و عمدتا تسلی بخشه. ژانرهای محبوب دهه ی 40، فیلم نوآر، درام جنگی و ملودرام بودن و قهرمان ها درواقع ضدقهرمان های شکست خورده ای بودن که همه چیز رو نمیدونستن یا از ماهیت سیستم بی اطلاع بودن. پایان بندی ها عمدتا مبهم، تلخ یا با پیروزی پرهزینه بود و اضطراب، هم در متن و هم در فرم حس میشد.
اما امروزه ژانرهای ابرقهرمانی، فانتزی، انیمیشن خانواده محور و کمدی رمانتیک ساده و سبک محبوبیت داره و ابرقهرمان دانای کل که کنترل کاملی روی وضعیت داره، همچنان میتونه محبوبیت قابل توجهی به دست بیاره. پایان بندی ها معمولا به پیروزی قاطع یا خوب ختم میشه و اگر درمورد اضطراب هم صحبت بشه به این صورته که قرار نیست اونقدرا هم زندگی طرف خوب ماجرا رو درگیر کنه و دلیلش یه بیگانه، هیولا یا شرور مطلق هست که قراره حتما شکست بخوره.
وقتی یک فیلم بیشتر از 200 میلیون دلار هزینه داشته باشه، هزینه ها از ریسک کردن فراری میشن و فیلم های مضطرب و پیچیده مثل فیلم نوآر، اغلب به استودیوهای مستقل یا استریمینگ ها سپرده میشن.
فیلم باید بتونه در کشورها و فرهنگ های مختلف به فروش برسه و فرانچایزهای ابرقهرمانی زبانی جهانی تر از یک فیلم نوآر دارن.
این نکته رو هم باید درنظر گرفت که امروزه رسانه ها قدرت بیشتری نسبت به گذشته دارن و وقتی اخبار به صورت 24 ساعتی داره درمورد اخبار اضطراب آور حرف میزنه، نمیشه از مخاطب عمومی انتظار داشت که برای دیدن فیلم هایی در همین ژانر به سینما برن.
شاید بشه گفت که مخاطب امروز از اضطراب واقعی اشباع شده و در سینما دنبال آرامش و قطعیت هست. در دهه ی 40، اضطراب ملی یک تجربه ی مشترک بود و همه داشتن وضعیت جنگی و اتمسفر بعد از جنگ رو تجربه میکردن اما امروزه اضطراب ها شخصی شده، پراکنده و چندپاره هستن. ساختن یک فیلم که این اضطراب پراکنده رو به شکل جمعی مطرح کنه، خیلی دشوارتره.
ما در حال تجربه ی سیطره ی فرهنگ لایک هستم و شاید به همین دلیل هم سینمای امروز تمایل داره احساسات ساده شده مثل شادی، هیجان و نوستالژی رو عرضه کنه و چیزایی مثل اضطراب اگزیستانسیال یا تردید اخلاقی، عموما طرفدار نداره. همچین فیلم هایی معمولا در محدوده ی سینمای مستقل باقی میمونن.
گاها پیش میاد که سینمای اضطراب بتونه فیلمی رو عرضه کنه که به محبوبیت عمومی برسه ولی این اتفاق به صورت محدود میوفته.

اضطراب امروزه بیشتر در پوشش ژانر وحشت بیان میشه و برای پیدا کردنشون بهتره جایی بیرون از هالیوود دنبالش گشت مثل کره ی جنوبی، اروپا و ایران.
دهه ی 40، شرایط منحصر به فردی داشت. استودیوها هم قدرتمند بودن ولی در عین حال، فضای تجربه گرایی برای کارگردان ها فراهم بود. جنگ و پساجنگ، یک دشمن یا مشکل مشترک تعریف میکرد که همه اون رو درک میکردن و سینما تنها پنجره به جهان دراماتیک بود. فرم ها و تکنیک های جدید مثل فیلم نوآر، دقیقا همزمان با اضطراب تاریخی ظهور کردن ولی امروزه ما در عصر اضطراب پراکنده و فرار سازمان یافته زندگی میکنیم. سینمای جریان اصلی ترجیح میده به جای کاوش در تاریکی های درون جامعه، جوانی موازی از نظم، قدرت و پیروزی قطعی بسازه. اضطراب اگر باشه، در لایه های زیرین یا در رسانه های مستقل بین المللی پنهان شده.
میشه گفت که سینما همیشه در نوسان بین آینه بودن و پناهگاه بودنه و دهه ی 40 به سمت آینه بودن متمایل بود ولی امروزه، سینما شبیه به پناهگاه شده.
به شخصه فکر میکنم که جهان امروز هم مضطربه اما جامعه ی آمریکا، هنوز به اون مرحله برنگشته که خواستار اضطراب در سینما باشه. نوآر در شرایطی میتونه برای مخاطب تبدیل به تسلی بشه که زندگی خود فرد در واقعیت، پر از رنج باشه و کاراکترهای درون فیلم، قهرمان های همون دنیای آشفته باشن.
دهه ی 40، رنج زیادی رو در قالب جنگ، فقدان، بی ثباتی اقصادی و تغییر نقش های جنسیتی به مردم تحمیل کرد. فیلم نوآر ضد قهرمانی مثل فیلیپ مارلو یا والتر نف رو ارائه میداد که در دنیایی مثل دنیای مخاطب، درگیر آشفتگی و فساد بودن. شخصیت های همچین داستانی هم ممکنه بود شکست بخورن یا آسیب بزنن اما درنهایت، حفظ شرافت شخصی براشون مهم بود.
مخاطبی که در دنیای واقعی احساس درماندگی میکرد، با پایانی تلخ اما صادقانه احساس میکرد که دیده شده. این به رسمیت شناخته شدن رنج، خودش نوعی تسلی بود.
رنج امروز، شکل متفاوتی داره. رنج مدرن بیشتر روانی، پراکنده و انتزاعیه و ما شاهد تنهایی در عصر ارتباطات، اضطراب عملکرد، بی معنایی و فشار اقتصادی مزمن هستیم.
در داستان های امروزی، قهرمان باید کنترل داشته باشه و مخاطب تحت فشار اینکه کنترلی روی زندگی مدرن نداره، به تخیل کنترل کامل پناه میبره. ابرقهرمانی که همه چیز رو توی دست داره، آرزوی جبرانی به حساب میاد.
نوآر رهایی بخش نیست و بیشتر تایید کننده ی وجود تاریکی به حساب میاد. مخاطب امروز از سینما میخواد که بهش بگه همه چیز درست میشه، نه اینکه بگه دنیا واقعا تاریکه و تو حق داری بترسی. درواقع سینمای نوآر، ترس رو موجه جلوه میده.
سینمای آمریکا درصورتی به مرحله ی نیاز به اضطراب در سینما برمیگرده که بحران ها ملموس و جمعی بشن و یا فرم های جدیدی ابداع بشه. چیزی مثل بحران اقتصادی 2008 که باعث به وجود اومدن موجی از فیلم های خشمگین اجتماعی مثل شک شد. نگرانی درمورد آینده مثل مسائل اقلیمی و سیاسی، ممکنه دوباره سینما رو به سمت بازتاب اضطراب سوق بده. درحال حاضر، بخصوص توی کارهای نتفلیکسی، آثار فرمالیته ای درباره ی این موضوعات ساخته میشه اما آخرین حسی که میشه ازشون گرفت اضطرابه و صرفا به شکل شعارزده ای به این مسائل پرداخته میشه.
اضطراب انتزاعی امروزه نیاز به زبان سینمایی جدیدی داره. شاید ترس های زیست محیطی جای ترس های اخلاقی فیلم نوآر رو بگیرن اما چنین اتفاقی، حالا حالاها بعیده.
نسل هایی که با بحران های مزمن بزرگ شدن ممکنه خواستار بازنمایی پیچیده تر رنج در فرهنگ عامه باشن مثلا موفقیت فیلمی مثل "هرجایی، همه جا، یکباره" تونست اضطراب اگزیستانسیال رو با طنز و فانتزی ترکیب کنه و به موفقیت خوبی هم رسید.
جمع بندی
همونطور که گفته شد، نوآر زمانی تسلی بخشه که مخاطب در زندگی واقعی خودش رنج رو تجربه کنه و بخواد که اون رنج در اثر هنری به رسمیت شناخته بشه. اما امروز، به نظر میرسه سوگیری جمعی به سمت انکار کنترل شده ی رنجه و مخاطب ترجیح میده به جای همذات پنداری با قهرمان شکست خورده، با قهرمان قادر مطلق همذات پنداری کنه و به جای تایید تاریکی جهان، در روشنایی پیروزی خیالی غرق بشه.
این لزوما نشونه ی ضعف مخاطب امروز نیست و شاید تصویری از اینه که رنج زندگی واقعی اونقدر غالب و فرساینده شده که ظرفیت دوباره دیدنش در سینما رو نداریم. سینما تبدیل به ضد زندگی شده و همه چیز رو برعکس دنیای واقعی، منظم، قهرمانانه و قابل حل نشون میده.