کافکا در سینما
15 اردیبهشت · · خواندن 7 دقیقه
نبوغ کافکا نه تنها به شهرت گرفتن یک مکتب فلسفی کمک کرد بلکه به حدی کاریزماتیک بود که بارها سوژه ی تولیدات سینمایی قرار گرفته. شاید جدیدترین محصولی که مستقیما با تکیه به فلسفه ی فکری کافکا ساخته شده، فیلم Metamorphosis 2012 باشه که عنوانش از اثر مسخ گرفته شده. در این داستان، گرگور سامسا، فروشنده ی دوره گردی هست که یک روز صبح از خواب بیدار میشه و میبینه که به یک موجود حشره مانند و منزجر کننده تبدیل شده. این تغییر، لزوما فیزیکی نیست و استعاره ای از انزوا، طرد اجتماعی و فروپاشی روابط انسانیه یا بهتره بگیم این داستان در فرهنگ عمومی، به همچین پیام هایی تعبیر شده.

فضای این فیلم، تاریک و روانشناختی هست و سعی داره وفاداری خودش رو به اضطراب وجودی ای که در کارهای کافکا موج میزنه حفظ کنه. خانواده ی گرگور به جای همدلی، به تدریج ازش فاصله میگیرن و در نهایت، اون رو به حال خودش رها میکنن تا بمیره.
فلسفه ی فکری فرانتس کافکا، مثل داستان زندگیش، پر از تناقض، اضطراب و حس سنگینیه. با این که به عنوان یک فیلسوف کلاسیک شناخته نشده اما کارهاش به قدری با مفاهیم اگزیستانسیالیستی، ابزورد و روان کاوی گره خورده که میشه گفت کافکا، بدون اینکه ادعایی در این زمینه داشته باشه، یکی از مهم ترین متفکران قرن بیستم به حساب میاد.
شخصیت های کافکا عموما با موقعیت هایی رو به رو میشن که هیچ توضیحی ندارن مثل گرگور سامسا که یهو تبدیل به حشره میشه یا جوزف ک. که بدون دلیل، بازداشت میشه.
این موقعیت ها نماد پوچی و بی منطقی جهان هستن و سعی دارن بگن که انسان تلاش میکنه معنا پیدا کنه اما با دیوار های بی پاسخ رو به رو میشه.
شخصیت ها، از خودشون و خانواده و جامعه و حتی زبان، بیگانه هستن. مثلا گرگور بعد از مسخ، نه تنها از بدن خودش بلکه از روابط انسانیش هم جدا میشه. این بیگانگی، هم روانشناختی هست و هم اجتماعی و هم هستی شناسانه.
در کارهای کافکا، شخصیت ها عمدتا حس گاه دارن بدون اینکه دلیلش رو بدونن. این گناه، نه ریشه ی اخلاقی داره و نه قانونی بلکه نوعی اضطراب هستی شناسانه است و مثل این میمونه که صرف بودن، جرم تلقی بشه.
کافکا قبلی از تثبیت رسمی اگزیستانسیالیسم مینوشت ولی کارهاش این فلسفه رو کاملا پوشش داده. از نظر اضطراب و ایمان فردی، با کی برکگور همپوشانی فکری داره و از نظر بیگانی انسان در جهان مدرن، افکارش به هایدگر نزدیک هست.
کافکا مثل کامو، به پوچی و تلاش بی ثمر برای رسیدن به معنا باور داشت ولی تفاوتش این هست که کافکا به جای نظریه پردازی، این مفاهیم رو در قالب روایت های سوررئال و کابوس وار روایت میکنه. میشه گفت که نگاه کافکا، تاریک هست اما دلیل شهرتش اینه که این نگاه، لزوما سطحی یا صرفا منفی نیست. کافکا دنیا رو با چشمی عمقا مضطرب، بی قرار و اندوه بار میدید اما این تاریکی، بخشی از جست و جوی معنا برای انسان مدرن بود.
کافکا واقعیت رو بدون آرایش نشون میداد و دنیایی رو تصور میکرد که پره از ساختارهای بدون منطق و آدم های بدون پناه. شخصیت داستان هاش، دنبال معنا بودن اما در هر مرحله، با درهای بسته و سوالات بی جواب، رو به رو میشدن. کافکا سعی نداشت تسلی بخش باشه و سعی میکرد حقیقتی که قادر به ادراکش هست رو روایت کنه، حتی اگر دردناک به نظر برسه.

یکی از جملات معروفش اینه که: امید فراوانی وجود داره، فقط نه برای ما.
کافکا از دل تاریکی، نوری نمیسازه و دیدن شدن اریکی رو تبدیل به یک روش اخلاقی، انسانی و حتی معنوی میکنه.
نمیدونم در فرهنگ های دیگه هم همینقدر محبوبیت داره یا نه ولی در وب فارسی، حسابی طرفدار داره، بخصوص پیش افرادی که احساس پوچی میکنن و تسلیم شدن. و راستش رو بخواید، از جهانبینیش دل خوشی ندارم چون با بی مسئولیتی، به زندگی ادامه میده و نقش خودش به عنوان فردی که میتونه با نابهنجاری و عدم همدلی درون جامعه مبارزه کنه، نادیده میگیره.
موقعیت هایی هست که گنگ و پیچیده ان اما آیا همچین نویسنده هایی حاضرن فرصت هایی رو درنظر بگیرن که میتونن نقش مفیدی داشته باشن؟
چیزی که درمورد جهانبینی کافکا بهش علاقه ای ندارم اینه که سعی میکنه هرطور شده، از خودش یک قربانی بسازه. بعضا حتی خودشو زیر سایه ی جبر مسائلی میدونه که اتفاقا مجبور نیست باهاشون کنار بیاد و میتونست یه واکنش مفید و سازنده بهشون نشون بده. امثال کافکا به عنوان مردهای منزوی با سرکوب روانی شدید، همون افرادی بودن و هستن که میتونستن با ایجاد گفتمانی درمورد مردستیزی، تعادلی در دنیایی ایجاد کنن که گفتمان فمینیستی، درونش اینقدر قدرت گرفته و به جای برابری، بعضا باعث شکل گیری فرم های جدیدی از مردستیزی شده.
کافکا عمدتا در موقعیت های اضطرابی، گنگ و بی پاسخ قرار میگرفت اما بخش مهمی از این موقعیت ها میتونستن با واکنشی سازنده مواجه بشن. اما ابراز اضطراب، اگر با کنش همراه نشه، میتونه به ابزاری برای فرار از مسئولیت تبدیل بشه.
این الگو رو میشه توی خیلی از سنت های روشنفکری مدرن هم پیدا کرد چون میشه دید که نویسنده ها با شکایت از ساختار، کار رو تموم میکنن ولی هیچ دعوتی به تغییر، بازسازی یا گفت و گو وجود نداره یا میشه گفت کمه.
در فضای مدرن، جایی که گفتمان فمینیستی به حق وارد مبارزات اجتماعی شده، گاهی صدای مردان آسیب دیده یا منزوی، به درستی شنیده نمیشه با اینکه این مردها میتونستن با بازسازی خودشون، به ایجاد تعادل کمک کنن نه اینکه با پناه بردن به انزوا و قربانی سازی، این عدم تعادل رو بیشتر کنن.

یکی از سکانس های تاثیرگذار فیلم مسخ 2012 از کریس سوانتون، صحنه ای هست که گرگور سامسا بعد از تبدیل شدن به موجودی حشره مانند، برای اولین بار سعی میکنه با خانواده اش ارتباط بگیره اما با نگاه هایی پر از وحشت و انزجار رو به رو میشه.
اتاق گرگور، نیمه تاریکه و نور سردی که از پنجره میتابه، صدای خش خش پاهای حشره مانندش روی زمین، سکوت سنگین خونه رو میشکنه. زاویه های بسته و لرزان که حس خفگی و بیگانگی رو منتقل میکنن، به تقویت اتمسفر کمک میکنه.
دوربین گاهی از دید گرگور فیلم برداری میکنه، انگار مخاطب، خودش تبدیل به حشره شده.
مادر با وحشت، عقب نشینی میکنه، خواهرش گریه میکنه و پدر با عصبانیت به سمتش حمله ور میشه اما نه از روی شناخت بلکه از روی ترس و شرم.
توی این سکانس، نه فقط ترس بلکه نوعی فروپاشی رابطه ی انسانی رو میشه دید. گرگور که تا دیروز نان آور خانواده بود حالا تبدیل به تهدیدی شده که هیچ کس نمیخواد باهاش حرف بزنه.
برداشت خیلیا از این اتفاق اینه که وقتی انسان از نُرم خارج میشه، حتی برای نزدیک ترین هاش هم غیر قابل تحمل میشه.
فیلم مسخ، هرچند اقتباس وفاداری از داستان معروف فرانتس کافکا هست اما در سطح جهانی، چندان دیده نشده و بیشتر در بین مخاطبای خاص و علاقه مندای به ادبیات اگزیستانسیالیستی شناخته شده. این فیلم یه فضای سنگین و غیرتجاری داشت و روایت وفادار به کافکا، با فضایی تاریک و روان کاوانه، برای مخاطب عام، چندان جذابیت نداره. فیلم توزیع محدودی داشت و بیشتر در جشنواره ها یا پلتفرم های خاص پخش شد و اکران گسترده نداشت.
نسخه ی محاکمه ی اورسن ولز یا کافکای سودربرگ، توجه بیشتری گرفتن و باعث شدن این فیلم در سایه قرار بگیره.
فیلم مسخ خیلی تلاش کرد تا فضای داستان کافکا رو با وفاداری بازسازی کنه اما بازخوردهای منفی قابل توجهی هم داشت. این نقدها بیشتر متوجه جنبه های اجرایی، ریتم روایت و کیفیت سینمایی فیلم شدن. خیلی از مخاطبا عقیده دارن که فیلم با وجود وفاداری به متن، از نظر سینمایی خیلی کند و بی تحرکه.
بعضیا عقیده دارن که بازیگرا بازی بی روحی داشتن و فیلم بیشتر شبیه بازخوانی داستان شده تا یه کار سینمایی.
نوآوری خاصی رو نمیشه توی این اقتباس دید و بیشتر شبیه یه تمرین کتابخوانی شده تا یه کار سینمایی مستقل.

با وجود اینکه خیلی سعی شده تا اتمسفر درون داستان روی پرده بیاد اما بعضیا عقیده دارن که طراحی صحنه و نورپردازی و جلوه های بصری فیلم، خیلی ناشیانه هستن و مشکلات فنی زیادی دارن.
جمع بندی
فرصت های زندگی که مطلقا راکد نیست. گاهی هم میشه واکنش های مفیدی داشت که ساختار جامعه رو اصلاح میکنن. اما آیا امثال کافکا به این موضوع اهمیت میدن؟ فکر نمیکنم. اونها مخاطب رو به تسلیم شدن و پذیرش پوچی دعوت میکنن.
آثار کافکا اغلب از موضعی توصیفی حرکت میکنن نه تجویزی یعنی وضعیت بی پناهی، انزوا و ابزورد بودن رو شرح میده اما راه حل یا مسیر رهایی خاصی پیشنهاد نمیده.