نقاشی دیجیتال با برنامه‌ی اتودسک

داستان این نقاشی برمیگرده به خوابی که زمانی درمورد دریدا دیدم. حقیقت اینه که فلسفه‌ی دریدا مورد پسند من نیست و انتقادات زیادی بهش داشتم. در دنیای خواب میدیدم که دریدا ساکن یه قلعه‌ است و نمیشد هم به راحتی از اون قلعه بیرونش کشید و سیستم دفاعیش رو سست کرد. 

در جریان این خواب، کینه‌ی بدی ازش به دل داشتم و قصد داشتم هرجور شده آزارش بدم. پس شروع کردم به نامه نگاری و هدیه فرستادن و جلب نظر دریدا. 

یکروز براش یه سیب سرخ بسیار رمانتیک فرستادم اما این سیب، فقط ظاهر زیبایی داشت. این سیب رو سمی نکردم، فقط درونشو خالی کردم و به جاش سس فلفل تند سید داوود ریختم. جدا از سس سید داوود استفاده کردم، سس فلفل سبزشو هم ریختم. 

خلاصه اونچه که لازم بود اتفاق بیوفته رخ داد و دریدا حسابی از دستم عصبانی شد و با دوستاش اومدن که مثلا دهن منو سرویس کنن اما به کمک دوستان عزیزم، قلعه رو غارت کردیم. یعنی وقتی دریدا در تعقیب و گریز با من بود، قلعه داشت تخلیه میشد. 

موضوع جالب توجه، صرفا ثروت مادی دریدا نبود. دریدا در طول زمان، تعداد زیادی آدم رو اسیر کرد. اون این کار رو از طریق کاری مثل نزول دادن انجام داد و افرادی که قادر به پرداخت قرضشون نبودن رو به اسارت گرفت. در اسارت، ازشون میخواست که تا میتونن براش رمان و داستان بنویسن و ظاهرا دریدا علاقه‌ی زیادی به رمان داشت. 

در این داستان، همه‌ی این آدما آزاد شدن و جیگرم خنک شد. ⁦\(ϋ)/♩⁩