نمادشناسی نقاشی و مهارت های روانی
21 اردیبهشت · · خواندن 7 دقیقه
نقاشی یک میدان نیروی بصری هست که مستقیما با قدیمی ترین بخش های مغز ما یعنی سیستم لیمبیک و ساقه ی مغز حرف میزنه، قبل از اینکه قشر پیشانی یا مرکز تفکر منطقی، فرصت سانسور پیدا کنه.
رنگ ها قبل از هر چیز، یک تحریک فیزیکی ایجاد میکنن و اصطلاحا زبان رنگ ها نوعی بیوشیمی خام داره. طول موج های مختلف، غده ی هیپوفیز و سیستم اعصاب خودمختار رو مستقیما تحریک میکنه. مثلا رنگ قرمز با طول موج بلند شناخته میشه و میتونه به صورت افزایش ضربان قلب، فشار خون و ترشح آدرنالین، تاثیر خودشو نشون بده. رنگ آبی، باعث کاهش ضربان قلب و کاهش دمای پوست میشه. رنگ زرد، ناحیه ی حرکتی مغز رو تحریک میکنه و سبب افزایش هشدار میشه.
رنگ سیاه، نوعی حالت دفاعی رو ایجاد میکنه و میتونه باعث گشاد شدن مردمک ها بشه. رنگ سفید، نیاز به تطابق سریع چشم و ایجاد حس خستگی میشه.
اشباع بالای رنگ، احساس فریاد زدن رنگ رو تداعی میکنه و سبب خستگی سیستم عصبی میشه و بعضا تناسب خوبی برای انتقال حس بحران داره.
رنگ های با اشباع پایین که بعضا به عنوان رنگ پاستلی شناخته میشن، احساس نجوا رو تداعی میکنه و میتونه باعث ایجاد آرامش عمیق بشه و بعضای عقیده دارن روی سیستم پاراسمپاتیک تاثیر میذاره و این بخش فعال تر میشه.
تاثیر روانی انواع ضربه ی قلمو
ضربه ی قلمو، ردپای مستقیم حرکت بدن هنرمند بر روی بومه، حتی اگر نقاشی انتزاعی باشه، این ردپاها قابل خواندن هستن.
انواع ضربه ی قلمو به لحاظ روانی، تاثیر متفاوتی ایجاد میکنن. مثلا خطوط ممتد، پرانرژی، گاهی خشن، مثل اونچه که در نقاشی های فرانتس کافکا در سبک اکسپرسیونیسم یا سزان میشه دید، حس اضطراب پنهان شده در حرکت رو منتقل میکنن. بیننده ناخودآگاه احساس میکنه هنرمند در حال فرار یا تعقیب بوده.
رد قلم نقطه ای یا پوینتیلیسم، به شکلی هست که هزاران نقطه ی ریز در کنار هم قرار میگیرن و از دور طوری به نظر میرسه که انگار دارن ترکیب میشن، میتونه به لحاظ بصری، حس وسواس و صبر بیمارگونه رو منتقل کنه. در این حالت، مغز وادار میشه تا تکه های مختلف رو جمع کنه که اصطلاحا بهش اتمیزه کردن واقعیت میگن.
این وضعیت میتونه به مهارت تقویت توجه پایدار و کاهش درماندگی اشاره داشته باشه، چون نشون میده چطور ذرات کوچک، کلان معنا رو میسازن.
رد قلموی نرم و محو، مثل اونچه که در آثار داوینچی میشه دید، بدون خطوط تیز، دودگونه و مه آلود، میتونن به لحاظ بصری، حس نوعی ابهام دلپذیر رو ایجاد کنن. در این حالت مغز مجبوره مرزها رو خودش تکمیل کنه یا درواقع نقش مکمل بسازه و این نوع خطوط، با مهارت تحمل ابهام و پرورش تخیل مرتبط هستن.
ازجمله عناصر نقاشی، ترکیب بندی هست.
ترکیب بندی به عنوان گرامر تنش و سکون شناخته میشه یعنی نحوه ی چیدمان عناصر در سطح بوم، یک نقشه ی قدرت ذهنی میسازه.
چهار ترکیب بندی اصلی وجود داره. الگوی ترکیب بندی مثلت یا اهرام، جهت روانی صعودی و با ثباتی داره و حس ابدیت، قدرت و کلاسیک بودن رو تداعی میکنه.
الگوی ترکیب بندی قطری یا جنبشی، مرتبط با مفهوم سقوط و فرار هست و حس تنش، انتظار و فاجعه ی قریب الوقوع رو تداعی میکنه.
الگوی ترکیب بندی دایره ای یا چرخه ای، مرتبط با مفهوم بازگشت و بی زمانی هست و میتونه حس آرامش مراقبه ای یا بعضا به دام افتادن رو تداعی کنه.
ترکیب بندی باز یا گسترده، مرتبط با مفهوم پراکندگی هست و حس اضطراب اگزیستانسیال و تنهایی فضایی رو منتقل میکنه.
باوری وجود داره که میگه نقاشی هایی که نقطه ی کانونی، درست روی نقاطع یک سوم افقی و عمودی دارن، بیشترین حس درستی و رضایت ناخودآگاه رو درست میکنن. این نسبت به فیلوژنز مغز ما سیم کشی شده که اصطلاحا بهش درون ریختگی تکاملی میگن.
بافت، عنصر مهم دیگه در نقاشی هست.
نقاشی نمیتونه لمس بشه اما بافت، توهم لمس رو ایجاد میکنه.
بافت نرم، مثل ابر، پارچه یا پوست، باعث فعال سازی بخشی از مغز میشه که به عنوان مرکز احساسات درون بدنی شناخته شده و مخاطب، ناخودآگاه دستش رو روی بوم میکشه، حتی در تخیل، و این حس نوازش، میتونه باعث ترشح سروتونین بشه.
بافت زبر و خشن، مثل سنگ، چوب یا فلز زنگ زده، باعث فعالسازی آمیگدال یا مرکز ترس و دفاع میشه، در این حالت، بیننده کمی عقب میشینه یا شانه ها رو منقبض میکنه.
نقاشی انتزاعی در مقابل فیگوراتیو
در نقاشی فیگوراتیو، ما با نوعی واقع گرایی، پرتره یا طبیعت بی جان رو به رو هستیم و مغز ممکنه فورا با دیدن نقاشی بگه: این یه سیبه.
در این حالت، ما با مکانیسم برچسب زنی سریع رو به رو هستیم که نوعی تفسیر کوتاه رو رقم میزنه. این وضعیت، نوعی خطر کلیشه سازی و پیش داوری رو درون خودش داره اما در عین حال میتونه باعث ایجاد حس جهت گیری و آشنایی و کاهش اضطراب در افراد با صفات اوتیستیک بشه.
اما نقاشی انتزاعی، مکانیسم فروپاشی برچسب ها رو فعال میکنه. مغز ممکنه با دیدن یه نقاشی انتزاعی بگه: این چیه؟ هیچ چی مشخص نیست، اما یه چیزایی حس میکنم.
در این حالت، بیننده مجبوره پروجکشن یا فرافکنی انجام بده. یعنی خشم، شادی یا اضطراب خودش رو روی خطوط و لکه ها بندازه. در این حالت، میشه انتظار داشت که مهارت خودآگاهی فرد تقویت بشه و متوجه بشه که در حال منظم کردن نوعی آشوب هست.
مارک روتکو، نقاش مطرح انتزاعی عقیده داشت نقاشی انتزاعی، رابطه ای رو رقم میزنه که در جریانش، بیننده در مرکز تراژدی قرار میگیره.
وقتی شما یک نقاشی قرمز و سیاه روتکو رو میبینید، غمگین میشید اما نمیدونید چرا. این درست همون نقطه ایه که نقاشی مستقیما با ناخودآگاه شما حرف حرف میزنه، بدون اینکه درگیر سانسور زبان بشه.
میشه گفت هر نقاشی، ممکنه بخشی از روان انسان رو فعال کنه مثلا در زمینه ی کاهش استرس، نقاشی هایی با رنگ های آبی، سبز و اشباع پایین که بافت نرمی دارن، میتونن موثر واقع بشن. در این مورد میشه به تابلوی نیلوفرهای آبی مونه اشاره کرد که بعضیا عقیده دارن میتونه ضربان قلب رو کاهش بده.
نقاشی انتزاعی با تضاد رنگی زیاد و قلموی آزاد میتونه روی تحریک خلاقیت تاثیر بذاره. در این مورد میشه به تابلوهای پولاک اشاره کرد که مغز رو مجبور میکنه تا نوعی الگوی پنهان رو کشف کنه.
استفاده از رنگ قرمز خالص و سیاه و قلموی خشم میتونه سبب پردازش خشم بشه و در این مورد میشه به بعضی از آثار ژان دوبوفه اشاره کرد.
همونطور که گفته شد، نقاشی پونتیلیسم یا با جزئیات زیاد میتونن باعث بهبود تمرکز بشن و در این مورد میشه به نقاشی های ادوارد هاپر اشاره کرد که بعضیا عقیده دارن نوعی حس سکوت و انتظار برای یک اتفاق قریب الوقوع رو ایجاد میکنن.
نقاشی، میتونه با مهارت تحمل ابهام و لذت بردن از نادیدنی ها مرتبط باشه. در مقابل مجسمه که تمام زوایای جسم رو نشون میده و عکاسی که یک کادر دقیق از واقعیت رو قفل میکنه، نقاشی به شکلی شجاعانه در مرز "نما" و "نما نیست" حرکت میکنه. نقاشی مثل فردیه که میگه: به این سطح صاف نگاه کن، حالا وانمود کن که این سطح، یک آسمان بی کرانه.
نقاشی ادعا نمیکنه که حقیقت نهایی رو داره و از این بابت، در مقابل کاری مثل عکاسی خبری قرار میگیره. نقاشی ما رو مجبور میکنه تا نیمی از داستان رو خودمون و در ذهنمون بسازیم.
مجسمه ساز مجبوره پشت سر مجسمه رو هم بسازه. نقاش اما میتونه پس زمینه رو سفید بذاره، صورت رو در سایه محو کنه یا با یک ضربه ی قلمو، یک بازوی کامل رو فقط با دو خط، خلاصه کنه.
این پتانسیل نقاشی، یادآور مهارت روانی کنترل تکانه است که به ما یاد میده نیاز نیست همه چیز رو بگیم، لازم نیست تمام جزئیات یک مشکل رو فاش کنیم، گاهی خلاء، معنادار تر از "پری" هست.
نقاشی میتونه در ارتباط با مهارت روانی انعطاف پذیری شناختی باشه یعنی توانایی جابجا شدن بین جزءنگری وسواسی و کل نگری شهودی در کسری از ثانیه.
یک مجسمه از همون لحظه ی اول حجم داره اما یک نقاشی ممکنه برای هفته ها فقط لکه و خطوطی باشه که به نظر هیچ معنی خاصی ندارن. نقاش باید اعتماد کنه که در لایه ی نهم رنگ، تصویری که در طرحش وجود داره، کم کم خودش رو نشون میده.
نقاشی همچنین میتونه با مهارت تحمل ابهام در ارتباط باشه یعنی وقتی که هنوز در وسط راه هستیم و هنوز نتیجه مشخص نیست، تسلیم اضطراب نشیم و به فرآیند اعتماد کنیم.
نقاش در لکه ی جوهر، یک چهره میبینه و به مغز خودش یاد میده که الگوهای معنادار رو از دل صرفا لکه های تصادفی، استخراج کنه.
در دنیایی که هر روز تصادفی تر به نظر میرسه، نقاشی به ما یاد میده که اگر منتظر نمونی تا معنا بهت تحمیل بشه، میتونه خودت اون معنا رو بسازی.