فیلم تار، در ژانر روانشناختی ساخته شده و اولین فیلم تاد فیلد بعد از 16 سال دوری از سینماست. این فیلم تونست نقدها و تحسین های زیادی به دست بیاره و کیت بلانشت برای بازیش، نامزد دریافت جایزه ی اسکار بهترین بازیگر زن شد.

داستان درمورد لیدیا تار، یکی از مشهورترین رهبران ارکستر جهان و اولین زنی که رهبری ارکستر فیلارمونیک برلین رو بر عهده گرفت میچرخه. تار در اوج قدرت هنری و حرفه ایش بود که به تدریج زندگیش تحت تاثیر اتهاماتی درمورد سوءاستفاده از دیگران قرار گرفت. 
تار شخصیتی وسواسی، کمالگرا و خودتخریبگر داره که در عین خلق هنر بسیار جذاب، روابط انسانی رو خراب میکنه. تار به عنوان یک زن قدرتمند در دنیایی مردانه، یعنی دنیای موسیقی کلاسیک به تصویر کشیده میشه اما خودش از روش های کسب قدرت مشابه اطرافیانش استفاده میکنه. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

فیلم با تکنیک های سینمایی مبهم مثل صداهای مرموز، رویاها و شک در روایت، این سوال رو مطرح میکنه که آیا تار واقعا گناهکاره یا قربانی توهمات خودش و دیگران شده؟ 
تار متخصص آثار ماهلر هست و سمفونی پنجم ماهلر در فیلم، نقشی نمادین داره. فیلم با دقت بالا، فضای حرفه ای موسیقی کلاسیک رو به تصویر میکشه. کیت بلانشت برنده ی جایزه ی گلدن گلوب بهترین بازیگر زن، بفتا و انجمن بازیگران شد. خود فیلم هم نامزد اسکار بهترین فیلم، کارگردانی و فیلمنامه شد و جایزه ی بهترین فیلم از انجمن منتقدین نیویورک رو به دست آورد.

فیلم سعی میکنه بخشی از قضاوت رو به تماشاگر بسپاره و از کلیشه های قهرمان و شرور دوری میکنه. نمادهای شهری، سالن های کنسرت و فضای کاری تار، احساس انزوا و فشار روانی رو القا میکنن. 
تکیه به موسیقی کلاسیک در این فیلم و نخبگانی و سرد توصیف کردن این دنیا، تا حدی به انتقاداتی که نسبت به این موسیقی وجود داره دامن میزنه. موسیقی کلاسیک آکادمیک، اغلب روی فرم های پیچیده، هارمونی های نظریه ای و اجرای وفادار به نت تاکید داره. این میتونه در مقایسه با موسیقی های مبتنی بر بداهه پردازی یا احساس آنی مثل جاز، راک یا پست راک، سرد به نظر برسه و انگار احساسات موزیسین کلاسیک، در چارچوب قواعد حبس شده. 
سالن های کنسرت کلاسیک، اغلب قوانین سختگیرانه دارن و سکوت مطلق رو شاهد هستیم، تشویق فقط در پایان قطعه ها اتفاق می افته و پوشش رسمی باید رعایت بشه. این فضا می تونه برای مخاطب عام، دست نیافتنی یا ترسناک باشه و انگار ورود به این دنیا نیاز به دانش تخصصی داره.

موسیقی کلاسیک اروپایی قرن های 18 و 19، اغلب در دربارها، سالن های اشرافی و بعدا در سالن های بزرگ اجرا میشد که برای طبقات مرفه و تحصیلکرده طراحی شده بود. این میراث، هنوز هم در تصویر عمومی این موسیقی موثر هست. 
در فیلم تار، لیدیا تار به عنوان رهبر ارکستری وسواسی و دور از مردم تصویر میشه، یعنی کسی که در برج عاج هنری خودش زندگی میکنه. 
این تصویر، موسیقی کلاسیک رو به عنوان فعالیتی جدا از زندگی روزمره نشون میده. تاد فیلد عمدتا جهان موسیقی کلاسیک رو به عنوان میکروکاسمی از قدرت، سلطه و انزوای نخبه گرایانه به تصویر میکشه و ازش برای نقد ساختارهای قدرت در هنر فاخر استفاده میکنه. لیدیا تار در این فضا هم قربانی هست و هم ستمگر و موسیقی کلاسیک، بستری برای نشون دادن تضاد های اخلاقیش عمل میکنه. 
هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فیلم رو لو بده.

پایان این فیلم تا حدی مبهمه. بعد از افشاگری ها، دادخواست و کنسل شدن، لیدیا تار، شهرت، کار و خانواده اش رو از دست میده. اون برلین رو ترک میکنه و به خانه اش در نیویورک برمیگرده اما حتی در اونجا هم طرد میشه. 
تار در آپارتمان خواهرش مستقر میشه و سعی میکنه با تماس های خفت آور، با وکلا یا آشناهای قدیمی، شانسی برای برگشت پیدا کنه اما همه ی درها بسته هستن. 
تار برای پیدا کردن کار به کشوری در آسیا سفر میکنه. اون دیگه رهبر ارکستر نیست بلکه رهبر گروهی محلیه که برای گردشگرها موسیقی مینوازن. 
تار روی یک صحنه ی محقر، رهبری یک گروه رو بر عهده میگیره که موسیقی بازی های ویدیویی رو اجرا میکنن. تماشاگرها با کاستوم های فانتزی، در سالن حضور دارن. تار هنوز با حرکات دقیق و وسواسی رهبری میکنه اما اینجا کسی اهمیت نمیده. درنهایت، اون سالن رو ترک میکنه و به یک مرکز ماساژ سنتی میره. در صحنه ی پایانی، چهره اش در آینه، تار و شکسته میشه و فیلم سعی داره بگه که تار، هویت خودش رو از دست داده و مجبوره با خود ویران شده اش رو به رو بشه. 
تار از اوج دنیای نخبه گرای کلاسیک به پست ترین سطح ممکن در چشم خودش سقوط میکنه. فیلم هرگز به طور قطعی نمیگه که تار واقعا گناهکار بوده یا نه. 
این فیلم یک داستان تخیلیه ولی از عناصر واقعی الهام گرفته. بعضی از ویژگی های لیدیا تار، یادآور رهبرهای ارکستر معروفی مثل لئونارد برنشتاین، هربرت فون کارایان، یا رهبران زن معاصری مثل ماریان ژاکه برنشتاین هستن. رسوایی های واقعی مثل اتهامات آزار جنسی جیمز لوین، رهبر اپرای مروپولیتن یا چارلز دوتویت، رهبر فرانسوی، در فضای فیلم قابل مشاهده هست.

تاد فیلد، کارگردان تار گفته که نمیخواسته پایان بسته بده چون سعی داشته تماشاگر درگیر سوال های اخلاقی فیلم باقی بمونه. صرفا از طریق کنایه ها، فلش بک ها و گفت و گوهای غیر مستقیم، میشه تصویری از اتهامات و فساد احتمالی تار به دست آورد. 
شخصیت کریستا، همکار و دوست قدیمی تار که خودکشی کرده، محوری هست. اون اشاره میکنه که با تار رابطه داشته و درادامه اونو کنار گذاشته یا مورد باج خواهی قرار داده و این عامل احتمالی خودکشی کریستا بوده. 
تار با اولگا، نوازنده ی جوان چلو ویولنسل که وارد ارکستر میشه، رابطه ی عاطفی و جنسی برقرار میکنه درحالیکه از قدرت و نفوذش به عنوان رهبر ارکستر، برای جذب و کنترل اولگا استفاده میکنه. 
در صحنه های مبهم، پیام های صوتی و ایمیل های تهدیدآمیز از کریستا وجود داره که تصویری از خیانت، بهره کشی و بی تفاوتیش نسبت به دیگرانه. 
تار از مقامش برای حذف رقبا یا افرادی که مخالفش هستن استفاده میکنه. با تحقیر، تهدید و ایجاد فضای ترس در ارکستر، وفاداری مطلق مریدانش رو تقویت میکنه و در صحنه ای، به اولگا وعده ی قدرت و شهرت میده و در عوضش، ازش رابطه میخواد. وقتی اولگا میگه که میخواد مستقل عمل کنه، تار این کارش رو تلافی میکنه و اولگا از پروژه حذف میشه. 
همچنین تار در حال دامن زدن به یک سیستم فساد در فرآیند بورسیه و آموزش هست. اون یک بورس انتخاباتی برای جوانان مستعد داره. اشاره میشه که اون از این سیستم برای جذب و کنترل زن های جوان استفاده میکنه و انگار بورس ها به علاقه ی شخصیش وابسته بودن. در فلش بکی، کریستای جوان، در حال سپاسگذاری از تار برای "همه ی کمک ها" هست اما لحنش پر از اضطراب و وابستگی بیمارگونه است. 
تام پیام ها و ایمیل های کریستا رو پاک میکنه و دستیار شخصیش رو تحت فشار میذاره تا مدارن رو دستکاری کنه و دروغ بگه.

در جریان انتخاب اولگا برای صندلی ویولنسل ارکستر، ترجیح شخصی بر شایستگی رو میشه دید و تار با وجود هشدارهای دیگران، اولگا رو انتخاب میکنه. 
فیلم درظاهر سعی نمیکنه تار رو به عنوان شرور محض نشون بده و اون رو قربانی نظام قدرت میدونه. این تا حدی شبیه پرونده های واقعیه که مدارم قطعی معمولا خیلی کم هستن اما الگوهای رفتار سواستفاده گر از طریق شهادت های غیر مستقیم و روایت های متناقض، آشکار میشه. 
هرچند کیت بلانشت یک چپگرای شناخته شده است اما الگویی که در انتخاب پروژه هاش به کار میبره خیلی زیرکانه است و معمولا به راحتی نمیشه محتوای داستانیشون رو زیر سوال برد. این فیلم هم به همین شکله. یک فضای چپگرایانه با تصویری پرکنتراست از شرارت، سواستفاده و خودخواهی. 
برخلاف برخی نقدها که عقیده دارن این فیلم تونسته فرهنگ کنسل رو نقد منفی کنه باید بگم که اتفاقا از این موضوع دفاع کرده و گفته انجامش بدید و بدونید که فایده داره. فیلم نه تنها فرهنگ کنسل کردن رو محکوم نمیکنه بلکه اون رو نوعی ابزار ضروری و موثر برای مقابله با سواستفاده گران قدرتمند میدونه. 
تار در اوج قدرت، با رسوایی ناگهانی رو به رو میشه، کنسرت هاش لغو میشن، قراردادهاش فسخ میشن و حتی دسترسی به دخترخوانده اش رو از دست میده. فیلم این سقوط رو به عنوان نتیجه ی مستقیم رفتارهای گذشته اش نشون میده.
کریستا که خودکشی کرده، از طریق پیام های صوتی و ایمیل های باقی مونده حضور داره. فیلم هرگز شک و تردیدی در راستگویی کریستا درست نمیکنه و برعکس، اضطراب و آسیب پذیریش رو به وضوح نشون میده. 


ویدیویی از یک سمینار قدیمی تار که در اون دانشجو رو به خاطر هویت جنسیش تحقیر میکنه منتشر میشه. این صحنه، سورفتار سیستماتیک تار رو نشون میده و فیلم اون رو به عنوان شاهد اخلاقی بر علیه تار ارائه میده. 
صحنه ی پایانی، یعنی تار در حال رهبری موسیقی بازی ویدیویی برای گردشگرها، تحقیر و سقوط کاملش رو نشون میده. این صحنه احساس عدالت اجرا شده رو القا میکنه و انگار جامعه در نهایت اون رو به جایگاه واقعیش برگردونده. 
فیلم هرگز تار رو به عنوان قربانی فرهنگ کنسل نشون نمیده؛ برعکس، تا پایان به عنوان یک فرد خودخواه، متکبر و بدون پشیمونی نشون داده میشه که سزاوار سقوطه. 
از اونجایی که هیچ صحنه ی صریحی از سواستفاده ی جنسی نشون داده نشده، بعضیا میگن شاید تار بی گناه باشه و صرفا قربانی شایعات شده باشه اما نکته اینجاست که فیلم عمدتا روی سواستفاده ی روانی و سواستفاده از قدرت تمرکز داره که میتونه به همون اندازه مخرب باشه.

صحنه های پایانی ممکنه حس ترحم ایجاد کنه اما ترحم به معنی تبرئه کردن تار نیست.
تاد فیلد گفته که میخواسته سواستفاده از قدرت در دنیای هنر رو نشون بده و اینکه فرهنگ کنسل میتونه جوابی ضروری به این سواستفاده باشه. کیت بلانشت هم در مصاحبه هاش درمورد لزوم واکنش نشون دادن افراد قدرتمند تاکید کرده. 
مشکل من با فرهنگ کنسل اینه که میگه به خاطر یک کار بد، یه هنر خوب رو کنسل میکنیم درحالیکه خوب و بد رو معمولا به شکل نابهنجاری تعریف میکنن. به طور مثال، وودی آلن فقط رفتارش در دنیای واقعی ناخوش آیند نیست. اون فیلم های خوش ساخت اما با محتوای بدی داره. فرهنگ عمومی، این نابهنجاری رو نمیبینه چون معیارهاش مهندسی شده یا بعضا سطحیه. بحث این نیست که هالیوود باید کنسل بشه، صحبت درمورد اینه که اگر فرهنگ عمومی، نگاه انتقادی تری به هنر داشته باشه، محیط برای شکل گرفتن هنرمندهای فاسد، محدودتر میشه. 
مسئله فقط کنسل کردن یک فرد به خاطر یک عمل بد نیست بلکه نبود یک فرهنگ نقد هنری عمیق و آگاه در جامعه است که اجازه میده هنرمندها نه فقط در زندگی شخصی، که در محتوای آثارشون هم نابهنجاری رو ترویج بدن و از این بابت، به چالش کشیده نشن. 
درمورد فردی مثل وودی آلن، اتهامات سوءرفتار جنسی وجود داره که هرگز در دادگاه اثبات نشدن اما در محکمه ی افکار عمومی وزن دارن. فیلم های آلن غالبا رابطه های نامتقارن، عادی سازی فاصله ی سنی افراطی و مسخره کردن رفتارهای مربوط به مرزگذاری رو ارائه میدن و میشه نسبت بهشون نقدهای ایدئولوژیک زیادی رو مطرح کرد. اما جامعه ی هنری و مخاطب عام، اغلب این مضامین رو به عنوان سبک منحصر به فرد هنری میبینه و اصلا به این موضوع اهمیت نمیده که همچین فیلم هایی بدون نقد صریح، صرفا در حال بازتولید نابهنجاری هستن. 
نقد رایج، بیشتر روی فرم، تکنیک و زیبایی شناسی تمرکز داره و پیام های اخلاقی و تاثیر اجتماعی یک فیلم رو بررسی نمیکنه. هنرمند فاسد میتونه با خلق فرم خوش ساخت، محتوای نابهنجار رو قاچاق کنه و جامعه ی هنری هم اونو تحسین میکنه. 
اگر مخاطب و منتقد بتونن نابهنجاری رو در لایه های زیرین اثر تشخیص بدن، هنرمند فاسد مجبوره پاسخگو باشه و این فقط درمورد زندگی شخصیش نیست بلکه شامل محتوای هنرش هم میشه. در ادامه، فضای پذیرش اجتماعی برای همچین آثاری محدود میشه و هنرمندهای جوان با الگوبرداری از این محتوا، کمتر تشویق به بازتولید نابهنجاری میشن. 
این رویکرد پیشگیرانه است که باعث میشه بعد از نیاز به کنسل کردن، بستر تولید اثر نابهنجار خشکیده بشه. 
کنسل کردن فعلی، واکنشی، مقطعی و متمرکز بر فرده ولی نقد محتوا، پیشگیرانه، سیستماتیک و متمرکز بر ساختارهای گفتمان هنریه. این نگاه، کنسل کردن رو از یک عمل تنبیهی به یک فرآیند فرهنگی و انتقادی ارتقا میده. 
توی فیلم تار، همچین اتفاقی نمی افته. یعنی کسی منتقد رقابت درون سیستم و تن دادن به کارهای رقت انگیز برای رشد کردن نیست. حتی کسی منتقد اون موسیقی سرد و نخبگانی هم نیست. برای نوازنده ها مهمه که رشد کنن، پذیرفته بشن، تحسین بشن و حاضرن تا مراحل قابل توجهی با فرد سواستفاده گر کنار بیان. نداشتن نگاه انتقادی، چیزی هست که فقدانش حس میشه و اجازه میده فساد و شرارت، قدرت بگیره. 
فرهنگ کنسل، زمانی اتفاق می افته که فساد سرریز کرده و قربانی گرفته و ممکنه هرگز افشاگری خاصی هم صورت نگیره. فرهنگ کنسل، لزوما فضا رو برای رشد افراد سواستفاده گر جدید محدود نمیکنه بلکه این پیام رو بهشون میده که باید هوشمندانه تر به سراغ قربانی های خودشون برن. 
نوازنده های ارکستر، براشون مهمه که در ارکستر برلین بمونن، پیشرفت کنن و تحسین بشن، حتی اگر مجبور بشن با یک رهبر مستبد و سواستفاده گر کنار بیان. عدم اعتراض جمعی نشون میده که فساد وقتی با پاداش حرفه ای همراه بشه، قابل تحمل میشه. 
از این بابت، حتی خود تار رو میشه قربانی سیستمی دونست که بهش یاد داده برای موفقیت باید رقابت کرد، دنبال سلطه گری بود و از عواطف انسانی فاصله گرفت. درواقع فساد تار، محصول منطق خود سیستم هست. 
فیلم نشون میده که افراد سواستفاده گر در پناه شایستگی هنری و کارایی حرفه ای مصون میمونن. فقدان نگاه انتقادی درون سیستمی اجاره میده فساد، سالها پنهان بمونه و نهایتا زمانی افشا بشه که خود قربانی ها یا افکار عمومی از بیرون، سیستم رو مجبور به واکنش کنن. 
نکته اینجاست که کنسل کردن لزوما سیستم رو تغییر نمیده و صرفا یک فرد رو حذف میکنه و پیام همچین رفتاری به سواستفاده گر بعدی اینه که هوشمندانه تر عمل کنه و قربانی های آسیب پذیرتری رو انتخاب کنه و در عین حال مراقبت باشه که رسوایی هاش به بیرون درز نکنه. 
این نگاه، کنسل کردن رو به یک بازی موش و گربه بازی تبدیل میکنه و در جریانش، فساد فقط شکل عوض میکنه.

جمع بندی
اگر نگاه انتقادی درون سیستمی وجود داشت، هنرمندهای جوان حاضر نمیشدن برای پیشرفت، سکوت کنن و منتقدها نه فقط زیبایی هنری، بلکه رابطه ی هنر با اخلاق و قدرت رو میسنجیدن و موسسه های فرهنگی، شفافیت و پاسخگویی رو به عنوان بخشی از تعالی هنری تعریف میکردن. 
در این حالت، فساد قبل از اینکه رشد کنه، شناسایی و مهار میشد و کنسل کردن به عنوان آخرین چاره، کمتر لازم میشد. در اینجا، تار حذف میشه اما ارکستر برلین، نظام نخبه گرای موسیقی کلاسیک و رقابت بی رحمانه برای موفقیت هنری، دست نخورده باقی میمونه. 
کنسل کردن، درمان نشانه است و نه درمان خود بیماری. بیماری واقعی، فقدان فرهنگ انتقادی درونی، پرستش کورکورانه ی موفقیت هنری و قربانی کردن اخلاق برای پیشرفت حرفه ای هست. تا زمانی که این بیماری درمان نشه، هر تاری که سقوط کنه، تارهای جدیدی در همون سیستم رشد میکنن و صرفا ممکنه احتیاط بیشتری به خرج بدن.