معرفی، نقد و بررسی سریال Orphan Black: Echoes
24 اردیبهشت · · خواندن 6 دقیقه معرفی، نقد و بررسی سریال Orphan Black: Echoes| یتیم سیاهپوش: پژواکها
یتیم سیاهپوشی که قراره توی این مطلب بهسراغش بریم، توی سال 2023 منتشر شده و نسخهی جدیدی از سریال یتیم سیاهپوش هست که توی سال 2013 تا 2017، از همین تیم سازنده عرضه شده.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
دنیایی که داستان سریال داره درونش سپری میشه، توی هر دو سریال، تا حد زیادی مشابه هست و ما با تکنولوژی و علم جدیدی روبهرو هستیم که به انسانها اجازه میده تا اقدام به ساخت یک یا چند کلون یا انسان مشابه از یک انسان کنن.
نسخهی 2013 این سریال، امتیازای خوبی رو به دست آورد و میشه حدس زد که همین موضوع هم سازندههاشو ترغیب کرد تا نسخهی جدیدی از همین داستانو بسازن. چنانچه به امتیازای نسخهی 2013 رجوع کنیم میشه دید که امتیاز 8.3 رو از سایت IMDb و 88 درصد پسند مخاطبای گوگل رو داره اما با همهی این اوصاف، نمیشه گفت که تیم سازنده تونسته در تلاش جدید خودش برای نشون دادن جذابیت دنیای کلونها، موفق عمل کنه.
نسخهی پژواکها لزوما اون فضای دارک سری اولو نداره و بازیها از همون سکانسای اول توی ذوق میزنن. فضای کار، مثل طراحی صحنه و ظاهر بازیگرا بسیار شستهرفته است اما حتی این زیبایی ظاهری هم حالت افراطگونهای داره و از باورپذیری کار، کم کرده. این ترکیب رو طی سالهای اخیر، توی خیلی از تولیدات کانادایی میشه مشاهده کرد و همچنین میشه حدس زد که ناشی از تلاش سازندهها برای رقابت با هالیووده؛ ولی چیزی که درموردش هنوز کمبود شدیدی احساس میشه، بازیگرای خوب و زبردسته.

واکنشهایی که نسبت به نسخهی پژواک میشه پیدا کرد، بسیار ضد و نقیض هستن و بعضا همون افرادی که نسخهی قدیمی رو دیدن و ازش خوششون اومده، استقبال خوبی از سری جدید هم انجام دادن اما میانگین امتیاز این سری، به شکل محسوسی کمتر از سری اوله.
این سریال باتوجه به اینکه مدت زیادی از انتشارش نمیگذره، هنوز چندان دیده نشده و در سایت IMDb صرفا 2 هزار نفر بهش واکنش نشون دادن که میانگین امتیازشون شده 6.5 از 10 که توصیف کنندهی کاریه که نتونسته توجه منتقدین رو به خودش جلب کنه، اما استقبال مخاطبای گوگل، کمی بیشتره و با امتیاز 75 درصد، نوید اینو میده که میتونه شانسی برای جلب توجه افرادی داشته باشه که به کارای علمی_تخیلی و هیجانانگیز، علاقه دارن.
کریستن ریتر به عنوان نقش اول این سریال، با وجود تجربه و ظاهر خوبش، نشون میده که این سریال، چقدر بهلحاظ دیالوگ و فضاسازی دچار ضعفه. فکر میکنم که کریستن ریتر، توی وب فارسی، بیشتر بابت بازیش توی سریال برکینگ بد شناخته شده اما شخصیت پردازی لوسی در یتیم سیاه، شخصیت باورپذیری نیست. این در مورد معشوقش با بازی “اون جوگیا” هم صدق میکنه. بازیگرا تا یهحدی میتونن از خودشون مایه بذارن اما یه سناریو و دیالوگ بد، تحت تاثیر فیلمنامهنویس و سلیقهی کارگردان هم هست.
ایدهی ساخت انسان و کلون، موضوعیه که بهلحاظ درام، نیاز به خلاقیت بالایی داره. همیشه نمیشه دست گذاشت رو همچین موضوعی و انتظار داشت که یه شاهکار خلق بشه. احساسات آدما و نحوهی بازنماییشون خیلی مهمه. دلیل امتیاز کمی که این سریال از طرف منتقدا گرفته رو تاحد زیادی، مرتبط با همین موضوع میدونم؛ وگرنه ایدهی اصلی داستان، جذاب و وسوسه کننده است. جذابیت داستان علمی-تخیلی به همینه که ما رو ترغیب میکنه تا در مورد آینده و تکنولوژیای که پتانسیل رسیدن بهشو داریم، دست به خیالپردازی بزنیم. اما وقتی شخصیت اصلی داستان شما فردی باشه که چندان نشه باهاش همزاد پنداری کرد، نمیشه انتظار داشت که بیننده چندان تاثیر بگیره و با موضوع داستان، همراه بشه.
این مشکلی هست که توی خیلی از کارای کانادایی دیدم و برخلاف تلاش و هزینهای که داره صورت میگیره، ظاهرا هنوز فاصلهی محسوسی برای تولید محصولات بازارپسند دارن.
آدما حین دیدن همچین داستانی، پتانسیل اینو دارن که به چیستی خودشون فکر کنن. ما امروزه دو تا رویکرد خیلی متفاوت رو به دستکاریهایی مثل عملای جراحی زیبایی میبینیم. خیلیا این عملا رو انجام میدن و اتفاقا از نتیجهشون راضی هستن و خیلیا هم صرفا منتظر فرصتی هستن تا بتونن این عملا رو انجام بدن.

اما منتقدای چنین عملایی عقیده دارن که لزومی نداره اینقدر از ظاهر طبیعی خودمون راضی باشیم یا حتی میگن که همینطوری که خدا ما رو خلق کرده خوبه.
نارضایتی از چیزی که هستیم، یه موضوع بعضا معنوی شناخته میشه و انتقاداتی که نسبت به دستکاری فیزیکی وجود داره، درنهایت به نوعی از جهانبینی عرفانی ختم میشه. اما واقعیت اینه که این طبیعت ما چه ساختهی یه موجود بسیار قدرتمند باشه و چه صرفا نتیجهی روند تکامل ما، پدیدهای هست که پتانسیل تغییر داره و مسئولیت رفع نواقص و نابهنجاریهاش هم به عهدهی خودمون هست.
در جریان این سریال، هدف از شبیهسازی انسانها اینه که بتونن ارگانهایی رو خلق کنن که بتونه نواقص و بیماریهای دیگران رو برطرف کنه. مثلا اگه کسی نیاز به پیوند قلب داره، منتظر نمونه تا یه اهدا کننده پیدا بشه بلکه بتونه از ارگانهای دست ساخته استفاده کنه.
حالا استفادهی غیر اخلاقیای که میشه از این توانایی انجام داد همینه که آدما سعی کنن یه انسان زنده رو شبیهسازی کنن و دست به طراحی یه هویت جدید بزنن. هرچند که این ایده خیلی دور از ذهن و عجیب بهنظر میرسه اما موضوع اصلی این سریال آیندهنگرانه است. موجوداتی که احساسات عمیقی رو از خودشون نشون میدن و بهلحاظ ظاهری، هیچ تفاوت خاصی با بقیهی انسانها ندارن.
دقیقا موضوع، زمانی حساس میشه که ما به احساسات انسانی نزدیک میشیم. حتی کاری مثل جراحی زیبایی، درنهایت به برخی رویکردهای احساسی ختم میشه و پرسشهایی روانشناختی رو پیش روی ما میذاره. چون وقتی که ما از یه بخشی از ظاهرمون ناراضی هستیم و دوست داریم فرمش عوض بشه، جوابش تاحدی میتونه به یه حس درونی برگرده. مثلا دماغ گندهای داریم و دیدن هر روزهاش بهمون حس ناراحتی میده.
نشون دادن چنین احساساتی بعضا کار خیلی دشواریه. خوده افرادی که دوست دارن جراحیهای زیبایی رو انجام بدن، ممکنه براشون دشوار باشه که برای بقیه توضیح بدن که چرا دوست دارن چنین کاری رو انجام بدن و ظاهر فعلیشون دقیقا چه احساسی رو درونشون زنده میکنه.
به همین دلیل هم هست که عقیده دارم چنین سریالایی لازمه بهدست افراد چیرهدستی ساخته بشن تا بتونن یه بازنمایی دقیق از احساسات انسانی رو ارائه بدن.
جمعبندی
ایدهی اصلی داستان یتیم سیاه، بهسراغ موضوع جالبی رفته و فارغ از نقدایی که نسبت به بازی و دیالوگها مطرح شد، بهتره بدونید که فضای این سریال، عطر و بوی ایدئولوژیهای مدرن رو میده. چیزی که این سالا توی کارای نتفلیکسی خیلی خودنمایی میکنه و اتفاقا برای خیلیا جالبه.
فضای سریال میتونه خیلی شیک و مدرن بهنظر برسه و آهنگ پیشرفت داستان هم کمابیش کند و ملایمه. صحنههای اکشن و رمانتیک وجود دارن اما لازمه در خلالشون لحظات آروم زیادی هم تجربه کنید.