فکر کردن به آبستره
25 اردیبهشت · · خواندن 2 دقیقه تا جایی که یادم میاد، هیچوقت یه نقاشی آبستره که از نتیجهاش راضی باشم نکشیدم. با این وجود هرچه زمان میگذره، بیشتر این حس بهم دست میده که آبستره، اصیلترین شکل نقاشیه.
حتی در نقاشی دیجیتالی، فقط ما تصور دسترسی کامل به طیف گستردهای از رنگها رو داریم اما صرف وجود ابزار و رنگ در فضای نقاشی، به این معنی نیست که فرد میتونه اونها رو درک کنه و آگاهانه به کار بگیره.
این محدودیت در نقاشی فیزیکی بیشتره و نمیشه در آن واحد، طیف زیادی از رنگها و ابزارها رو روی میز کار داشت. نقاشی آبستره، اجازهی لمس و استفادهی بداهه و خلاقانه از مواد اولیهی در دسترس و قابل مطالعه رو فراهم میکنه، بدون اینکه نیاز به مقدمهچینی پیچیده داشته باشه.
نقاشی آبستره اجازه میده تا رنگها بیش از پیش، دقیقا روی صفحهی نقاشی ترکیب بشن و اونها رو لزوما محدود به اسکچ یا شکل از پیش تعریفشدهای نمیکنه.
مشکل من در خلق نقاشی آبستره اینه که در داستان تعریف کردن با نمادها و شکلهای بسیار ساده یا مجرد مشکل دارم و از ترکیب بی هدفشون حس بدی پیدا میکنم. درواقع اگر اونچه که درست میکنم برام داستان و معنایی نداشته باشه، دچار نوعی فروپاشی افکار میشم و حس میکنم که به خودم آسیب زدم.
تنها آبسترهای که الان به ذهنم میاد و فکر میکنم برام معنی داره، کشیدن یک نقاشی با پس زمینهی سفید و خطوطی با رنگ سیاه هست که حس یک جادهی برفی رو برام زنده میکنه. جادهای نامرتب و پر از شاخ و برگ در اطرافش که از زاویهی یک پرنده در آسمان، در حال مشاهدهاش هستم.
کنتراست رنگ سیاه با سفید، برام تداعی کنندهی یک وضعیت پر از تناقضه که به چشم دیگران ناخوشآیند جلوه میکنه اما در عین حال، همین تناقض، منشا قدرت و گشایش هست. مثل وقتی که دشمنت فکر میکنه تو رو در بدبختی گیر انداخته و میتونه به سرنوشتت بخنده اما در عین حال، جوهری رو درونت میبینه که مثل یک جاده ظاهر میشه و کمک میکنه به سرما غلبه کنی.