معرفی، نقد و بررسی مجموعه فیلم Jumanji| جومانجی
جومانجی از جمله کارای ماجراجویی جذابی هست که ممکنه بارها اونو از تلویزیون هم دیده باشید. این داستان یه الگوی تکراری داره که به یکی از فانتزی‌های بچه‌ها پوشش میده و اون، وارد شدن به دنیای درون بازی هست. فرقی نمیکنه با چجور بازی‌ای طرف باشیم؛ وقتی دنیای رنگارنگ و پر‌ماجرای یه بازی سرگرم‌کننده رو می‌بینیم، می‌تونیم به‌لحاظ ذهنی تجسم کنیم که زندگی کردن در دنیایی که قوانین و تصاویرش شبیه بازی محبوب ما باشه، می‌تونه بسیار هیجان‌انگیز جلوه کنه.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

در دنیای بازی، مرگ مساوی با مرگ فیزیکی نیست و ماجراجویی و تلاش‌ها می‌تونن با پاداش و حس غرور زیادی همراه باشن.

قسمت اول جومانجی در سال 1995 ساخته شد و فضاش با دو تا کاری که سال‌ها بعد ساخته شده تا حد زیادی متفاوته. کارگردانی قسمت اول جومانجی با جو جانتسون بوده و نقش اولش هم رابین ویلیامز فقید هست. میزان کمدی جومانجی 1 رو خیلی کمتر از دو قسمت بعدی می‌دونم و میشه گفت که تا‌حد بیشتری تونسته صحنه‌های دلهره‌آور و هیجان‌انگیز خلق کنه.

به شخصه لوکیشنای مختلف و حوادث قسمت اول رو خلاقانه‌تر و جالب‌تر میدونم. چنانچه بخوایم امتیاز قسمتای مختلف این فیلمو هم مقایسه کنیم، قسمت اولش تونسته امتیاز 7.1 رو از سایت IMDb  بگیره. جومانجی 2 امتیاز 6.7 از 10 گرفته و قسمت سوم، مجددا امتیاز 6.7 رو به دست آورده. مضامینی که در قسمت دوم و سوم بهش پرداخته میشه، برای رده‌ی سنی کمتری مناسب‌تره و همپوشانی زیادی هم با دغدغه‌ی نوجوونای امروزی داره و شاید به همین دلیل هم نتونسته توقع افرادی که به امید زنده شدن نوستالژی قسمت اول به سراغش رفتن رو برآورده کنه.

شخصیت اصلی قسمت اول، یه مرد خونواده است و به‌همراه اطرافیانش سراغ ماجراجویی میره اما در قسمتای بعدی، ما با یه گروه دوستی طرف هستیم که به‌صورت رندوم در کنار هم قرار گرفتن و لزوما در‌ابتدا، دوستی چندان عمیق و صمیمانه‌ای نداشتن. 
دواین جانسون به‌عنوان نقش اول قسمتای دوم و سوم، در درون خودش یه پسر دبیرستانی رو یدک میکشه که با مشکلاتی مثل بحران اعتماد به‌نفس طرفه و نمی‌تونه به‌راحتی احساسات خودشو ابراز کنه. دلهره و اضطرابی که در‌اثر برخورد با اتفاقات ناگهانی ظاهر میشه، در قسمت سوم این فیلم به حداقل خودش میرسه.

با این وجود، فروش این مجموعه فیلم رو میشه خیلی خوب ارزیابی کرد و هرچند بازخورد متوسطی رو از طرف منتقدا به‌دست آورد اما جزو فیلمای پرفروش زمان خودش به‌حساب میاد. 
در حال حاضر، تریلری از قسمت چهارم این فیلم هم منتشر شده و قراره توی همین سال 2024 منتشر بشه. 
ترکیب بازیگرای اصلی این فیلم قرار نیست که تغییری کنه و همچنان دواین جانسون، به‌عنوان ستاره‌ی درخشان جومانجی ظاهر میشه.

داستان‌های تخیلی، با وجود دور بودن‌شون از منطق زندگی واقعی، اطلاعات زیادی رو در‌مورد احساسات و خواسته‌های درونی ما افشا میکنن. چیزی که در داستان جومانجی به چالش کشیده میشه جزو سناریوهای بسیار محبوب سینماست: تلاش برای بقا. 
دنیای مدرن ما دچار پیچیدگی‌های زیادی شده و درک اینکه مشکلاتش قراره چجوری حس شن واقعا دشواره. ما آدما کاراکترهای سرگردونی توی این دنیای مدرن محسوب می‌شیم و شاید به‌سختی بشه شخصیت‌هایی رو پیدا کرد که واقعا تجربه‌ی جالب و هیجان‌انگیز و معناداری از زندگی داشته باشن. 
اما داستان بقا، داستانی هست که ما هزاران ساله می‌شناسیمش و قادریم که به روشای مختلفی باهاش دست و پنجه نرم کنیم. در داستان بقا، انگیزه‌ی شخصیتا کاملا روشنه. اونا بیشتر از هر چیزی تلاش میکنن تا زنده بمونن و نسبت به اینکه قراره با چه چیزی مبارزه کنن، از درک خوبی برخوردارن.

شاید برای همینه که داستان‌های تخیلی مرتبط با بقا، اینقدر برای نوجوونا جذابیت داره و تو هیچ دوره‌ای تبدیل به یه داستان لوس و بی‌مزه نمیشه. توی این مدل فیلما، چالشایی مطرح میشه که بیننده‌های بالقوه‌اش در موردش می‌تونن صاحب‌نظر باشن. 
اما زندگی درون یه بازی تخته‌ای با بازی کامپیوتری، احساسات جالبی رو درون بیننده می‌تونه زنده کنه که چیزی فراتر از یه داستان بقای معمولیه. 


بازی‌ها شبیه خواب‌های خودخواسته‌ای هستن که میشه در بیداری دید و با کیفیت بالاتری تجربه‌شون کرد. شما می‌تونید ژانر بازی‌هایی که بهشون می‌پردازید رو انتخاب و بارها و بارها تکرارشون کنید. بازی‌ها صرفا هنر نمایشی نیستن بلکه ما رو با انتخاب‌هامون در داستان خودشون دخیل میکنن. 
بازی‌ها محل فوق‌العاده و بی‌نظیری برای کسب تجارب مختلف هستن، بدون اینکه مجبور بشیم بهای چندان سنگینی رو برای کسب چنین تجاربی پرداخت کنیم. هرچند که تجاربی که در‌جریان درگیر شدن با یه بازی به دست میاد می‌تونه بیشتر جنبه‌ی انتزاعی داشته باشه اما با نگاهی به احساساتی که افراد درگیر بازی تجربه میکنن میشه حس کرد که چقدر همین بازی‌های به‌ظاهر ساده یا خنده‌دار، در انجام ماموریت خودشون موفق هستن.

برای پیدا کردن یک مثال، فکر نمیکنم که نیاز باشه به جای دوری بریم. سال‌ها پیش یه بازی کامپیوتری انجام میدادم که برگرفته از همین قسمت اول مجموعه فیلم جومانجی ساخته شده بود. این بازی یه گرافیک دو بعدی نسبتا ساده داشت اما صدا و موسیقی و چالشای درون بازی، حتی بعضا حسی جالب‌تر از دیدن این فیلم، برام زنده میکرد. این بازی در عین حال، مثل هر بازی ویدیویی دیگه‌ای، حس امنیت داشت و می‌دونستی که اگه بازنده بشی، قرار نیست که واقعا بمیری. کشف راز‌های بازی و پدیدار شدن آیکن‌های خاص و جدید، حس رمز و راز کاوش در یک طبیعت وحشی رو زنده میکرد. صدای میمون‌ها، حمله‌ی کرگدن و فیل و حیوونای وحشی. رنگ‌بندی جذاب و زنده‌ی طبیعت. فکر میکنم بازی‌ها نبوغ آمیزترین ساخته‌های خلاقانه‌ی بشر هستن که در طول زمان، تکامل بسیار جالبی رو تجربه کردن. 
چه می‌خواد بازی تخته‌ای باشه چه یه بازی ویدیویی؛ ذهنی که گرسنه‌ی کسب تجارب جدید باشه، به‌سراغ بازی میره تا در‌مورد شبیه‌سازی برخی از تجارب مورد علاقه‌اش تلاش‌هایی رو انجام بده. انگیزه‌ای که هر‌یک از شخصیت‌های درون این فیلم تجربه میکنن، پایه و اساس کشیده شدن‌شون به داستان‌های جدیده. 
نحوه‌ی ظاهر شدن بازی تخته‌ای یا بازی ویدیویی، برای شخصیت‌ها نوعی کنجکاوی شدید رو ایجاد میکنه اما در عین حال، میشه حس کرد که بهشون کمک میکنه تا یه روزمره‌ی کسل‌کننده و قابل پیش‌بینی رو پشت سر بذارن. این کسالت به‌حدی می‌رسه که حتی شخصیت‌هایی که یکبار دنیای درون بازی و مشکلات و اضطرابش رو تجربه کردن، دوباره به درونش کشیده میشن تا بتونن روزمره‌ای رو زندگی کنن که در حالت عادی نمی‌تونن داشته باشن.


جمع‌بندی
فکر میکنم این مهم‌ترین توقعی هست که بیننده‌ها از قسمتای جدید این فیلم داشتن و سازنده‌ها لزوما نتونستن برآورده‌اش کنن. اگر شما می‌تونستید درون یکی از بازی‌های مورد علاقه‌تون زندگی کنید، سراغ چه تجاربی میرفتید و اصلا چه نوع بازی‌هایی رو انتخاب می‌کردید؟ توی همین انتخاب‌های ساده و بعضا خنده‌دار، بخشی از رازهای درونی شما در حال خودنمائیه. 
ما دوست داریم دوام و بقای خودمون رو حفظ کنیم اما این لزوما محدود به بقای فیزیکی نمیشه. آدما دوست دارن که رشد کنن و بتونن به‌لحاظ روانی هم سرزندگی و رشد ملموسی رو تجربه کنن. شاید دلیل اعتیاد برخی به دنیای بازی همینه که توی این دنیاهای شبیه‌سازی‌شده، مجبور نیستن کسالت و مشکلاتی که در دنیای واقعی جلوی رشد روانی‌شون رو گرفته تحمل کنن. 
گرچه راه‌های بهتری نسبت به اعتیاد به بازی وجود داره، به‌طور مثال، شاید بد نباشه که از هوش انسانی خودمون برای ایجاد نوعی تغییر مثبت در تجارب روزمره‌مون استفاده کنیم و صرفا مبارزه رو به قرار‌گیری در مقابل هیولاهای توی بازی‌های ویدیویی محدود نکنیم.