نقد و بررسی سریال کنت مونت کریستو
3 خرداد · · خواندن 5 دقیقه
نسخه ی فرانسوی سریال کنت مونت کریستو در سال 2024 ساخته شد و در قسمت آخر، دانتس در مواجهه با دشمنانش، نه فقط انتقام، بلکه حقیقت وجود خودش رو مرور میکنه.
در این نسخه، رابطه ی ادموند دانتس با مرسدس تموم میشه ولی سریال سعی میکنه که این پایان رو تا حدی خوش آیند جلوه بده.

بقیه در ادامهی مطلب。.゚+ ⟵(。・ω・)
مرسدس سالها در غیاب دانتس، با فرناند ازدواج کرده و مادر شده و در پایان با حقیقت رو به رو میشه و واکنشش بیشتر به این سمت میره که دانتس رو از انتقام گرفتن منصرف کنه.
این تصمیم، نه از بی علاقگی بلکه از درک اینه که عشق گذشته نمی تونه در قالب انتقام و درد، بازسازی بشه. دانتس به جای تصاحب، انتخاب میکنه که رها کنه و خیلیا این کار دانتس رو نوعی عشق میدونن.
اما در رمان اصلی، چه اتفاقی میوفته؟ در خوده رمان هم دانتس واقعا مرسدس رو ترک میکنه و در نظر مخاطبا، به عنوان یکی از تلخ ترین و در عین حال انسانی ترین لحظه های داستان شناخته شده.
ادموند در نهایت با هایده، دختر اصیل زاده ای که در طول داستان بهش نزدیک شده ازدواج میکنه و عشق هایده، برخلاف عشق مرسدس، به عنوان رابطه ای شناخته شده که از دل رنج های مشترک و وفاداری بی قید و شرط درست شده و دانتس، در کنار هایده به رستگاری و آرامش میرسه.
اما اگر از اتمسفر سانتی مانتالی که نویسنده درست کرده خارج بشیم، بیشتر به نظر میرسه که دانتس کینه داره از اینکه مرسدس منتظرش نمونده و ازدواج کرده و با ترک کردنش و ازدواج با هایده، عدم وفاداریش رو تلافی میکنه.

در طول داستان، دانتس متوجه میشه که مرسدس هنوز دوستش داره و ازش دفاع میکنه و هنوز درد گذشته رو با خودش حمل میکنه. در نهایت، دانتس تصمیم میگیره که مرسدس رو رها کنه و این کارو هم با نوعی منت گذاشتن بر سر مرسدس انجام میده و در افق محو میشه.
وقتی که دانتس به ناحق زندانی میشه، مرسدس سال ها منتظرش میمونه اما چون هیچ خبری ازش نمیرسه و همه فکر میکنن مرده، با فرناند ازدواج میکنه. فرناند با فشار و فرصت طلبی، مرسدس رو متقاعد میکنه که باهاش ازدواج کنه.
اولین بار که این داستان رو شنیدم، با خودم گفتم واقعا کسی تا حالا به مسخره بودن این داستان اشاره نکرده؟ مخصوصا اونجا که فقط زن ها حافظه ی خوبی دارن و مردها چهره ها رو راحت فراموش میکنن؟
در رمان کنت مونت کریستو، یکی از دیالوگ های معروف مرسدس اینه که: زن ها حافظه دارن، مردها فقط لحظه ها رو زندگی میکنن.
این جمله، در ظاهر میتونه شاعرانه باشه اما نوعی پیش فرض جنسیتی هم درون خودش داره. انگار وفاداری، وظیفه و طبیعت زنه و چنانچه ازش رو برگردونه، دیگه چیزی برای ارائه نداره و حافظه ی عاطفی و درد گذشته، فقط در قلمرو زنان تعریف شده و مردها مجاز هستن که فراموش کنن، بگذرن و حتی انتقام بگیرن، بدون اینکه بار احساسی خاصی رو حمل کنن.
خیلی از منتقدها و خواننده های این رمان، به هیچ عنوان به چنین موضوعاتی اشاره نکردن و داستان رو بابت ساختار روایی، هیجان و شخصیت پردازی ای که داره تحسین کردن اما در نقدهای مدرن تر، عموما نقدهای منفی جالبی مطرح شده.

به شخصه کاری به میزان جنسیت زده بودن این داستان ندارم و بیشتر حس میکنم که نویسنده فقط سعی داشته داستان پیش بره. آخه فرناند و همدستش چطور چهره ی دانتس رو فراموش میکنن ولی مرسدس همون لحظه ی اول میشناسش؟
هایده قاتل پدرشو بعد از این همه سال یادشه درحالیکه آخرین باری که دیدتش، هایده فقط یه بچه بوده. هر جور به منطق این داستان نگاه کنید، میشه حس کرد که چقدر مسخره است.
فرناند و همدستاش افرادی بودن که دانتس رو از نزدیک میشناختن، باهاش زندگی کرده بودن و حتی نقشه ی نابودیش رو کشیدن. اینکه بعد از چند سال، چهره اش رو نشناسن، اون هم با وجود شباهت های رفتاری و صدایی، یه جور کش دادن داستانه تا تعلیق حفظ بشه.
در مقابل، مرسدس، همون لحظه ی اولش میشناسش. درمورد هایده هم، حافظه ی کودکی معمولا چهره ها رو با جزئیات نگه نمیداره مخصوصا وقتی توی شرایط بحرانی قرار بگیره، مگه اینکه داستان بخواد از این موضوع، برای کش دادن خودش استفاده کنه.
نویسنده ی کتاب کنت مونت کریستو، الکساندر دومای پدر هست که یکی از معروف ترین نویسنده های قرن نوزدهم به حساب میاد. دوما متولد فرانسه است و کارهای متعدد تاریخی، ماجراجویی و نمایشنامه داره و این رمان رو با همکاری نویسنده ای به اسم آگوست ماکه نوشت که در طراحی طرح داستانی و جزئیات تاریخی نقش داشت.
در مقابل، ما یک الکساندر دومای پسر داریم که این یکی هم نویسنده است و در سایه ی شهرت پدرش زندگی کرد. کارایی مثل سه تفنگدار و رمان همین سریال، کار پدر بوده.
الکساندر دوما پسر، فرزند نامشروع دومای پدر بود که بعدها به طور قانونی پذیرفته شد. رمان خانم کاملیا، کار دومای پسر هست و برخلاف کارهای پدرش که درمورد ماجراجویی و قهرمان گرایی بود، بیشتر درمورد روابط انسانی، اخلاق و نقد اجتماعی نوشته.
شما فکر کن دومای پدر چه آدمی بوده که حتی پسر نامشروع داشته و حاضر نشده گردنش بگیره و معلوم نیست چطور تونسته با همچین منطق داستانی ای، اینقدر شهرت به دست بیاره و خدا میدونه قلم چندتا منتقد و روزنامه نگار رو خریده. و این فقط بخشی از زندگیش هست. دومای پدر، به روابط متعدد، فرزند نامشروع و بعضا رفتارهایی که از نگاه امروز، غیر اخلاقی هستن شناخته شده. پسرش رو عملا سالها نادیده گرفته و بعدش میاد توی کتاباش اینطور درمورد عشق و وفاداری و اخلاقیات حرف میزنه و سعی میکنه اخلاقیات ایده آل خودش رو تحمیل کنه.
جمع بندی
شهرت ادبی در اون دوره ی زمانی خاص و حتی امروز، خیلی وقتا نتیجه ی استفاده از شبکه های قدرت، پول و تبلیغات هست و لزوما نشات گرفته از استعداد خالص نیست و این درمورد الکساندر دومای پدر، شدیدا صدق میکنه.
این سریال، بیش از پیش باعث شد که اون ظاهر ادبی و سانتی مانتال رمان کنار بره و میزان ناشی بودن و افکار نابهنجار نویسنده، ظاهر بشه.