نقد و بررسی سریال The Queen's Gambit| گامبی وزیر

تا جایی که به یاد میارم، سریال کویین گمبیت در زمان کرونا اومد و با توجه به وضعیت کساد بازار، تونست توجه خوبی رو جلب کنه. بماند که این نوع سریال ساختن، در اون زمان هنوز تازگی داشت. این سریال درمورد شطرنجه و حتی اگر صحبت هاش درمورد مسائل فمینیستی زیاد باشه هم شانس اینو داره که توجه افرادی که علاقه ای به ایدئولوژی های مدرن ندارن رو جلب کنه. 
این سریال موفق شد و ردپای موفقیتش رو میشه در نقدها و امتیازاتی که به دست آورده مشاهده کرد. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

سریال گامبی وزیر به کارگردانی اسکات فرانک، یکی از پدیده های سال 2020 بود. داستان درباره ی الیزابت یا بث هارمن، یتیم نابغه ای هست که سعی داره قهرمان شطرنج جهان بشه و با چالش های جدی ای درمورد اعتیاد و تنهایی دست و پنجه نرم میکنه. 
مهمترین دست آورد سریال، قابل لمس تر کردن بازی شطرنجه. کارگردان با تمرکز روی کلوزآپ های چشم بازیگر، تنش مسابقات رو به بهترین شکل ممکن به مخاطب منتقل میکنه. آنیا تیلور جوی بدون نیاز به دیالوگ های اضافی، طیف وسیعی از احساسات رو منتقل میکنه. یکی از منتقدها در این مورد نوشته: "نگاه ها، حرکات دست، سر و گردن و چشم ها، تصویری از چیرگی، قدرت بازیگری و تسلط جوی روی خود و نقشش هست."
فضاسازی سریال، مخاطب رو به دهه ی 60 میلادی میبره. لباس های بث به تدریج با پیشرفتش در مسابقات شطرنج، پیچیده تر و جسورانه تر میشن و به عنوان نمادی از تغییر جایگاهش عمل میکنن. 
بعضی از منتقدها عقیده دارن سریال در پرداخت به درام های انسانی، اونقدر که باید عمیق نمیشه. برای مثال، درگیری ذهنی و تنهایی بث، اونطور که در رمان وجود داره، در سریال بسط چندانی پیدا نمیکنه. 
بعضی از منتقدها اشاره کردن که تصویر ارائه شده از دنیای شطرنج حرفه ای، بیش از حد ایده آل هست. به عنوان مثال، جوایز نقدی شطرنج حرفه ای در دهه ی 60 میلادی، به هیچ وجه به اندازه ای که در سریال نشون داده میشه نبود. همچنین تبعیض جنسیتی که قهرمان داستان به عنوان یک زن باهاش رو به رو میشه در سریال بسیار کمرنگ تر از واقعیت نشون داده شده. 
برای درست کردن تعلیق دراماتیک، سریال تقریبا تمام مسابقات رو با برد یا باخت نشون میده درحالیکه در مسابقات حرفه ای، تعداد مساوی ها بسیار بالاست. بعضی ها عقیده دارن این تغییر که برای ایجاد هیجان انجام شده، باعث میشه بیننده ای که با این ورزش آشناست، احساس غریبگی با فضا کنه. 
برخلاف بعضی از نقدها، به شخصه فکر میکنم سریال اتفاقا در بازنمایی روابط، خیلی خوب عمل کرده و زندگی یک نابغه ی درگیر شهرت رو به خوبی نشون داده. شخصیت اصلی، سطح همدلی پایینی داره و به سختی میتونه با جامعه ارتباط بگیره. اون دنیای خودش رو در شطرنج خلاصه میکنه. علنا درمورد کینه و نفرت صحبت نمیکنه اما مشخصا در حال تاثیرپذیری از خودخواهی دیگران هست و به سبک خودش هم جوابشون رو میده. مثل بی تفاوتی عاطفی نسبت به پسری که در نوجوانی، سعی کرد اونو در مسابقه ی شطرنج تحقیر کنه و کلی تو صورتش خمیازه کشید و بعد چندسال اومد و لاف عاشقی زد. 
وقتی که نوجوان بودن، پسری به اسم تاونز با خمیازه هاش سعی میکنه بث رو از نظر روانی به هم بریزه که یک تاکتیک کاملا زننده و تحقیر آمیزه. بث اون موقع واکنش عاطفی خاصی نشون نمیده اما تهه دلش ثبت میکنه. سالها بعد، وقتی تاونز بزرگ شده و یهو ابراز علاقه میکنه، بث باهاش با بی تفاوتی برخورد میکنه. 
در رابطه اش با هری بلتیک، فردی که در ابتدا باهاش بازی میکرد و بعدش معلمش شد هم به همین روال پیش میره. وقتی هری بهش ابراز علاقه میکنه و میاد باهاش زندگی کنه، بث هیچ اهمیتی به نیازهای عاطفی معمول نمیده. هری میخواد باهاش حرف بزنه، زندگی عادی داشته باشه اما بث خودش رو غرق شطرنج میکنه و نهایتا هری میره. 
ما معمولا انتظار داریم قهرمان داستان رشد عاطقی کنه، یاد بگیره چطور رابطه برقرار کنه و آدم بهتری بشه اما گامبی وزیر، این کار رو نمیکنه. بث در پایان سریال، همون بث ابتدای سریاله؛ نابغه است، شطرنج رو میفهمه ولی لزوما با آدما ارتباط بهتری نمیگیره و صرفا یاد میگیره چطور با این ناتوانی کنار بیاد. 
بث خیلی درگیر کودکی و جایگاه اجتماعیش هست و در هر لحظه، درک میکنه که اگر نبوغش در شطرنج نبود، زندگیش میتونست به مراتب خیلی سخت تر هم بشه. به همین دلیل هم معمولا برای یک ارتباط خاص و عمیق، پیشقدم نمیشه. 
مادر زیستی بث خودکشی میکنه. توی بتیم خونه، تنها چیزی که بهش هویت میده شطرنجه. بعد که به خونه ی آلما میره، میبینه که ارزش‌اش توی این خانواده ی جدید، کاملا وابسته به اینه که بتونه پول دربیاره. آلما صریحا بهش میگه: "من نمیدونستم چطور باهات رفتار کنم تا اینکه دیدم میتونی خرج خودتو دربیاری."
بعضی بث از بچگی یاد گرفته که "دوست داشته شدن" و "ارزش داشتن" مشروط به نبوغش هست و اگر شطرنج بلد نبود، شاید هیچکس تو یتیم خونه بهش توجه نمیکرد، شاید آلما هیچوقت بهش به چشم یه دختر نگاه نمیکرد و شاید هیچوقت از اون خونه هم بیرون نمی اومد. 
به همین دلیل، شاید پیشقدم نشدنش در رابطه کاملا منطقی باشه چون اگر بث پیشقدم بشه و اون طرف مقابل، بث رو بدون شطرنج بخواد، باید با یه ترس وحشتناک رو به رو بشه: "آیا من بدون شطرنج هم ارزش دارم؟" و جواب این سوال رو هیچوقت یاد نگرفته. 
به عنوان مثال، وقتی هری بلتیک میاد خونه شون و میخواد باهاش زندگی کنه، بث شطرنج رو ول نمیکنه که باهاش وقت بگذرونه.
وقتی تاونز بعد سالها ابراز علاقه میکنه، بث نه تنها پیشقدم نمیشه بلکه تقریبا بی تفاوته. شاید چون میدونه تاونز عاشق بث هارمن نابغه شده، نه اون دختری که سالها پیش تحقیرش کرده بود. 
حتی با بنی واتس، بهترین رابطه اش وقتیه که طرف مقابل هم شطرنج بازه، یعنی توی همون دنیایی زندگی میکنه که بث توش ارزش داره. 
ما داریم آدمی رو میبینیم که نبوغش هم نجاتش داده، هم زندانیش کرده. شطرنج براش هم پنجره است به دنیای بیرون، هم دیواری که نمیذاره کسی واقعا به درونش نفوذ کنه. 
گاها این سریال رو بیش از حد به فمینیسم ربط میدن اما طعنه ها و انتقاداتش، بیشتر متوجه اختلاف طبقاتی و موضوع ثروته. جامعه، بسیاری از اوقات سعی داره بهش بگه که نبوغ خاصش میتونه بر علیهش کار کنه اما درواقع این نبوغ، تنها چیزی هست که میتونه به استقلالش کمک کنه و همین کارو هم میکنه. 
بث در پایان هم بسیاری از مهارت های روانی کلیدی رو یاد نمیگیره اما به کمک جادوی نبوغ، وضعیت خودش رو تثبیت میکنه. 
وقتی بث برای اولین بار با حریفای پولدار و باکلاس رو به رو میشه، اونا سعی میکنن بهش بفهمونن که جایگاهش اون بالا نیست. زن های اشرافی بهش با تحقیر نگاه میکنن، مطبوعات ازش عکس میگیرن که بعدا مسخره اش کنن اما بث با نبوغش بهشون نشون میده که ازشون بیشتر می ارزه. 
آلما به عنوان مادرخوانده، زنی هست که استعداد خاصی نداره، توی یه ازدواج شکست خورده گیر کرده و تا قبل از اومدن بث، هیچ راهی برای استقلال نداره. وقتی بث پول درمیاره، آلما تازه نفس میکشه. 
بث وقتی پولدار میشه، خونه ی بزرگ میخره، ماشین قشنگ میخره و لباسای گرون میپوشه. این فقط خودنمایی نیست و داره به خودش و بقیه ثابت میکه که من دیگه اون دختر بتیم نیستم. نبوغش بهش اجازه داده طبقات اجتماعی رو جابجا کنه. 
جالب اینجاست که حریفای شوروری بث، برخلاف آمریکایی ها، اون رو به خاطر طبقه یا جنسیت قضاوت نمیکنن. براشون بث فقط یه شطرنج بازه، چه مرد باشه چه زن، چه پولدار باشه چه فقیر. این یه نقد ظریف به جامعه ی آمریکاییه که هنوز درگیر تعصبات طبقاتی و جنسیتی هست. 
درسته که بث یاد نمیگیره چطور رابطه داشته باشه، چطور احساساتش رو مدیریت کنه یا چطور با بقیه ارتباط برقرار کنه اما نبوغش اونقدر قوی هست که جای خالی همه ی اینا رو پر کنه. 
بث با اینکه زیاد به روی خودش نمیاره، خیلی تحت تاثیر قلدری و زورگویی دیگران، چه در دنیای شطرنج و چه در دوره ی مدرسه و پیش هملکاسی های مونثش هست. این سریال خیلی درمورد پول و فقر حرف میزنه اما راه حلش، یه راه حل غیر طبیعیه. اگر شخصیت کلیدی، استعداد ذاتی نداشت، یا درمقابل این مشکلات تسلیم میشد یا سعی میکرد مهارت ارتباط گرفتن با جامعه رو افزایش بده. اما استعداد ذاتی، یک کد برای شونه خالی کردن از مسئولیت های یک قهرمان خودساخته است. 
ما فقط از نگاه بث، تاریکی جامعه و ناعادلانه بودنش رو میبینیم. 
سریال یه سوال ناراحت کننده میپرسه: "راه حل بی عدالتی اجتماعی چیه؟" و جوابش اینه: "برای 99درصد آدما هیچی. مگر اینکه نابغه باشی."
بث میتونه از یتیم خونه، از فقر، از تحقیر همکلاسی ها، از نگاه های زننده ی مردای شطرنج باز عبور کنه، فقط چون نابغه است. نه به خاطر تلاش، نه به خاطر پشتکار، نه به خاطر مهارت اجتماعی بلکه انگار یک شانس ژنتیکی نجاتش داد. 
سریال به ما اجازه نمیده داستان رو از چشم بقیه ببینیم. ما فقط ظلم رو میبینیم، نه دلیل ظلم. چون راوی داستان بثه و بث ظرفیت درک دلیل رو نداره. 
بث نیازی نداره یاد بگیره چطور با جامعه ارتباط برقرار کنه، چون نبوغش این اجازه رو بهش میده که تنها بمونه و هنوز برنده بشه.

اکثر آدما برای موفقیت، باید یاد بگیرن چطور کار تیمی انجام بدن، چطور مذاکره کنن یا چطور دیگران رو راضی کنن ولی بث میتونه توی اتاقش تنها بشینه و با تخته ی شطرنج حرف بزنه و قهرمان جهان بشه. قهرمان خودساخته، معمولا کسی هست که با تلاش، شکست، یادگیری و رشد شخصیتی، به جایی رسیده اما بث، شکست میخوره اما همیشه قوی تر از قبل برمیگرده و لزوما چیز جدیدی یاد نمیگیره. رشد شخصیتی خاصی هم نداره و همون بث ابتدای سریال رو میشه در پایان دید.

جمع بندی
پس موفقیت بث، خودساخته نیست بلکه خدادادی به حساب میاد. بث هرگز یاد نمیگیره چطور با قلدرها برخورد کنه و فقط توی مدرسه تحمل میکنه و در مسابقات شطرنج، با بردنشون تلافی میکنه اما لزوما این کار رو به صورت آگاهانه انجام نمیده. این یعنی بث استراتژی مواجهه با زورگویی رو یاد نگرفته چون اصلا بهش نیازی نداشته و نبوغش بهش اجازه داده که از کنارش رد بشه بدون اینکه مجبور باشه باهاش رو به رو بشه. 
سریال به طور ضمنی، مخاطب رو دعوت به تسلیم میکنه. در چنین شرایطی، اگر شما خودخواهی و شرارت رو انتخاب کنید هم اخلاقی و توجیه شده جلوه میکنه. این یک ایده ی نابهنجار اما بسیار رایج در ادبیات لیبرالیسم هست، یعنی اهمیت افراطی به فردگرایی و راحتی شخصیت، بدون درنظر گرفتن آسیب های غیرمستقیمی که میتونه به دیگران بزنه.